اینو الان می نویسم که شما (خواننده های ثابت) که صبح پا شدین یه چیزی واسه خوندن داشته باشین چشمک.

امروز (که الان دیگه شده دیروز)، قرار بود مهمون داشته باشم. چند روز پیش دوستامون زنگ زدن گفتن بیا خونمون که من نرفتم. فرداش من رفتم همون سوپری ای که اونا اون روز بودن، بعدش بهشون زنگ زدم گفتم من الان دارم از این سوپری میام، حالا شما بیاین خونه ی ما. من به خانوم دوستمون زنگ زدم و اونم گفت همسرم الان کلاسه تا ساعت 10. اون موقع هم که دیره. گفتم پس فردا بیاین.

فرداش دیدم پنج شنبه است، بهش زنگ زدم گفتم خب چه کاریه که امروز (یعنی پنج شنبه) بیاین. فردا (جمعه) بیاین که تا هر وقت خونمون موندین خیالتون راحت باشه که درس و کلاس و این چیزا ندارین.

این شد که من جمعه مهمون دار شدم. جمعه هم عصری زنگ زدم به اون یکی دوستامون که بگم اونا هم بیان. یه کمی هم گوشت گذاشتم بیرون که قرمه سبزی درست کنم.

عصری تازه از ساعت 4 اینا می خواستم شروع کنم به کارای مهمونی. واقعا هم کار زیاد بود. همسر هم که جای خالیش کاملا حس می شد تو انجام کارا! انگاری کارا از دو برابر همیشه هم بیشتر بود. همش رو دور تند بودم و بدو بدو از این ور به اون ور.

خونه رو کم و بیش مرتب و تمیز کردم. خورشو بار گذاشتم و رفتم میوه خریدم آوردم. وقتی برگشتم کار زیادی نداشتم. فقط مونده بود تمیز کردن گاز و سینک ظرفشویی و روشویی و شستن میوه ها و برداشتن رو کش مبلا و درست کردن برنج و مرتب کردن جاهایی که مونده بود نیشخند.

وقتی رسیدم خونه تقریبا 7.5 بود.

همه ی کارا، به جز شستن میوه ها انجام شده بود. ساعت تقریبا یه دقیقه به هشت بود لبخند. دوستامون هم راس ساعت هشت اومدن. همه چی آماده بود دیگه.

اونا که نشستن چایی رو گذاشتم و اومدم پیششون نشستم. غذا تقریبا حاضر بود، ولی اون یکی دوستامون از اول گفته بودن یه کمی دیرتر میان چون می خوان برن خرید. ساعت از هشت و نیم گذشته بود که اونا اومدن.

وقتی اونا اومدن من داشتم نماز می خوندم. مهمونای موجود خودشون به عنوان صاحبخونه رفتن درو باز کردن، مهمونای جدیدو راهنمایی کردن بیان تو، خوش آمد گفتن و کلا صاحب خونگی کردن در نبود من تا من بیام چشمک.

بچه ها، دستشون درد نکنه، یه بسته دونات خریده بودن. مزش خیلی نوستالژی بود برا من لبخند، نمی دونم چرا متفکر! احساس می کردم با این دوناتا بزرگ شدم.

خلاصه، یه چایی با دونات خوردیم و رفتیم سراغ مرحله ی بعدی، یعنی شام. خوشم میاد دوستامونم مثل خودمونن. اومدن کمکم کردن خورشای قابلمه رو ریختیم تو ظرفا. یکیشون میگه این تهش هنوز خورشیه. بیاریم سر سفره، برنجمون بریزیم توش حیف نشه لبخند.

غذامونو که خوردیم تازه نشستیم پای حرف زدن. یه کمی که حرف زدیم، میوه آوردم. میوه که تموم شد، دوباره همون بساط چایی و دوناتو آوردیم و خلاصه تا جایی که جا داشتیم خوردیم چشمک.

تمام مدت هم بچه ها می گفتن سرده. جالبه که همشون لباس کاموایی تنشون بود به جز من! تقریبا همه هم می گفتن سرده به جز من خنثی. فقط یکی از بچه ها می گفت سرد نیست (اونم نمی گفت خوبه، فقط می گفت سرد نیست). بقیه یا می گفتن سوز میاد، یا میگفتن سرده چقد!

آخرش رفتم یه پتو مسافرتی آوردم واسه خانوما که انقد غر نزنن نیشخند.

تاااااا همین الانا، یعنی ساعت یک بچه ها اینجا بودن و صحبت می کردیم. متاسفانه این دفعه بچه ها بازیشونو جا گذاشته بودن. به اون یکی بچه ها هم پیامک داده بودن که شما بازیتونو بیارین که اونم مثل اینکه نرسیده بود!

خلاصه، هیچ کاری نداشتیم بکنیم، ما هم فقط حرف زدیم نیشخند. الانم مهمونا رفتن و من موندم و یه عالمه ظرف و یه عالمه کار که باید برای اومدن همسر انجام بدم لبخند.

همسر پس فردا (یکشنبه صبح) میاد بغل.