یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد که براتون بگم.

همسر تحت تاثیر ایران رفتنش دیشب گفت شبا زود بخوابیم صبحا زود بیدار شیم لبخند. منم از خدا خواسته گفتم باشه! من کلا آدمی ام که به شدت موافقم صبحا زود بیدار شیم، شبا هم زود بخوابیم. کلا من طرفدار صبحم همیشه؛ طرفدار روز، روشنایی، خورشید، آفتاب.

واسه همین، دیشب نزدیکای یازده خوابیدیم. صبح هم یه ربع به هفت قرار بود بیدار شیم. ولی من زودتر بیدار شده بودم و هی فک می کردم چرا گوشی همسر زنگ نمی زنه. بالاخره گوشی همسر زنگ زد و بلند شدیم زندگیمونو تو یه روز قشنگ شروع کردیم لبخند.

من باید قبل از اینکه برم دانشگاه لباسمو اتو می کردم. واسه اینکه یادم نره دیروز لباسمو گذاشته بودم رو صندلی میز ناهارخوری که جلوی چشم باشه. صبح بعد از صبحونه، اونو اتو زدم و رفتم لباسامو بپوشم. اگه مثل همیشه می خواستم بپوشم سر وقت بودم، ولی امروز اصرار داشتم همه ی روسری هامو تک تک امتحان کنم ببینم کدوم بهم میاد!

فک کنم چهار تا روسری بود که همشونو امتحان کردم. دونه دونه هی می پوشیدم، هی می اومدم همسر نظر بده. نتیجه اش این شد که با روسری ای که خواهر همسر خریده بود رفتم. من که از اول گفتم سلیقه ام به خواهر همسر نزدیک تره تا به خواهرای خودم!!

قطارا امروز ساعتاشون عوض شده بود. فک می کنم علتش همون تغییر ساعت باشه که الان یه ساعت کشیدن عقب. قبلا چک نکرده بودم. به هوای این بودم که مثل هفته ی پیش برم ولی خب قبل از رفتن که چک کردیم، معلوم شد که اون ساعتی که من اون دفعه رفتم دیگه قطار نیست. مجبور بودم با قطار دیرتر برم.

تا رسیدم دانشگاه ساعت نزدیک یازده بود. رفتم پست باکسمو چک کردم، هیچی توش نبود! وسایلمو گذاشتم تو اتاق. رفتم سراغ منشی گفتم کو قرارداد من؟ قرار بود تو پست باکسم باشه که. گفت آها ببخشید، من یادم رفته بذارم. هنوز پیش منه. قراردادو آورد. سه تا نسخه بود که باید امضا می کردم. خدا رو شکر دیگه از فرم پر کردنای دفعه ی قبل اصلا خبری نبود. فقط سه تا امضا کردم و تموم لبخند.

در همین حین که من تو اتاق منشی بودم یه نفر بهش زنگ زد. من اصلا گوش نمی دادم چی میگه. فقط متوجه شدم که داره راجع به یه مشکلی صحبت می کنه و سعی میکنه یه چیزی رو هماهنگ کنه. یهو دیدم اسم منو برد! گوشام تیز شد یهو نیشخند. متوجه شدم مربوط به کلاس منه که هنوز معلوم نیست کجا باید برگزار بشه!

اون اتاقی که دو جلسه ی اول ما اونجا کلاس داشتیم، در واقع اتاقی هست که در حالت عادی ازش استفاده نمی شه. فقط برای یه سری جلسات خاص استفاده میشه. استادم گفته بود این جلسات همیشگی نیست و هر از گاهیه و اگه تداخلی پیش اومد، کلاس تو رو جا به جا می کنیم. حالا معلوم شده که اون جلسات خیلی بیشتر از هر از گاهی برگزار میشه!

منشی داشت با استرس و تلاش تمام سعی می کرد درستش کنه. بعد که گوشیو گذاشت، شروع کرد به توضیح دادن اینکه داشته چی میگفته به اون خانوم اون ور خط و اون چی گفته و این حرفا. گفتم من این هفته کلاس ندارما! اگه جلسه دارین، در مورد این هفته حداقل مشکلی نیست. کلی خوشحال شد. گفت پس بذار اول زنگ بزنم مشکل امروزو حل کنم. بعد واسه هفته ی بعد درستش می کنیم.

به اون خانومه دوباره زنگ زد و قضیه رو گفت. بعد برگه ها رو چک کرد که همه رو امضا کرده باشم و همه چی درست باشه. گفت تمومه.

از اونجا رفتم اتاقمو کارامو شروع کردم. تمام روزو درگیر یه کار کاملا مسخره بودم. هنوزم درگیرشم و فکر هم نمی کنم امروز و فردا بتونم نتیجه ای ازش بگیرم.

واقعا اعصاب آدم به هم می ریزه وقتی درگیر کارای به قول اینا تکنیکال (و نه ساینتیفیک) میشه. (کار تکنیکال یعنی باید مثلا یه برنامه بنویسم که یه کاری برام انجام بده و من نتیجشو لازم دارم که تازه به عنوان ورودی یه چیزی استفاده کنم. یعنی خود این کار اصلا اهمیتی نداره، فقط و فقط نتیجه اش مهمه. اون وقت تو همین کار انقد ارور و مشکلات به وجود میاد که آدم یه هفته درگیرشه!! تو این حالت میگیم الان کارمون گیر تکنیکی داره. اما یه وقتایی هست که آدم یه کاری رو انجام میده، بعد می بینه نتیجه اش خوب نیست. می فهمه یه جای ایده اش مشکل داشته. اون وقتی که میذاره تا این ایده رو درست کنه و کارو به شکل دیگه ای انجام بده، داره کار ساینتیفیک انجام میده).

خلاصه، الان که درگیر این کارای تکنیکال مسخره ام! ساعتای یک بود که بچه های اولین گروه ایمیل زدن میشه ما بیایم پیشت، یه سری سوال داریم. گفتم بیاین. من همین الانم تو اتاقم هستم. گفت نه ما 2.5 میایم. گفتم باشه. 2.5 اومدن و یه کمی سوال پرسیدن و یه جاهایی رو براشون حذف کردم (آخه واقعا مقالشون زیاد بود طفلکی ها). هی این یکیشون سوال می پرسید، اون یکی جواب میداد و برعکس. من نفهمیدم چرا اومده بودن از من بپرسن اونا که خودشون می تونستن سوالاشونو جواب بدن سوال.

خلاصه، اونا هم یه ربع بیست دقیقه ای بودن و بعد رفتن. دوباره من بودم و ادامه ی کارام. هم اتاقیم هم بعدش رفت سر کلاسش. خدا رو شکر جلسه ی دوم تعداد دانشجوهاش بیشتر شده و کلاسش کنسل نشده لبخند.

تا ساعت 4:40 کار کردم. بعد گفتم بذار ببینم قطارای این ور یه وقت عوض نشده باشن. اتفاقا اونا هم عوض شده بودن. باید خودمو به قطار 5:14 می رسوندم. هنوز وقت زیاد داشتم. سر فرصت وسایلمو جمع کردم و رفتم ایستگاه قطار.

با خودم هم کتاب داستان دو شهرو برده بودم که تو راه بخونم. تا برگشتم خونه 160 صفحه خونده بودم. منتها هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده تو کتاب خنثی. کلا کتاب 400 و خورده ای صفحه است. من نمی دونم پس اتفاقاش کی قراره بیفتن؟!سوال

در کل هنوز نمی تونم نظر خاصی راجع به کلیت کتاب بدم. ولی به نظرم سبک منحصر به فردی رو در پیش گرفته برای معرفی شخصیت های کتاب! اولاش هر چند صفحه اش یه فصله و تو هر فصل عملا شخصیت های جدید معرفی میشن. یعنی تو هر فصل صحنه ی جدیدی رو توصیف می کنه و تو هر صحنه یه عده آدم معرفی میشن. حالا بخونم ببینم بالاخره جریان چیه اصلا تو کتاب!

وقتی من اومدم خونه همسر رفته بود. امروز کلاس داشت. هر دوشنبه از این به بعد همین طوری خواهد بود. من که میام همسر نیست. همسر هم خیلی دیر میاد. البته امروز استثنائا نه اینا برمی گرده. اما عادیش ده و نیم میاد خونه.

از راه اومدم یه عدس پلو گذاشتم که همسر میاد با هم بخوریم لبخند. از وجنات خونه معلومه همسر غذای درست و حسابی ای برای خودش درست نکرده چشمک!!

[ ۱۳٩۳/۸/٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب