یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

نمی دونم از کجا شروع کنم! همسر پروازش دو تیکه بود. وسطش واسه نماز و ناهار تو یه فرودگاه بین راهی نگاه می داشتن چشمک.

وقتی رسید فرودگاه بین راهی، تو فرودگاه یه کمی با هم چت کردیم. میگف از ایران تا اونجا خیلی اذیت شده. صندلیش بغل پنجره بوده. ولی دو تا پاکستانی اونجا بودن که با هم بودن، یه خانم و آقا. یکیشون نشسته بغل پنجره، اون یکی هم سر ردیف. به همسر گفتن بشین وسط!!! همسر هم گفته من جای خودمو می خوام. آخه خودتون هم می دونین وسط بدترین جای ممکنه! راضی نمی شدن بشینن سر جای خودشون. آخرش مهماندار اومده مشکلشونو حل کرده و همسر موفق شده جای خودشو پس بگیره!

بعدش که نشسته از شانسش پشتش هم یه آقای پاکستانی بوده. همسر صندلیشو خم کرده. طرف گفته آقا صافش کن من اذیت میشم!! همسر هم در کمال کم رویی صندلیشو صاف کرده!

من بودم عمرا این کارو می کردم. به نظرم هر کس حق داره از تمام امکاناتی که بهش داده میشه استفاده کنه. اگه طرف احساس می کنه جاش کمه، اونم باید صندلیشو بخوابونه. مسئولای طراحی هواپیما خودشون حساب اینو می کنن که طوری نباشه که طرف وقتی صندلیشو می خوابونه تو دهن پشت سریش باشه.

به هر حال پرواز اولش به این شکل و بسیار ناخوب سپری شده بود.

بعد از یه کمی چت همسر گفت می خواد یه کم نت گردی کنه، منم گفتم برم بخوابم که صبح زود بیدار شم یه کمی به کارا برسم، همسر می خواد بیاد.

ساعتا رو دیشب یه ساعت کشیدن عقب. یعنی یه ساعت بیشتر وقت داشتم برای خوابیدن چشمک. ولی واقعا فک کردین من خوابیدم؟! از ساعت نمی دونم چند بیدار بودم. انقد که دیگه حوصله ام سر رفت گفتم ببینم ساعت چنده؟ هنوز ساعت 6 نشده بود (به ساعت جدید، چون گوشیم خودش یه ساعت کشیده بود عقب). اینجا هم که طلوع آفتاب هفته (بازم به ساعت جدید).

دیدم خوابم نمی بره. بلند شدم شروع کردم به مرتب کردن و تمیز کاری و این حرفا. همسر این وسطا پیامک داد که رسیده فرودگاه. تقریبا ساعت 10 اینا قرار بود برسه خونه. هنوز یه عالمه وقت داشتم.

ظرفا رو شستم. ظرفای شسته شده ی روز قبلو که مال مهمونی بود جمع کردم گذاشتم سر جاشون. برای ناهار گوشت گذاشتم بیرون که بپزم. رو مبلی رو که قبلا به خاطر مهمونا جمع کرده بودم آوردم دوباره کشیدم روشون (مبلا رنگش تقریبا مشکیه، من نمی تونم چیز تیره تو خونمون ببینم، روشون ملافه ی سفید میکشیم به خاطر من چشمک).

بازم خیلی مونده بود تا همسر بیاد. یه انار بود همسر قبل از رفتنش خرید. انار اینجا خیلی کم و خیلی گرونه. فقط تو یه فصل خاصی اونم دونه ای می فروشن. اونم خیلی گرون، دونه ای دو سه یوروئه! واسه همین ما خیلی کم می خریم. دو سه روز به رفتن همسر بود که اینو خریدیم از بس من گفتم انار می خوام. وقت نشد قبل از رفتن همسر بخوریم. همسر خیلی بهم گف اینو تو بخور، من میرم ایران انار می خورم نیشخند ولی من نخوردم. نگهش داشتم همسر بیاد با هم بخوریم. تو این وقت اضافه ای که داشتم اون انارو دون کردم ریختم تو ظرف.

کم کم صدای چمدون همسر اومد. از پنجره نگاه کردم همسر بود لبخند. درو باز کردم اومد بالا. بعد از مراسم استقبال و این حرفا نوبت بیرون ریختن چمدون همسر بود چشمک.

اول بهترین سوغاتی های همسرو معرفی کنم: لواشک و تمبر هندی نیشخند.

خب حالا بریم سروقت بقیه. یه سری کتاب بود. اما متاسفانه به دلیل اضافه بار خیلی زیاد، همسر مجبور شده تو دو سری کتابا رو کم کنه. فقط چند تاش مونده بود. آخه یه عالمه کتاب درسی دیگه هم همسر خودش لازم داشت که آورده بود.

مامان دوستمون هم گفت اگه همسر می تونه ببره، یه زودپز داره که برای بچش بفرسته. همسر هم گفت جا داره. اون زودپز خودش چهار کیلو بوده و دو کیلو هم مامانه توش خوردنی گذاشته برای بچه اش چشمک. همسر مجبور شده بود اون خوردنی ها رو خالی کنه، ولی دو بسته گزی که مامان دوستمون گذاشته بودو با خودش آورده بود. علاوه بر اونم یه سری خشکبار و از این چیزا بود که مال ایران خودمون بود و اینجا پیدا نمی شه راحت.

و اما بگم از خنده دارترین قسمت آورده های همسر. هرکی هرچی داده بود گفته بود این واسه دختر معمولیه، همسر آورده بود. در حالی که اگه یه نگاه انداخته بود می دونست اصلا این لباسا برای من بزرگه. یه عالمه لباس بود که مستقیم همه رو گذاشتم تو کمد که برن تو انباری و دفعه ی بعدی که برمی گردیم ایران ببریم بدیم به کسی! (اینجا جایی رو نمی شناسیم که آدم بتونه لباس نو ببره بده. اگه شما میشناسین بگین).

از بین چهار پنج تا شال و روسری ای که همسر آورده بود، فقط یه دونه روسری بود که من خیلی پسندیدم که سلیقه ی خواهر همسر بود (من همینجا از خواهر همسر تشکر می کنم لبخند). بقیه شو یا مامانم خریده بود یا خواهرام که کلا سلیقه هاشون با من فرق داره. کلا تو خونمون (یعنی خونه ی مامانم اینا) هرچی لباس هست به وضوح مشخصه کی خریده از بس که سلیقه هامون متفاوته!!

هر دفعه که میریم ایران مامانم حداقل یکی دو تا لباس برای من و یکی دو تا هم برای همسر می خره. ما هم هر دفعه برای اینکه ناراحت نشه ازش می گیریم و تشکر می کنیم. بعدم درست یه روز به اومدنمون می بریم میدیم به یه موسسه ی خیریه. دلیل اینکه همونجا مستقیم نمی بریم بدیم به موسسه ی خیریه هم اینه که یه وقت می بینی مامانم طفلکی میره یه چیز دیگه پیدا می کنه که به نظر خودش بهتره، میگه اگه دوست نداری اونو، وردار بیار؛ این یکی رو ببر. یا اصلا هر دوشو نگه دار. خلاصه اینجوری اگه سر به نیست کرده باشیم لباسو بد میشه چشمک.

اینم بگم من به شخصه هر لباسی باشه توی خونه می پوشم. اصلا مشکلی با سلیقه ی مامانم یا هرکس دیگه ندارم. ولی الان ترجیح میدم چیزایی بپوشم که به سلیقه ی همسر هم بخوره. که ماشاءالله 99 درصد چیزایی که مامانم می خره با سلیقه ی همسر جور نیست چشمک.

ولی واقعا این دفعه من شوکه شدم از این همه لباسی که خواهر بزرگتر فرستاده بود و اصلا اندازه ی من نبود. یعنی اونا منو این سایزی می بینن؟سوال یا این سایز سایز آرمانیشونه برای من و تو رویاهاشون من این قدری ام؟نیشخند یا دوست دارن من این سایزی شم، عمدا این سایزی می خرن که من تلاش کنم چاق بشم؟نیشخند نمی دونم والا!

خلاصه، همسر کلی پشیمون شده بود از این همه لباسی که آورده که سایز من نیستن. یعنی یکیشون انقد بزرگه که گفتم اینو نگه دارم شاید بعدهاااااا برای موقع بارداری به درد خورد نیشخند!! در این حد بزرگه واقعا. فک کنم حداقل سه چهار سایز. من نمی دونم Medium تو ایران تعریف نداره یعنی؟ سوال

تمام لباسایی که همسر آورده روشون نوشته Medium. منم سایزم تو ایران Medium بود ولی هیچ کدوم از این لباسا هم اندازم نیستن متفکر!

به هر حال، همسر می گفت کاش به جای این همه لباس که نگاه نکرده آوردم، دو تا کتاب بیشتر آورده بودم. ولی خب متاسفانه نشده بود دیگه.

بعد از اینکه خوووووووب چمدون همسرو به هم ریختم، چمدونو همون طوری ول کردم، رفتم سر وقت غذا درست کردن. گفتم صاحبش جمع کنه چشمک. همسر مشغول مرتب کردن چمدون شد، منم غذا رو درست کردم. تقریبا کارمون با هم تموم شد. بعدش دیگه نشستیم اولین ناهار دورهمیمونو بعد از ورود همسر خوردیم لبخند.

می خواستم برای همسر ماکارونی درست کنم، موادی هم که گذاشته بودم بیرون از فریزر برای ماکارونی بود. ولی بعد فهمیدم ماکارونی نداریم که نیشخند. یادم رفته بود ماکارونی بخرم. اصلا همسر که نیست حساب ماکارونی ها هم به هم ریخته است چشمک. مجبور شدم غذا رو تبدیل به لوبیاپلو کنم.

سر ناهار همسر می خواست سریال پایتختو بذاره ببینیم که من گفتم امروز کلا باید سر غذا حرف بزنه فقط نیشخند. کل اتفاقای ایرانو تو پنج شیش تا جمله گفته، میگه دیگه خبری نبود! وقتی آقایون می خوان خاطرات سفرشونو بگن همین میشه دیگه!

بعد از ناهارم گرفتیم خوابیدیم مثل همیشه، مثل یه روز عادی. کار خاصی نکردیم. زندگیمون به روال عادی برگشته لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٤ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب