یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز نیومدم چیزی بنویسم براتون. حالا فک می کنین کجا بود؟ دیروز تو لپ تاپم بودم کلا!!

صبح که توتوریال اون آقاهه بود که من دیر رسیدم بهش. اول که اصلا ساختمونو پیدا نمی کردم. بعد اتاقو پیدا نمی کردم.

اتاقی که جلسه اونجا بود، تو زیرزمین بود. پریروز که با بچه ها صحبت می کردیم، یکیشون گفت که پیدا کردن ساختمونش سخته، باید این وری بری که بهش برسی و یه جهتی رو نشون داد. اتاقش هم حواستون باشه اشتباهی نرین. زیرزمین اون ساختمون دو قسمت مجزا داره که به هم وصل نیستن. اگه اشتباهی برین تو، اتاقو کلا پیدا نمی کنین. از در که رفتین تو باید برین زیرزمین سمت راست.

من مثلا میخواستم زودتر برم صبح که بتونم همه چی رو پیدا کنم زود. ولی دیر جنبیدم، یه قطارو که از دست دادم. قطار بعدی هم دیر اومد. خلاصه ساختمونو باز خیلی سخت پیدا نکردم. فقط هی با شک می رفتم جلو. آخه ساختمونای دانشگاه اینطوریه که از یه طرف دهگان ها اضافه میشه، از یه طرف یکانا. به این ترتیب آدم راحت می تونه ساختمونو پیدا کنه. ولی بعضی وقتا این نظم به هم می خوره. این دقیقا یکی از همون ساختمونایی بود که نظمو به هم زده بود. یعنی مثلا فک کنین ساختمون 25 بعد از ساختمون 12 باشه!! یه چیزی تو این مایه ها بود.

حالا ساختمونو پیدا کردم. از در رفتم تو، سمت راست راه پله بود. همونو رفتم پایین. دیدم اتاقی که میخوام اینجا نیست. اومدم بالا از چند نفر که نشسته بودن پرسیدم، گفتن نمی دونن. گفتن این اتاق مال یکی از کارمنداست، از اون می تونی بپرسی و یه اتاقو بهم نشون دادم.

از طرف پرسیدم میگم اتاق فلان تو زیرزمین کجاست؟ میگه این اتاق تو زیرزمین نیست. منو برد تو یه راهرو که مشخص بود اتاق اساتید یا آزمایشگاهی چیزیه. گفت این وری باید بری. منم یه کمی رفتم، چون مطمئن بودم اونجا نیست برگشتم.

دوباره از یه خانومه پرسیدم، بهم گفت باید کجا باید برم. خلاصه تا رسیدم تقریبا 25 دقیقه ای دیر شده بود. البته من نمی دونم اون دقیقا ساعت چند شروع کرده بود. آخه روز اول که باد تقریبا یه ربع تاخیر شروع کرد.

خلاصه، بعد از جلسه بدو بدو اومدم خونه و به بقیه ی کارام رسیدم. عصری دوباره جلسه بود و بعدش هم شام بود. جلسه ی عصری رو هم به دلیل تاخیر قطار با هفت هشت دقیقه تاخیر رسیدم.

کلا نمی دونم چرا تِرَم ها دیگه برنامه اش به هم ریخته!! قطارا اعتصاب کردن!

بعد از جلسه ی عصری دودل بودم که شامو برم یا نه. از قبل گفته بودم میام. ولی چون استادم باز ایمیل زده بود که الان هدفت از این آزمایش هایی که انجام میدی چیه؟ و ضمنا قرار بود یه نتیجه ی اولیه ای تا امروز به استادم تحویل بدم و با توجه به اینکه یه اشکال اصلی تو برنامه ام پیدا کرده بودم، خیلی کار داشتم واسه انجام دادن.

با یکی از بچه ها صحبت کردم، گفتم به نظر تو من الان چیکار کنم؟ برم خونه کارامو بکنم یا بیام با این آقاهه شام بخورم؟ آخه همیشه که همچین پایی نمی افته که آدم با یه آدم کله گنده شام بخوره. مخصوصا که خیلی فیلدش به من می خورد و مستعد مخ خوردن هم بود استاده چشمک. آخه اون روز که حضوری دیدمش (قبلش اینو بگم که دقیقا روی فیلد من این آقا یه مقاله داره)، گفتم چرا شما اون سیستمتونو توسعه ندادین بهبودش بدین؟ شما که رو این فیلد مقاله داشتین. گفت آخه اون دانشجو لیسانس بود، کارش کوتاه مدت بود. واسه همین به نظرم اومد راه داره آدم رو مخ این استاد کار کنه چشمک.

ولی به حرف دوستم گوش دادم و گفتم میام خونه. آخه حرف جالبی زد، گفت تو دیگه نزدیک دفاعته. سالای وسطت نیست که بگی استاد فراموش می کنه. بهتره سعی کنی به ددلاینت برسی که تاثیر خوبی رو استاد بذاری.

اومدم خونه. دوباره نشستم پای برنامه ام. می دونستم که تا امروز که استادمو اسکایپی می بینم تموم نمیشه. اما می خواستم اگه تموم نشد و نتیجشو نگرفتم، دلیلش تلاش نکردن من نبوده باشه.

تا 12 کار کردم و اون قسمتی که می خواستم درست کنمو درست کردم. ولی خود ران برنامه ام چندین ساعت وقت میخواد؛ تازه به شرط اینکه ارور نده (که البته داد!).

امروز صبح کارای نهاییش گذاشتم و گذاشتم ران بشه (تا همین جاشم دیشب فکر نمی کردم بتونم تا امروز انجام بدم). کلا 5700 تا جمله است. تو جمله ی 1200 اینا خطا داد. بعد از حدود نیم ساعت اجرا.

ولی دیگه ساعت 10 بود، من 11 قرار داشتم. قطعا نمی رسید به ساعت 11. ولی بازم نمی خواستم من تلاش نکرده باشم. تا ده دقیقه به یازده تلاشمو برای حل مشکل کردم و ایده ی اصلیشو طراحی کردم تو ذهنم. ولی ترجیح دادم قبل از اینکه با استاد صحبت کنم، یه کمی حرف هایی که می خوام بزنمو جمع بندی کنم.

واسه همین ده دقیقه به یازده دیگه کار خودمو گذاشتم کنار. دفترمو آوردم؛ چیزایی که می خواستم راجع بهش با استاد صحبت کنمو نوشتم و منتظر شدم که استاد بیاد. ساعت یازده شد نیومد. منم یه کامنت براش گذاشتم که بدونه من هستم. ساعت 11:07 اینا بود که اومد.

خدا رو شکر امروز خیلی خوشحال و خندون بود. بهش گفتم که دیشب متوجه یه اشکال اصلی تو برنامه ام شدم و هنوز نتیجه ای ندارم که بگم. ولی سعی می کنم تا چند ساعت دیگه بگیرم نتیجمو. خندید گفت اصلا اشکالی نداره لبخند. از عجایب روزگاره البته که استادم سر چنین موضوعی بخنده چشمک.

خلاصه، منم راجع به یه سری مشکلات فعلی کار باهاش صحبت کردم و گفتم که این کارا رو کردم، اینا رو باید بکنیم و از این حرفا.

بعدم حرفام تموم شد، گفتم بذار حالا که حالش خوبه بگم چی می خواستی بگی که تو ایمیلت نوشته بودی جمعه باید راجع به آزمایش های فعلیم و هدفش و این حرفا صحبت کنیم؟

خودم بحثو پیش کشیدم. گفت آها، میخواستم بگم ددلاین کنفرانسا نزدیکن. برا کدوم کنفرانس می خوای مقاله بدی؟ عنوان مقاله ات چی قراره باشه؟ گفتم ها؟تعجب من هنوز هیچ نتیجه ای نگرفتم!! مقاله ام کجا بود؟ (البته اینو تو دلم گفتم چشمک).

خلاصه یه کمی هم راجع به مقاله ی آینده صحبت کردیم. این طور که بوش میاد من باید تا شیش هفت ماه دیگه دفاع کنم. این مقاله رو به عنوان مقاله ی دفاعم می خواد ظاهرا (البته امروز چیزی راجع بهش نگفت). منم باز دیدم امروز خوشحاله گفتم باید راجع به فلان چیزم یه کمی بیشتر کار کنیم و اونم میخوام تو پایان نامه ام بیارم و راجع بهش بحث کنم و اینا. از اونم استقبال کرد لبخند.

فقط اینکه خب حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا یادداشت کردی؟!! ایده ای که دادمو یادداشت کرد که حتما برم دنبالش!! حالا مجبورم انجامش بدم نیشخند.

آخرش هم گفتم من دیگه حرفی ندارم! اگه تو حرفی داری بگو. پرسید به نظرت تا کی می تونیم مقاله رو سابمیت کنیم؟ ددلاین کنفرانس ها رو گفت. من دوست ندارم برا این کنفرانسی که ددلاینش دسامبره بفرستم. آخه اصلا کنفرانسشو دوست ندارم. به نظرم سطحش پایینه. اون کنفرانسی هم که من دوست دارم و ددلاینش مناسب تره (فوریه است)، تو چینه!! یعنی بلند شم برم چین از اینجا؟ فک کنم خدا تومن بشه هزینه اش!

جدای از هزینه ی رفت و آمدش، هزینه ی ثبت نامش هم داغون می کنه آدمو. الان نگاه کردم مال امسالشو. هزینه ی ثبت نامش حدود 300 دلاره!! ولی خب این یکی رو واقعا حاضرم پول بدم، برم. واقعا آدم برای آینده اش نیاز داره به همچین کنفرانس هایی چشمک. نه به خاطر کیفیتش و ارائه هاش ها، به خاطر استادایی که می بینی و میتونی تلاش کنی روشون کار کنی که تو رو به عنوان دانشجو، پست داک یا هر عنوان آکادمیک دیگه ای بردارن چشمک.

خلاصه که الان واقعا انگیزه ی مضاعفی دارم برای اینکه بشینم نتیجه هامو بگیرم. فقط امیدوارم نتیجه هام امیدوارکننده باشه لبخند.


 

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب