یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دوباره کلاس داشتم تو دانشگاه جدید. می خواستم این دفعه یه کمی زودتر برم. تقریبا 8.5 از خونه رفتم بیرون و تا رسیدم دانشگاه ساعت از ده گذشته بود. تو راه وقتی تو قطار بودم، یه خانم خیلی خیلی مسن اومد با دو تا ساک. چون اون ساک داشت، گذاشت من اول برم. من رفتم نشستم. چند دقیقه بعد دیدم خودش اومد با یه دونه از ساکاش و درست رو به روی من نشست. یه کمی تلاش کرد که یه جایی پیدا کنه ساکشو بذاره، ولی نتونست. یه خانومی از اون ور گفت می خوای کمکت کنم؟ گفت نه، ممنون. خیلی خیلی سنگینه (منظورش این بود که نمی تونی).

یه آقایی هم کنار اون خانوم بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد که میتونه بلند شه ساک این خانومو براش بذاره بالا. آخه یه ساک دستی بود! ولی از سبک دست گرفتن خانومه معلوم بود که خیلی سنگینه واقعا.

کلا سمت چپ چهار تا صندلی رو به روی هم بود (که ما اونجا بودیم) و سمت راست هم همین طور. فک کنم سه یا چهارتا آقا هم تو این هشت تا صندلی بودن، ولی هیچ کس نخواست کمکی بکنه به خانومه!

یه چند دقیقه گذشت. خانوم مسن دلش نیومد ساکش از خودش دور باشه، رفت اون یکی ساکشو هم آورد. البته این یکی قرقره داشت ولی بازم سنگین بود و نمی تونست بذاره بالای سرش (یه جایی هست تو قطارا بالای سر آدم که میشه ساکو گذاشت روش، البته ساک و چمدون خیلی بزرگ جا نمیشه). چمدونش انگاری یه جوری جلوی راه بود. این طوری هم دلش نمی اومد! بیچاره نه می تونست ساکشو بذاره بالا، نه میتونست از خودش دورش کنه؛ بذاره جلوی ورودی، نه دلش می اومد بذاره سر راه!

آخرش، اون خانومی که یه بار گفته بود کمک می خوای از صندلیش بلند شد. آقای بغل دستیش پاهاشو یه کمی جا به جا کرد که بتونه رد شه! اومد به خانومه کمک کرد ساک کوچیکشو بذاره بالا. گفت اون یکی رو هم بیار. گفت خیلی سنگینه. گفت اشکال نداره، میذاریمش.

ساک بزرگو اومدن با هم بذارن بالا که یه لحظه از دست هردوشون در رفت و مستقیما به سمت سر من سقوط آزاد کرد! ولی چون من حواسم بود، با دستم نگهش داشتم که رو سرم نیفته. ولی منم نمی تونستم خوب نگش دارم، چون روی زانوم لپ تاپ روشن بود، تا قبل از اینکه این خانومه بیاد، داشتم کار می کردم.

خلاصه، اینجا بود که آقاهه بالاخره در یک عملیات انتحاری جانفشانی کرد، بلند شد چمدونو گرفت که نیفته رو سر من و چمدونو گذاشت بالا. کاری که اول می تونست بکنه رو آخر کرد!!

قطار رسید و منم رفتم یه قطار داخل شهری گرفتم و رسیدم دانشگاه. اول از همه رفتم اتاق صندوق پستی ها. البته صندوق نیست چیزایی که اونجا هست. اسمشونو نمی دونم. ولی به هر حال به هرکس یه قسمت خاص اختصاص داده شده که اگه بسته یا برگه ی پستی ای داشته باشه، میذارن اونجا. منشی اون دفعه بهم گفت. منم قراردادم تا 26 اکتبره و کماکان قرارداد جدیدمو دریافت نکردم!

به امید اینکه قراردادمو گذاشته باشن اونجا رفتم. ولی خبری نبود.

رفتم تو اتاق دیدم برگه ای که امضا کردم که کلیدا رو تحویل گرفتم هنوز اونجائه. هفته ی پیش که منشی بهم داد، گفت من چند دقیقه دیگه میام اینو می برم. منم بعدش رفتم کلاس و دیگه ندیدم که بیاد. دیگه نیومده بود. منم بردم برگه رو خودم بهش دادم.

تا ساعت یه ربع به دو (دو کلاسم شروع میشه)، هنوز داشتم اسلایدامو آماده می کردم نیشخند. البته اسلایدام آماده بود، ولی یه قسمتشو می خواستم بیشتر توضیح بدم، باید اضافه اش می کردم.

کلاس که رفتم هزار تا مشکل پیش اومد! اولش که اصلا وصل نمی شد پروژکتور به لپ تاپم. به ظاهر وصل بودا، ولی چیزی نمی اومد رو صفحه. بعد که وصل شد یه ده دقیقه ای درس دادم، یهو قطع شد!

دوباره پنج دقیقه ای درگیرش بودیم که آخرش هم درست نشد و مجبور شدم با فلش اسلایدامو ببرم رو سیستم کامپیوتر اونجا. سیستما هم که همه آلمانی!! هرکاری هم می کردیم فول اسکرین نمیشد. یکی از بچه ها گفت f5 (یعنی مثل ویندوز)، ولی زدیم کار نکرد. شیفت +f5، کنترل + f5 رو هم امتحان کردیم، کار نکرد. از منوهای بالای صفحه بالاخره فول اسکرینو پیدا کردیم، می بینیم جلوش نوشته f5 خنثی.

خلاصه، درسمون تموم شد و من دوباره دود از کله ام بلند شده بود!! واقعا بعد از کلاس نه تنها احساس می کردم صداشون تو گوشم می پیچه، بلکه حتی حالت تهوع هم داشتم!!

بعد از کلاس یکی از بچه ها اومد گفت میشه به من کتاب معرفی کنی من بخونم. من هیچی نمی فهمم. انقد دلم براش سوووووووخت. البته دقیقا نگفت من نمی فهمم ولی گفت من رشته ام انفورماتیکه. کلا رشته ام تو مایه های شما نیست. هیچ پیش زمینه ای از چیزایی که شما می گین ندارم. یه قسمت اسلایدای منو گفت، گفت مثلا اونجا، درست تو کلاس قبلی یه چیزایی راجع به این شنیدم واسه همین این تیکه شو فهمیدم، وگرنه مطمئنم هیچی از این قسمت نمی فهمیدم.

وقتی ازش یه چیزایی رو پرسیدم دیدم مثل اینه که من بخوام انتگرالو به کسی درس بدم که نمی دونه جمع  تفریق چیه. یعنی طرف حتی صورت سوالو هم متوجه نمیشه، اصلا نمی فهمه ما هدفمون تو این تسک چیه.

حالا قرار شده بهش کتاب یا مقاله معرفی کنم. اما می خوام بهش ایمیل بزنم بگم ببین تو بیا من جدا برات توضیح بدم خودم. آخه گناه داره من بهش مقاله معرفی کنم. اون طوری باید حداقل 20 تا مقاله بخونه که از این چیزایی که ما میگیم سر در بیاره.

یکی دیگه هم بعد از کلاس اومده میگه من با فلانی کار می کنم (استاد خودم)، دارم تز ارشدمو می نویسم. موضوعم هم فلان چیزه. هفته ی دیگه استاد نیست، میشه بیام پیش تو، تو سوپروایزم کنی. گفتم بله؟!!تعجب سوپروایزی کجا بود؟ یعنی من انقد حالیمه که دانشجوی ارشد سوپروایز کنم؟! میگه آره آره می تونی!! گفتم باشه اگه فک می کنی می تونم بیا، ولی من زیاد هم چیزی بلد نیستم.

به این ترتیب کلاس دیروزمون هم تموم شد. راستی یه نفر هم سر کلاس داریم که فک کنم انگلیسیه نگران. خیلی خفن حرف می زنه، اونم بریتیش! من دیگه روم نمیشه تو اون کلاس انگلیسی حرف بزنم! واقعا من با چه رویی میرم به انگلیسی به یه انگلیسی درس بدم؟!!سوال

از کلاس که اومدم، شروع کردم به انجام دادن کارای خودم. به هم اتاقیم گفتم اینجا چرک نویس هست؟ همیشه معمولا یه سری چرک نویس هست تو اتاق بچه ها، اکثرا پرینت های بد و کج و کوله رو میذارن یه جای خاص برای چرک نویس.

یه دسته برگه رو پرت کرد سمتم گفت آره، بیا. من فقط یه دونه می خواستم. برگه رو نگاه کردم دیدم اینم تجربه ی تازه ایه برام لبخند. مشخص بود برگه ایه که یه استاد تو اولین روز تدریسش داده بچه ها که جواب بدن. توش پرسیده بود مثلا آیا با این موضوع آشنایی دارین؟ چقدر؟ تا حالا پروژه ای در این زمینه داشتین؟ و کلا یه سری سوال مربوط به موضوع درسش پرسیده بود که ارزیابی کنه بچه ها چقدر اطلاع دارن راجع به موضوع تدریسش.

ان شاءالله واسه ترم بعد منم همین کارو می کنم چشمک. اصلا بچه های این ترم من حروم شدن طفلکی ها! افتادن گیر یه استادی که نه از روند آموزشی آلمانی ها خبر نداره، نه میدونه اینا چی خوندن، نه خودش بلده درس بده نیشخند.

ساعت 5.25 اینا گفتم بذار قطارا رو چک کنم ببینم با قطار ساعت چند می تونم برم. دیدم اگه خودمو به قطار (داخل شهری) ساعت 5:38 نرسونم، دوباره مثل اون دفعه باید قطار هفت و بیست دقیقه رو بگیرم که خیلی دیر می رسم خونه. بدو بدو جمع کردم. لپ تاپم هنوز ران داشت. خدا رو شکر همونجا تموم شد. سریع نتیجه ها رو کپی کردم و لپ تاپو زدم خاموش بشه. همین جوری دستم گرفتم لپ تاپ و بد بدو رفتم. با کلی دویدن و این حرفا بالاخره به قطار رسیدم.

برگشتنی هم خدا رو شکر به هیچ کدوم از دانشجوهام برنخوردم چشمک. راحت و آسوده تا خونه اومدم. دوباره لپ تاپمو روشن کردم. معلوم شد که وایرلسم کار نمی کنه. دلیلشو هنوز نمی دونم. کابل ها هم توی انباری بود. منم حسشو نداشتم برم کابل بیارم، کابلی وصل شم. خسته هم بودم، گرفتم خوابیدم نیشخند.

امروز تازه رفتم کابل آوردم. حالا بعدا باید ببینم مشکل لپ تاپم چیه!

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب