دیروز یکی از دوستامون زنگ زده میگه دختر معمولی ما الان نزدیک خونه ی شما، تو سوپری ایم. گفتیم بهت زنگ بزنیم بگیم بیایم دنبالت بریم خونه مون، امشب پیش ما باشی لبخند.

گفتم نه، شب نمیام، دستتون درد نکنه. ولی اینجایین بیاین یه کمی دور هم باشیم. گفت نه نمیایم. گفتم ببین فک نکن براتون شام درست می کنما، هیچی نداریم فعلا تو خونه. نه نون داریم که غذای نونی بهتون بدم، نه گوشت داریم که براتون برنج درست کنم نیشخند. بیاین به صرف چایی و میوه و شکلات و همین جور چیزای ساده.

قبول نکرد، گفت نه نمیایم. خداحافظی کردیم. نیم ساعت بعد دیدم در می زنن. رفتم دیدم دوستمونه برام نون خریده آورده بغل.

هرچی بهش گفتم بیا تو، به همسرتم زنگ بزن بیاد، الان دیگه نون داریم بهتون غذا میدم (نیشخند)، قبول نکرد.

خوب شد نونه رو آورد وگرنه من دیشب گشنه می موندم چشمک.

حالا امروز باید برم گوشت و کره و پنیر و عسل و شکلات صبحانه و کلا هرچیزی که برای صبحانه و ناهار و شام لازمه بخرم نیشخند.

---

بعدش با همسر تو وایبر چت می کردیم، می گم نرفتم خونشون. دلیل اولش این بود که واقعا حسشو نداشتم. دلیل دوم این بود که خونشون یه اتاق داره (به قول آلمانی ها دو خوابه است!!)، گفتم هرجور بخوایم بخوابیم اذیت میشیم. اگه اونا تو حال بخوابن، اونا اذیت میشن، من بخوابم، من اذیت میشم.

همسر میگه خب تو و خانومش تو اتاق می خوابیدین، همسرشم تو هال می خوابید دیگه! هیچی دیگه. دیدم خب اینم یه راهش بود که میشد این مشکلو حل کرد نیشخند، حالا زنگ بزنم بهشون بگم امشب میام نیشخند.