دیروز عصری بچه ها زنگ زدن گفتن برم خونشون. منم گفتم چشم لبخند. انقد سرگرم کارام بودم که اصلا وقت نکردم برم براشون چیزی بخرم. گفتم اشکال نداره دیگه، حالا یه بارم دست خالی میرم!

مهمونی خیلی خوبی بودف مثل همیشه. فقط جای همسر واقعا خالی بود. همیشه موقع بازی همسر داوره. البته خودش بازی می کنه ها، ولی در عین حال حواسش به همه چی هست، به اینکه نوبت کیه، کی باید جریمه بشه و خیلی چیزای دیگه. اصلا همسر نبود انگاری واقعا نه مربی داشتیم، نه داور! هی اشتباه می کردیم.

موقع منچ هم پنج نفر بودیم! ولی خب آقایون که دو تا بودن گفتن ما با هم یه تیم می شیم. ما خانوما هم هر کدوممون یه تیم بودیم دیگه.

موقع منچ خیلی خندیدیم، انقد که عضلات دلمون درد گرفته بود دیگه!

تااااااااا یه ربع به دو بازی کردیم!! بعد دیگه رضایت دادیم بریم خونه هامون چشمک.