یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز از اون روزا بود که تموم نمی شد!

ظهر با بچه ها قرار داشتم برای ناهار (یا شایدم قهوه، هنوز معلوم نبود). عصری هم با این آقایی که از یه دانشگاه آمریکایی دعوت شده.

مثل همیشه ساعتای 7 بیدار شدیم و دیگه نمی خواستیم بخوابیم. دیشب تا ساعت 12 بیدار بودم، ران برنامه ام تموم نمی شد (این ران نهایی نیست که نتیجه داشته باشم هنوز، پس منتظر نتیجه اش نباشین چشمک). هر کار هم می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید که چطوری بفهمم چقدر مونده تا تموم شه. آخرش یه روشی به ذهنم رسید، چک کردم دیدم هنوز به نصف داده ها هم نرسیده!

رفتم گرفتم خوابیدم. همسر زودتر از من رفته بود خوابیده بود. ولی خب صبح از همون ساعت 7 بیدار شدیم دیگه کلا. اومدیم صبحونه بخوریم که نون دو تا بیشتر نداشتیم (منظورم نون توسته)! خب مسلما بس نبود دیگه. همسر گفت من نمی خورم، میل ندارم. حالا نمی دونم میل نداشت واقعا یا جانفشانی کرد چشمک.

من اون دو تا نونو خوردم. برای همسر هم کیک آورد که با چاییش بخوره. یه دونه بیشتر نخورد. اول همسر از خونه رفت بیرون، من یه کمی دیرتر می خواستم برم.

میخواستم قبل از رفتنم یه کمی خونه رو مرتب کنم. یهو به خودم اومدم دیدم دیر شده. تندتند لباسامو پوشیدم، یه سری نامه رو که مدت ها بود تو کمد ولو بودن پانچ کردم و گذاشتم تو زونکن. آشغالا رو بستم، کاغذای زباله رو هم ورداشتم و بدو بدو از خونه زدم بیرون.

به این امید بودم که قطار یه دقیقه دیر کنه تا من برسم و رسیدم لبخند. البته اگه قطار بعدی رو هم می گرفتم احتمالا دیر نمی رسیدم، ولی خب دوست داشتم زودتر برسم.

سخنرانی امروز خیلی بهتر از دیروز بود. دیروزش خیلی ریاضی وار بود و من خیلی برام ملموس نبود. اما امروزیه حداقل راجع به فرمولایی بود که من در حال حاضر استفاده می کنم (البته به صورت غیرمستقیم).

بعد از سخنرانی قرار بود با بچه ها بریم ناهار یا قهوه بخوریم. آخه یه سری بودجه هست که هرسال هست و دانشجوهای دکترا باید تصمیم بگیرن چطوری خرج بشه. بودجه مخصوص اینه که مثلا یکیو دعوت کنن (مثل همینی که الان دعوت کردن)، بیاد برامون توتوریال بذاره، یا مثلا یه سری ریسورس لازم داریم بگیم بخرن و کارهایی مثل این.

ما از قبل ایمیلی هماهنگ کرده بودیم با هم و مشخص بود کیا رو میخوایم دعوت کنیم و بودجه رو چطوری می خوایم صرف کنیم. واسه همین گفتیم پس بیاین همین طوری بریم با هم سلف دانشگاه. حرفای معمولی بزنیم. مثل یه جلسه ی دوستانه باشه.

قبل از اینکه بریم یکی از بچه ها از من پرسید تو مشکلی نداری؟ نمی خوای بری خونه یا جایی؟ گفتم نه، چطور؟ گف کارمندای قطار آلمان (دویچه باهن) اعتصاب کردن و از پنج شنبه تا دوشنبه هیچ قطاری حرکت نمی کنه. بنابراین اگه خونه ات شهر دیگه است باید امروز بری. گفتم نه من مشکلی ندارم.

حالا همین حرفو یکی از بچه ها به استاد مدعو گفت. یعنی بهش اطلاع رسانی کرد که اگه می خوای با قطار جایی بری تا دوشنبه نمی تونی بری و این حرفا. یکی از استادا که اونجا بود سریعا تلاش کرد که قضیه رو جمع کنه!! گفت نه ماشین داریم و از این حرفا (یه ماشین در اختیار استاد مدعو میذارن همیشه).

حالا جالب بود که استاد مدعو وایستاد یه کمی بیشتر با ما بحث کنه و راجع به این اعتصاب بودنه، استاد دیگه هی دلش می خواست اینو بکشه با خودش ببره!! استاد مدعو گفت خب از این اتفاقا تو آمریکا هم می افته و با استاد دیگه رفت.

بعدش ما با بچه ها رفتیم ناهارو با هم خوردیم. راجع به همه چی حرف زدیم، اینکه میخوایم چیکار کنیم بعد از دکترامون؟ کجا دوست داریم کار کنیم؟ چطوری اپلای کنیم برای کار و خلاصه خیلی چیزا! یکی از بچه ها که تقریبا دو سه ماه دیگه می خواد تزشو سابمیت کنه، کم کم می خواد دنبال کار بگرده. بحث از کاورلتر شد. میپرسه باید برای هر شغل کاورلتر هم بنویسیم؟خنثی!

اینو دیگه ما هم که برای شغل تا حالا به عمرمون اقدام نکردیم می دونستیم! اینجا و خیلی کشورای دیگه، برای کار که اقدام می کنین باید یه نامه بنویسین که بهش می گن کاور لتر و توی این نامه مشخص می کنین که "چرا فک می کنین شما برای این شغل مناسبین؟". یعنی مثلا توش میگین شما توی توضیحات شغل نوشتین فلان مهارتو لازم دارین و منم در این زمینه فلان تجربه ها رو دارم و خلاصه از این حرفا دیگه. برای هر شغل هم باید حتما جدا نوشته بشه، چون دقیقا باید ارتباط کارهای قبلی شما و شغلی که براش اپلای می کنینو بگه. نیمشه یه چیز کلی بنویسین واسه همه جا بفرستین.

خلاصه بعد از ناهار هم ادامه ی حرفامون به دانشکده کشید و تا ساعت 2 داشتیم جلوی در دانشکده با هم حرف می زدیم!!

جالب بود که یکی از بچه ها که روسی بود و یکی که آلمانی بود می گفتن آمریکایی ها اصلا به ما شبیه نیستن. و اونی که روسی بود معتقد بود که آلمانی ها به روس ها شبیه ترن تا آمریکایی ها. ولی برای ما دقیقا برعکس بود. یعنی من می دونستم که فرهنگ آمریکایی به ایرانی خیلی نزدیک تره. برعکسش فرهنگ آلمانی خیلی از ما دوره.

و جالب بود که اونا می گفتن فرهنگ آمریکایی رو دوست ندارن و من میگفتم دوست دارم. آخه تو همین دو باری که استاد آمریکایی دعوت کردن من به وضوح دیدم که شباهت های بیشتری با ما دارن نسبت به آلمانی ها.

روسه می گفت من گاهی وقتا دچار خوددرگیری میشم، احساس می کنم یه رگه هایی از نژادپرستی تو وجودم هست. مثلا وقتی وارد یه جمعی میشم که همشون ترکن، احساس خوبی ندارم.

آلمانیه هم میگفت بابابزرگ من گاهی وقتا حرفای خیلی نژادپرستانه ای میزنه. ولی من نمی تونم باهاش بحث کنم. من تو این قسمت اصلا وارد نشدم، چون من خودم دقیقا اون اقلیتی ام که اینا ازش بدشون میاد نیشخند. واسه همین فقط گوش دادم.

بعد از این ناهار طووولانی، رفتم نمازخونه ی کلینیکی که نزدیک دانشگاه بود (از قبل می دونستم نمازخونه داره)، نمازمو خوندم، رفتم تو کتابخونه نشستم تا یه کمی کارامو انجام بدم تا زمان قرارم با استاد مدعو بشه.

تا وقتی من این کارا رو انجام دادم ساعت از 2.5 هم گذشته بود. وقت زیادی نداشتم واسه کار کردن. بی خیال کار علمی شدم. فقط یه کمی ایمیلامو چک کردم و لپ تاپمو سر و سامون دادم.

ساعت 3.15 رفتم سر قرار. رفتم تو اتاق منتظر شدم، استاده نیومد. یه چند دقیقه بعدش پیداش شد، گفت ببخشید من موقع قرار قبلی کلید این اتاقو نداشتم، تو اون یکی اتاق که اتفاقا خالی هم بود نشستیم با اونی که قرار داشتیم. دیگه منم رفتم تو همون اتاق و صحبت کردیم.

حدود ده دقیقه صحبت علمی کرد، بعد زد تو خط اینکه میخوای بعدش چیکار کنی؟ کجا می خوای زندگی کنی؟ می خوای برگردی یا نه؟ و این چیزا! یه ده دقیقه هم آخرش بحث علمی کرد، بقیه اش همش حرف دوستانه بود. انگاری رفتی با یکی قهوه بخوری!!

طفلکی خودش انقد کله گنده بود، فک کنم فک می کرد همه کله گندن! نمی دونست ما سالی و ماهی یه بار همچین آدمی می بینیم، می خوایم ازش حداکثر استفاده رو بکنیم!!

اما تو همون حرفای دوستانه اش هم چیزای مفیدی گفت. مثلا یه چیزی که گفت من اینجا براتون می نویسم شاید به درد کسی خورد.

موقعیتی رو در نظر بگیرین که شما و همسرتون هر دوتا ارشدتونو تموم کردین و هردوتون می خواین برای دکترا اقدام کنین (یا هردوتون برای پست داک، یا یکیتون پست داک و یکی دکترا). تو این حالت معمولا مشکل اینه که امکان اینکه هردوتون تو یه دانشگاه پذیرش بگیرین واقعا خیلی سخت پیش میاد.

تو این حالت گفت، هرکس اول اقدام کرد و پذیرش گرفت، به استادش بگه که همسر منم یه شخص آکادمیکه و میخواد برای پی اچ دی یا پست داک برای همین دانشگاه اقدام کنه. آیا شما می تونین همسر منو کانکت کنین به استادی اون دپارتمان و باهاشون صحبت کنین؟

گفت خیلی از استادا این کارو می کنن. یعنی گفت اصلا مهم نیست که حتی رشته ی همسر شما هم با شما یکی نباشه، مثلا شما ریاضی خوندین و الان می خواین پست داک بگیرین، همسر شما هم مثلا برق خونده و می خواد پست داک بگیره. هرکی اول گفت به استادش میگه لطفا برای همسر من با استادای اون یکی دانشکده صحبت کن.

گفت این شرایط خیلی کم پیش میاد. معمولا دانشجوها این طوری نمیان. کم پیش میاد که یه زوج از یه کشور دیگه بیان که هردوشون در چنین سطح بالایی باشن. واسه همین تو این موقعیت های خاص استادا کاملا بهتون کمک می کنن.

گفت اگه خود من باشم، تا جایی که بتونم میرم با استادای اون دانشکده صحبت می کنم ببینم چیکار میشه کرد. سعی می کنم یه کاری برای همسر طرف هم جور کنم که اونم بتونه بیاد تو همون دانشگاه.

خلاصه اگه خواستین برای دکترا یا پست داک برای آمریکا اقدام کنین، این نکته رو مد نظر داشته باشین لبخند.

یه حرف دیگه ای که زد و برای من جالب بود این بود که به ماها میگفت short term phd خنثی! میگفت دانشجوهای من تازه بعد از سه سال می فهمن قراره چیکار کنن! تازه بعد از سه سال شروع می کنن کم کم به پابلیش کردن کاراشون. واسه همینم هست که وقتی بچه های ما از دکترا فارغ التحصیل میشن، کلی مشهورن تو دنیا. چون قشنگ کلی مقاله دادن. ولی شما تو سه سال کاری نمیرسین بکنین. من دانشجوهام پنج سال یا شیش ساله فارغ التحصیل میشن.

بعد از این بحثا هم دوباره یه ده دقیقه بحث علمی کرد و گفت چیز دیگه ای هست که فک می کنی من می تونم راجع بهش بهت کمک کنم؟ یه کوچلوی دیگه حرف زدیم و بعدش گفت خب اگه دیگه حرفی نداری، من یه زنگ تفریح کوتاه قبل از اومدن نفر بعدی داشته باشم. منم گفتم خداحافظ دیگه نیشخند.

یعنی خودمون ایرانی ها دو درن ها! اگه یه آلمانی بود از همون 3:15 تا خود 4:15 باهات بحث علمی می کرد!!

ولی خب کلا جلسه ی خوبی بود، دوست داشتم لبخند. تجربه ی حرف زدن با یه آدم کله گنده ی آمریکایی که بحثاش بیشتر حول و حوش فرهنگ آمریکایی بود تا بحث علمی، خودش تجربه ی جالبی بود چشمک.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٤ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب