دیروز یه عالمه کار واسه انجام دادن داشتم. خدا رو شکر قسمت های علمیش که مربوط به کار دانشگام بود تقریبا انجام شد. اما چیزایی که مربوط به کارم و کلاسم بود هنوز مونده. یه سری دانشجوی تازه دارم که میگن میخوان تو کلاس شرکت کنن. باید براشون دنبال مقاله بگردم و یه مقاله هم بدم که اونا ارائه بدن. دیروز یه کمی گشتم، ولی پیدا نکردم.

قرار بود شب ساعت 8 بریم خونه ی بچه ها. ما یه خورده دیر جنبیدیم، تا رسیدیم خونشون ساعت 8:15 اینا بود. اون یکی دوستامونم قبل از ما اومده بودن.

خیلی مهمونی خوبی بود. برای اولین بار تو عمرم سمبوسه خوردم لبخند. خیلی خوشمزه بود، ولی از اون غذاهاست که من عمرا درست نمی کنم! آخه زیاد روغن می بره. این جور غذاها رو من موقع خوردن خیلی دوست دارم. ولی موقع درست کردن هی فک می کنم این غذا سالم نیست، آخرش درست نمی کنم!

پیراشکی رو هم تا حالا فقط چند بار به خاطر همسر درست کردم. بامیه هم دو سال پیش اومدم درست کنم، شکل کوکو شد نیشخند. آخه من کم روغن می ریختم، این جوری نبود که روغ روشو بگیره، واسه همین عین کوکو میشد!

خلاصه که یه عالمه خوردیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم. ساعت 1:15 اینا بود که از خونشون اومدیم بیرون نیشخند. ساعت 12.5 اینا بود فک کنم که بچه ها گفتن فیلم ببینیم!! ولی خب من و همسر مخالفت کردیم و نتیجه این شد که بقیه شو هم بازی کردیم تا همون ساعت 1:15 که دیگه بالاخره صاحبخونه رو راحت گذاشتیم و اومدیم بیرون نیشخند.

---

امروز خدا رو شکر نه مهمون داریم، نه جایی دعوتیم. می تونیم یه کمی به کارامون برسیم لبخند.