یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز عصری با همسر رفتیم خرید. قرار بود ساعت 5.5 اینا بریم. ولی نهایتا 7 بود که راه افتادیم. همش هم به خاطر اینکه من یا داشتم برنامه مو اجرا می کردم، منتظر بودم نتیجشو بگیرم، یا داشتم ایمیلای بچه ها رو جواب میدادم.

این روزا خیلی ایمیل دارم. همش باید بچه های کلاسو هماهنگ کنم که کی کدوم مقاله رو ارائه بده. بعضی ها هنوز مقاله ندارن، باید بهشون مقاله بدم. خودمم مقاله ای نیست که خونده باشم و بتونم معرفی کنم، مجبورم برم براشون دنبال مقاله بگردم.

کلی هم ایمیل های استاد و بچه های گروه و این جور چیزا هست که باید جواب بدم. ایمیلای مربوط به اینجا هم هست که مسلما اولویتشون خیلی پایین تر از ایمیل های درسی خودمه ولی خب خدا رو شکر اینا هم امروز همشون تموم شد لبخند.

داشتم می گفتم، ساعت 7 رفتیم بیرون. تو ایستگاه قطار که منتظر بودیم، به همسر گفتم الان میریم فروشگاه، دوستامونو اونجا می بینیم. آخه اونا هم همیشه از همین فروشگاه خرید می کنن. همسر گفت نه، اونا الان برگشتن. زودتر میرن. گفتم نه، الان میریم می بینیمشون.

رفتیم، از قطار که پیاده شدیم، دیدیم اونا هم از قطار پیاده شدن! دیگه با هم رفتیم تو، یه گشتی زدیم و خریدامونو کردیم. هردومون خرید کلی داشتیم. واسه همین زیاد طول کشید. به همسر پیشنهاد دادم الان که با بچه ها بیرونیم، پیتزا بخریم برای هممون، بریم خونه ی ما بپزیم. گف باشه. بعد گفتیم خب اون یکی خانواده اگه به گوششون برسه واویلا میشه که دعوتشون نکردیم چشمک. گفتیم خب زنگ می زنیم میگیم اونا هم بیان.

ساعت 8:10 اینا بود. زنگ زدم بهشون گفتم آب دستتونه بذارین، بیاین خونه ی ما شام بخورین. اونا هم گفتن چشم نیشخند. گفتم فک کنم ما 9 اینا خونه باشیم دیگه. زودتر نیاین که پشت در می مونین. باز گفتن باشه!

خریدمونو کردیم و کللللی دیگه طول کشید با اینکه اکثر چیزا رو خریده بودیم! تا وقتی اومدیم بیرون از فروشگاه ساعت ده دقیقه به نه شده بود. قطار 9 اینا می اومد. یعنی اینکه ما دیرتر از نه می رسیدیم خونه! رفتیم تا ایستگاه قطار، دیدیم قطار 9:05 تازه میاد! هی خدا خدا می کردیم دوستامون با ماشین بیان و ما رو هم وسط راه سوار کنن چشمک.

آخه دستمون خیلی پر بود. چیزایی هم که خریده بودیم، خیلی بدبار بود. مخصوصا اون شیش تا پیتزا! نتیجه اش این شد که من فقط شیش تا پیتزا دستم بود، همسر طفلکی همه ی بقیه ی بارا رو برداشته بود.

آخرشم بچه ها نیومدن و با قطار رفتیم. اون یکی دوستامونم گفتن میرن خونه وسایلشونو میذارن، بعد میان. رسیدیم خونه، من کیفمو گذاشتم که برم کاپشنمو بذارم تو کمد، زنگ در خونه رو زدن!! از پنجره نگاه کردم دیدم بعله، دوستامونن (اونایی که ماشین داشتن و دوست داشتیم ما رو سر راه سوار کنن)!

درو باز کردیم اومدن. خونه هنوز کاملا نامرتب بود. دم در میگن میخواین بریم دوباره بیایم؟خنده اینو جدی می گفتن ها!

گفتم نه، بیاین تو. اومدن تو بهشون گفتیم خونه رو مرتب می کنین یا غذا رو آماده می کنین؟! اونا هم گفتن فرقی نداره، یه کاری بدین ما انجام بدیم. دیگه دادیم قارچا و فلفل دلمه ای ها و کالباسا رو خورد کردن! تا موقع من ظرفا رو شستم، همسر هم خونه رو مرتب کرد.

یه دونه از پیتزاها رو گذاشته بودیم نیم پز شه که اون یکی بچه ها هم سررسیدن. تا وقتی پیتزاها می پخت، یه کمی بازی کردیم و یه کمی هم دنبال مقصدهای توریستی بین راهمون گشتیم و راجع به مسافرت صحبت کردیم.

تا پیتزاها آماده شد و ما هم کم و بیش به توافق رسیدیم برای نحوه ی مسافرت، ساعت شد یازده! یازده شاممونو خوردیم و بعدش بازیمونو که نصفه مونده بود ادامه دادیم. بازی دیشب اصلا نچسبید، هی وسطش بحث شد، وسطش غذا خوردیم، کلا مثل همیشه نبود. ولی خب بازم خوب بود.

ساعتای 12:30 بود که بچه ها رفتن از خونه ی ما. تا ما خواستیم بخوابیم 1:45 بود!!

فک می کردم صبح خیلی بخوابیم، ولی من از ساعت 7 بیدار بودم، یعنی بعد از نماز کلا خوابم نبود. یه کمی موندم تو رختخواب، ولی دیدم کلا خوابم نمی بره. بلند شدم، یه کمی به کارام برسم.

---

ما قصد داشتیم امشب (یعنی شنبه شب) بچه ها رو دعوت کنیم. ولی وقتی تو فروشگاه بودیم، بچه ها گفتن فردا (یعنی شنبه شب) بیاین خونه ی ما. این شد که ما دیشب دعوت کردیم و امروز هم میریم مهمونیمونو پس می گیریم لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب