یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروزم مثل دوشنبه های قبل باید می رفتم شهر جدید. امروز خیلی برنامه ام فشرده بود. آخه از قبل با دو تا از بچه ها هماهنگ کرده بودم که برم ببینمشون. قرار شد ساعت 12 اونا رو ببینم. بچه ها مال دانشگاه جدید بودن و دوست داشتن بدونن من روی چی کار می کنم و با یه روش خاصی تا حالا کار کردم یا نه (می دونستن که کار کردم، می خواستن دقیق تر بدونن). برای ساعت یک با استادم قرار گذاشته بودم. ساعت 2 کلاس خودم شروع می شد. احتمال هم می دادم که بعد از کلاس بچه ها باهام کار داشته باشن.

یعنی عملا تمام امروزم سر درسی که داشتم و چیزای دیگه می رفت. اصلا وق نداشتم به کارای خودم برسم. همون طوری هم که فک می کردم شد دقیقا. صبح من ساعتای 10.5 رسیدم جلوی اتاقم. تا 12 یه کمی کارای خودمو کردم. نزدیکای دوازده داشتم دنبال ایمیل اونی که بهم ایمیل زده بود می گشتم که اسمشو وردارم سرچ کنم، ببینم شماره اتاقش چنده! که دیدم یکی اومد تو و سلام و علیک کرد و گفت من فلانی ام. بیا بریم آفیس ما. منم پا شدم راه افتادم باهاش رفتم.

تو اتاقش دو نفر بودن، همینی که اومده بود دنبالم و اون یکی. این یکی آمریکایی بود و اون یکی که دختر بود ترک بودن. هردوشون به شدت مهربون و گرم و صمیمی لبخند. انقد که به جرئت می تونم بگم اگه همه ی آمریکایی ها اینطوری باشن، من کاملا حاضرم برم آمریکا زندگی کنم!

آخه تو آفیس خودم، با کسی هم اتاقی هم که تو شهر اولیمون هم هم اتاقی بودیم و علت اصلی اینکه من دیگه نرفتم آفیسم دقیقا همین بود. آخرین باری که تو شهر خودمون رفتم آفیسم (یا شاید یکی از آخرین رواز) زمانی بود که من ساعت 8 رفتم تو اتاق و با یه Hi روزمو شروع کردم. ساعت حدود 4.5 بود که من با گفتن Bye از اون اتاق اومدم بیرون! تو تمام این مدت هم اتاقیم حتی یه کلمه با من حرف نزد!

منم که اون موقع ها تازه از ایران اومده بودم، اصلا نمی تونستم درک کنم این مدل رفتارا رو. این بود که ترجیح دادم خونه بمونم و از خونه کار کنم. واقعا هر وقت می رفتم سر کار، شب که می اومدم افسردگی می گرفتم! هی فک می کردم یعنی چون من ایرانی ام با من حرف نمی زنه؟ چون من روسری دارم حرف نمی زنه؟ چون من خارجی ام علاقه ای نداره ارتباط برقرار کنه؟ خب بالاخره باید یه دلیلی داشته باشه دیگه.

آخه اگه یه ساعت دو ساعت بود می گفتم خب تمام اون مدت کار داشته، نشده احوالپرسی کنه. ولی دیگه آدم هشت ساعت با یه نفر تو یه اتاق باشه و باهاش دو کلمه بیشتر حرف نزنه، اونم سلام و خداحافظ باشه دیگه نوبره والا!!

من اون موقع چند ماه رفتم آفیسم، ولی دیدم فایده نداره. گفتم خب چه کاریه؟ آدم میره آفیس که از بقیه کمک بگیره، با کسی آشنا بشه. یه کم با هم صحبت کنن. اینم که کلا با من حرف نمی زنه! خب لااقل خونه بمونم بتونم یه چیزی بخورم!!

خلاصه که از شانس ما الان دوباره دقیقا با همون آدم هم اتاقم! یعنی فک کن هم آفیسی دانشگاهت درسش تموم شه، بره یه جا استخدام شه. استاد تو منتقل شه به یه شهر دیگه. تو بورست تموم شه، درست تموم نشه، بعد صاف بیفتی تو همون شهری که اون هم آفیسی اولیت بوده خنثی!!

حالا بگذریم از این حرفا، اتاق این بچه ها که رفتم اصلا دلم وا شد به خدا! فهمیدم آدمای دیگه ای هم وجود دارن اینجا که با آدم حرف می زنن!

یه نیم ساعتی باهاشون حرف زدم، بعد دیگه دوستاشون اومدن دنبالشون که برن برای ناهار. به من گفتن تو هم بیا که گفتم من امروز نمی تونم بیام. گفتن پس هفته ی بعد حتما بیا. ما خوشحال میشیم با هم باشیم و از این حرفا. گفتم باشه لبخند. خلاصه منم دو تا دوست خارجی پیدا کردم بالاخره نیشخند.

از پیش اونا که اومدم یه ربعی تو اتاقم بودم، بعدش باید میرفتم پیش استادم. قرارم با استادم زیاد طول نکشید، چون هنوز یه سری کارا مونده که انجام بدم. امیدوارم تا جمعه تموم بشه و من یه نتیجه ی اولیه ای از روش جدید و داده های جدید به استاد بدم.

ساعت 2 هم رفتم سر کلاس که باز دیدم اتاقمونو یکی گرفته! رفتم بالا منشی نیست. کلا منشی ما عصرا نیست. رفتم اتاق منشی بغلی میگم ببخشید این اتاق ما رو گرفتن، الان من باید کجا برم؟ میگه برو از lecturer بپرس کلاسش کجا تشکیل میشه، من نمی دونمخنثی. میگم خانوم lecturer منم!! کلاس مال منه! میگه ئه، بذار چک کنم ببینم کلاس الان برای کی رزرو شده. خلاصه چک کرد، کلاس مال یکی دیگه بود. اتاق بالا رو که کوچیکتر بود بهم نشون داد، گفت میتونی از این استفاده کنی فعلا. فعلا اینجا خالیه. رفتم پایین به بچه ها بگم بیاین بالا می بینم نیستن! رفتن نشستن تو کلاس بغلی خنثی. رفتم تو میگم اینجا کلاس منه؟!سوال میگن آره، یکی اومد بهمون گفت شما برین این کلاس، ما هم اومدیم اینجا!!

باز من بدو بدو اومدم بالا؛ کلید ورداشتم؛ در اتاق بالا رو که به خانومه گفته بودم باز بذار قفل کردم؛ رفتم پایین دوباره.

کلاس خیلی شلوغ بود. به قیافه اش نمی خورد 15 نفر توش باشن! بعد از کلاس معلوم شد که چهار پنج نفر اضافه شدن!! دو تا دانشجوی ایرانیم هم اومده بودن سر کلاس. تو سایت درسم دیده بودم که دو تا ایرانی دارن این درسو follow می کنن، ولی چون به من ایمیل نزدن بگن می خوان این درسو وردارن، من نمی دونستم بالاخره میان کلاسو یا نه.

یکیشون داره تموم میکنه، یکیشون ترم اوله.

مقاله ها رو هم که من تقسیم کردم، حالا این چهار پنج نفر اومدن میگن ما هم مقاله می خوایم. گفتم برین ببینین کی حاضر میشه مقاله شو با شما تقسیم کنه، به من ایمیل بزنین بگین، من اسمتونو اضافه کنم.

فقط این گروه اول طفلکی ها قربانی شدن متاسفانه. مقاله شون سی صفحه بود، دو نفری ارائه دادن. در حالی که بقیه مقاله ی 15 صفحه ای رو میخوان دو نفری ارائه بدن. تازه این بیچاره ها گروه اول هم بودن. واقعا باید بهشون نمره ی تپل تری بدم چشمک.

کلاسم که تموم شد دوباره رفتم تو اتاق و به کارای خودم رسیدم. یه جا تو راهرو دوباره همین پسر آمریکایی رو دیدم، یه کمی صحبت کردیم دیدیم چقدر با هم مشترکات داریم! اونم یه شهر دیگه زندگی می کنه و هر روز میره و میاد. اونم گفت من بعضی روزا کارامو از خونه انجام میدم. از قضا خانومش هم تو همون شهری بود که همسر قبلا بود!

اصلا انقد مشترکاتمون زیاد شده بود که خودمونم تعجب می کردیم. یعنی فک کن اون میگفت همسر من فلان شهره، من می گفتم ئه، همسر منم اونجا بود. می گفت فلان دانشگاه، می گفتم ئه همسر منم اونجا بود، میگفت فلان پردیس می گفتم ئه همسر منم همونجا بود نیشخند!!

دیگه روم نشد بپرسم اسم همسرت چیه دقیقا؟!ابرو خلاصه، یه پنج دقیقه ای هم اونجا با هم صحبت کردیم و بعد هرکی رفت سر کار خودش.

برگشتنی هم مثل همیشه کتاب خوندم. یه بار دیگه برم و بیام این داستان دو شهر تموم میشه چشمک. الان تا 360 اینا خوندم. اما متاسفانه کتابش یه طوری نیست که بتونم بیام براتون بنویسم. واقعا فقط حالت داستانی داره، جمله ی آموزنده ای که بتونم از بافت جداش کنم نداره. ولی سعی می کنم بازم یه چند تا جمله رو که تا حالا برام جالب بوده بعدا بیام براتون بنویسم.

وقتی رسیدم شهر خودمون، باید یه تِرَم می گرفتم تا برسم خونمون. سر راه ایستگاه ترم از مغازه ی ترکا رد شدم، یه رب خریدم اومدم. رسیدم خونه، همسر که درو باز کرد دیدم لباس تنشه. گفتم کجا قراره بریم؟ گفت باید بریم رب بخریم. گفتم خریدم لبخند. اومدم خونه دیدم همسر مواد درست کردن ماکارونی رو گذاشته بیرون، طفلکی لباس پوشیده که بره رب بخریه بیاد ماکارونی درست کنه لبخند.

حالا الان باید برم ماکارونی رو درست کنم که دیگه واقعا ماکارونی خون همسر خیلی افتاده. از وقتی از ایران اومده هنوز بهش ماکارونی ندادم!


[ ۱۳٩۳/۸/۱٢ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب