دیروز بعد از کلاس فک می کردم کارم تموم شد و صدای این بچه ها بالاخره از کله ام میره بیرون! ولی زهی خیال محال!!

قطار ساعت هفت و بیست دقیقه رو می خواستم بگیرم. البته وقتی تو اتاق بودم اصلا چک نکردم. دیدم ساعت شیش هم گذشته، گفتم پاشم برم دیگه. یه وقت دیدی پنج دقیقه وایستم چک کنم، بعد مجبور میشم یه ساعت وایستم تا قطار بعدی! الان اگه برم نهایتش تو ایستگاه منتظر میشم. اونجا هم خودمو با یه چیزی مشغول می کنم.

نکته ی اول اینکه از در ساختمون اومدم بیرون، دیدم ایستگاه قطار (قطار توشهریو میگم)، درست جلوی ساختمونه!! همون جایی که من از اونجا نیم ساعت گشتم تا تونستم ساختمونو پیدا کنم. ساختمون درست پشت ایستگاه قطار بود.

رفتم ایستگاه مرکزی قطار که برم دهات خودمون. هنوز یه جا نشستم لپ تاپمو در آوردم که کتاب بخونم (یادم رفته بود کتاب کاغذی وردارم)، یکی اومد گفت دکتر فلانی! گفتم بله؟ با منی؟ تو دیگه کی هستی؟ من خودمم تو این شهر نمیشناسم، آشنام کجا بود؟نیشخند گف من کلاس شما رو بودم امروز، کلاس فلان. دانشجوتم. گفتم یا خدا! از الان آدم باید بترسه تو شهرم راه بره چشمک. گفتم بیا بشین. اومد نشست و شروع کرد به حرف زدن. از قضا مسیرش هم دقیقا با من یکی بود. خدا رو شکر کردم که فقط همین یه بار برای مراسم خاکسپاری بابابزرگ دوست پسرش می خواست بره یه شهر دیگه (که باید تو شهر ما خط عوض می کرد). اگه قرار بود هر هفته با این برم که دیگه خدا باید به خیر می کرد.

کلییییییی حرف زد. میگفت من با چینی ها نمی تونم زیاد دوست بشم (خودش تایوانی بود، ولی خب مثل اینکه زبونشون یکیه)، چون من لیبرال و نمی دونم چی چی ام، اونا اکثرا چی چی ان. بعد هر وقت من با چینی ها حرف می زنم 80 درصدشون ناراحت میشن خنثی.

واقعا برام جالب بود که آدمایی وجود دارن که وقتی می بینن با کسی حرف می زنن ناراحت میشه، اصلا به این فکر نمی کنن بهتره من راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنم، به این فک می کنن که خب با مردم این کشور اصلا دوست نمیشم!!

تاااااااا خود لحظه ای که رسیدیم ایستگاه داشت حرف می زد! هی هم از من سوال می پرسید راجع به فرهنگ مسلمونا و این حرفا. می گفت محمد (همون پسری که گفتم خودکارو ورنداشت، البته من اسمشو از این دختره یاد گرفتم)، اولین بار که با من دست نداد، برای من خیلی عجیب بود که شما مسلمونا فک می کنین چه اتفاقی می افته اگه دست بدین مثلا؟ و خلاصه کلی از این حرفا زد. حیف که دانشجوم بود وگرنه باهاش کل کل می کردم!

خودش به صراحت میگه من همیشه محمدو مسخره می کنم خنثی.

از تمام حرفاش به نظرم می اومد کلا تو فاز فقط خود قبول داریه، بدجور!!

خدا رو شکر که شهرمون خییییلی دور نبود از محل کارم و بعد از یه ساعتی ما رو ول کرد!

وقتی رسیدم خونه دیگه دود از کله ام بلند میشد! از بس صدای حرف تو گوشم بود. امیدوارم هفته ی دیگه هیچ کدوم از دانشجوهام باهام هم مسیر نباشن، یه ذره استفاده کنم از زمانی که تو قطارم، یه کتابی چیزی بخونملبخند.