یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز قرار داشتم واسه کلاس آلمانی-فارسیم. دوباره ترم شروع شد و این معلم زبون ما برگشت لبخند. قبل از اینکه برم زنگ زدم به همسر اینا. دیروز ظهر زنگ زدم، هنوز مامانش اینا نیومده بودن. قرار بود عصری بیان. شب زنگ زدم هیچ کس گوشی رو ورنداشت. متوجه شدم که مراسمشون همون دیشب بوده.

امروز صبحی که زنگ زدم خدا رو شکر خونه بودن. با مامان و بابای همسر و مامان بزرگ همسر صحبت کردم. بعدش بالاخره نوبت همسر هم شد چشمک.

بعدش کم کم حاضر شدم که برم سر کلاسم. کلاسمم خوب بود. بعد از مدتها مجبور شدم دوباره یه کمی آلمانی حرف بزنم و برام جالب بود واقعا که با اینکه حرف نزده بودم ولی اولا تقریبا هیچی یادم نرفته بود، دوما بهتر هم شده بود. دیگه الان اصلا مجبور نیستم بهش بگم یواشتر حرف بزن. خیلی کم هم پیش میاد که یه جمله رو نفهمم. من واقعا نمیدونم مغز آدم چه جوری کار می کنه که حتی وقتی ازش کار نمی کشی هم اون داره کار می کنه چشمک. به هر حال، خدا رو شکر که اینجور فعالیت های یادگیری مغز به صورت خودکاره، وگرنه اگه به من بود فکر کنم الان تعطیل شده بود کلا نیشخند.

از کلاس که اومدم، تو قطار یه آقایی روی صندلی های اون یکی ردیف نشسته بود. قیافه اش به ترک یا عرب می خورد. دیدم خیلی بهم نگاه کرد، منم بهش گفتم سلام علیکم. بعد دوباره به رو به روم نگاه کردم. احساس کردم می خواست با من حرف بزنه. واسه همین دوباره نگاش کردم. گفت خونه ی جدیدتون خوبه؟ تعجب گفتم یا خدا! این از کجا می دونه ما تازگی ها اسباب کشی کردیم؟!!

گفتم نکنه اشتباه گرفته، جواب دادم آره خوبه، ممنون. دوباره به روبه روم نگاه کردم. گفتم شاید طرف از اوناست که یه خورده حالش خوب نیست! دوباره شروع کرد به حرف زدن، گفت شما تازه اومدین این شهر (راست میگه این خونه ی جدیدمون در واقع توی یه شهر دیگه است، ولی به شهر محل تحصیل من انقد نزدیکه که وقتی کسی ازمون می پرسه کدوم شهرین، ما اسم اونو می گیم). من تو رو با همسرت می بینم. دوباره پرسید همه چی خوبه؟ اوضاع رو به راهه؟ منم گفتم آره.

خانومی هم که رو به روی من بود هی به من لبخند میزد. متوجه میشد که من فقط خواستم به طرف سلام کنم، حالا اون ول نمی کنه، شروع کرده به حرف زدن!

از قضا، با اون آقا تو یه ایستگاه پیاده شدیم. به من میگه ببین آلمانی یاد بگیر، با مردم صحبت کن، تو جامعه باش، هی تو خودت نباش. الان وطن تو اینجاست، جایی که راه می ری، جایی که غذا می خوری، جایی که زندگی می کنی. کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. ادامه داد ایرانو فراموش کن. الان وطنت اینجاست. سعی کن آلمانی رو یاد بگیری تا قشنگ تو بطن جامعه باشی، با مردم در ارتباط باشی.

گفتم من نمی خوام وطنمو فراموش کنم، من همین الانشم هی برمی گردم ایران. گفتم خب باشه، اون وطن دوم توئه. اونو تو ذهنت داشته باش، ولی الان وطن اول و اصلی تو اینجاست.

ازش تشکر کردم، برام آروزی موفقیت کرد و اومدم خونه لبخند.

انقد این حرفا رو با آرامش می زد که واقعا از شنیدنشون لذت می بردم. اما چیزی که ازش لذت بیشتری بردم این بود که این حرفا رو تو قطار نمی زد که بقیه بشنون و احیانا من ناراحت شم که آلمانیم خوب نیست. وقتی اومدیم بیرون اینا رو گفت و من کاملا متوجه شدم که اگه می خواست اینا رو تو قطار بگه وقت کافی براشون داشت، عمدا گذاشت وقتی که کس دیگه ای نبود بهم بگه.

البته یه نکته ی دیگه اش هم که خیلی دوست داشتم این بود که واقعا اینا رو از ته دل می گفت. آخه خیلی از ترکهای اینجا (خودش ترک بود)، هیچ وقت آلمانی یاد نمی گیرن، حتی بعد از بیست سال. علتشم اینه که فقط تو جامعه های ترک خودشون زندگی می کنن، از ترکا خرید می کنن، آرایشگاه ترکا می رن، کارای تعمیراتیشونو پیش ترکا می برن، همه ی کاراشونو با ترکی راه می اندازن. واسه همین این آقا می خواست من به سرنوشت اونا دچار نشم. دستش درد نکنه لبخند.

--

کلاس آلمانی-فارسی که بودم، دوستم می گفت رفته بودم قرارداد تلفن ببندم، یه آقایی اومده بود اونجا؛ عرب بود؛ می خواست قرارداد ببنده. هیچی هم نه انگلیسی بلد بود، نه آلمانی. ولی آقایی که داشت باهاش صحبت می کرد (مسئول بستن قرارداد)، خیلی مهربون بود. تلاش می کرد سوالایی که می خوادو ازش بپرسه و جواب بگیره. مثلا یه جا تاریخ تولد طرفو لازم داشت. بهش گفتم your birth date؟ دید طرف نمی فهمه. شروع کرد به گفتن Happy birthday  ... و ادا درآوردن تا به طرف بفهمونه منظورش تاریخ تولده نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب