یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب بعد از مدت ها که بی رب بودیم، من سر راه رب خریدم و در نتیجه غذای محبوب همسر (ماکارونی) رو پختیم! و از اونجایی که خیلی وقت بود ماکارونی نخورده بودیم به قصد خودکشی ماکارونی خوردیم نیشخند. شب موقع خواب دیدم دیگه زیادی سیرم! گفتم باشه فردا رو روزه می گیرم.

این شد که امروزو روزه گرفتم.

این هفته گروهمون یه نفرو دعوت کرده از یکی از دانشگاهای آمریکا که بیاد برامون تو چند جلسه کارایی که میکنه رو درس بده (یا به قول خودشون توتوریال بده). جلسه ها از دوشنبه شروع شده بود، ولی من که دیروز نمی تونستم شرکت کنم، چون یه شهر دیگه بودم کلا!

امروز حواسم بود که جلسه است و یادم نره. فک می کردم جلسه ها همش عصره. یهو گفتم حالا بذار ساعتشو نگاه کنم، مطمئن شم. نگاه کردم دیدم ساعت 9:15 شروع میشه! اون موقع ساعت هشت و نیم بود. تند تند لباس پوشیدم و راه افتادم.

وقتی رسیدم، یکی دو تا دیگه از بچه ها رو هم دیدم که داشتن می رفتن همونجا. وقتی رسیدیم جلوی در اتاق، تقریبا همون 9:12 اینا بود. ولی فقط چند نفر اومده بودن. یه نفرم داشت می رفت پایین، گفت کلید نداریم. هنوز اون بنده خدا برنگشته بود که یه نفر حاضر شد درو برامون باز کنه. آخه بچه های همون ساختمون با کارتشون می تونستن درو برامون باز کنن (کلا تقریبا همه جا این طوریه که هر کسی که مال یه دانشکده باشه، با کارت مخصوصی که داره تمام درای اون دانشکده رو میتونه باز کنه).

ولی خب وقتی ما رو نمیشناختن، اصلا نمی دونستن ما مال کدوم گروه هستیم و اینجا چه خبره، دلیلی نمی دیدن برامون درو باز کنن. ولی مثل اینکه یکی پیدا شد درو باز کرد لبخند.

رفتیم تو، ساعت تقریبا همون 9:13 یا 9:14 اینا بود. هنوز همون پنج شیش نفر بودیم! کم کم بچه ها اومدن و جلسه ساعت 9:25 شروع شد.

کارای استاده خیلی ریاضی بود. منم که جلسه ی اولو نبودم. اصلا نمی فهمیدم هدف از این کارا چیه؟ خب گیرم این الگوریتمم به کار گرفتیم؟ فایده اش چیه؟ فقط یه سری چیزای کلی دستم اومد و فهمیدم که هرکی هست این آقاهه، می تونه به من کمک کنه چشمک. آخه کلا روی روش هایی کار می کرد که من دارم استفاده می کنم.

سر کلاس یادم اومد که من کلیدمو ورنداشتم، همسر هم که خونه نیست. برگشتنی رفتم سلف دانشگاه، یه کمی ایمیلامو چک کردم. بعدم یه کمی کتاب خوندم. یه جوری برگشتم که وسط راه همسرو ببینم.

تو ایستگاه که نشسته بودم و منتظر بودم همسر بیاد، یهو به شک افتادم امروز عاشورا نیس من روزه گرفتم؟ ظاهرا بعضی ها میگن مکروهه روزه گرفتن تو این روز. سریع با گوشیم مرکز اسلامی هامبورگو چک کردم و خیالم راحت شد. اینجا عاشورا دیروز بوده.

برگشتم خونه، نشستم سر کار و بارم.

بازم طبق معمول دوره ای که هر از گاهی استادم می افته توش، دوباره ایمیل زده جمعه که همو می بینیم، من می خوام راجع به یه موضوعی صحبت کنیم. اونم اینه که تو میخوای چیکار کنی؟!! هدفت از این آزمایش هایی که الان انجام میدی چیه؟! حالا جالبه که این آزمایشا دقیقا چیزیه که خودش گفت انجام بده، خودش گفت این آزمایشو برای دفاعت لازم داری، خودش گفت این کارو بکن تا نتیجه شو مقاله کنیم!!

حالا قرار شده من تو دور باطل همیشگی، جمعه راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم!

یعنی فک کنم من سر دفاع همه رو بتونم راضی کنم، به جز استاد خودم!!

---

خلاصه اگه دعا کردین، منو فراموش نکنین. ملت یه بار دفاع می کنن، من هر هفته که میرم پیش استادم باید دفاع کنم!!

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۳ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب