یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، برمی گردیم به روزمره نویسی. چند تا پست آخرم فک کنم هیچ ربطی به زندگی همیشه مون نداشت.

دیروز مثل همیشه، جلسه ی گروه بود که باید می رفتم. هرچی صبر کردم، نتونستم نتیجه ی برنامه مو قبل از رفتن بگیرم. اگر هم بیشتر می موندم دیگه دیر میشد. واسه همین به همسر گفتم که بعد از اینکه برنامه ام اجراش تموم شد، داده هاشو کپی کنه یه جای دیگه، بعد یه برنامه رو ران بذاره، بعد دوباره کپی کنه یه جای دیگه و خلاصه باید سه تا برنامه ران می کرد و هی نتیجه شو یه جای دیگه کپی میکرد. برنامه ی چهارمم باید میذاشت رو اجرا که مسلما اجراش خیلی طول می کشید و من خودم بعدش می رسیدم خونه نیشخند.

همسر هم خدا رو شکر همه رو به درستی انجام داده بود. منتها برنامه ی آخر ارور داده بود و البته تقصیر همسر نبود. حدس می زدم که هنوز ایرادهایی وجود داشته باشه. ولی وقتی اومدم خونه فهمیدم، هنوز همون ایراد قبلیه است که رفع نشده!!

خلاصه، نشستم اون ایرادو که دقیقا می دونستم کجاست (جمله ی هزار و خورده ای بود) دستی رفع کردم، به این امید که تو چهارهزار جمله ی بعدی، دیگه همچین حالتی به جود نیاد!! (انقد توکلم بالاست چشمک).

برنامه رو گذاشتم اجرا بشه تاااااااااا امروز عصر که ارور داد و دوباره ترکید!

علی رغم اینکه ناراحتم از ترکیدگی برنامه ام، ولی خب بازم نتیجه هاش یه طوری هست که می تونم حداقل همین تعداد داده ای که بهم داده رو استفاده کنم.

از طرفی، وسط های اجرا متوجه شدم که برنامه ام یه ایراد دیگه هم داره که ایراد مفهومیه (یعنی همون Scientific یا logical)، نه مشکل تکنیکال. وقتی فهمیدم میخواستم قطعش کنم اجرا رو، ولی خب گفتم بذار فعلا با همین حالت اجرا بشه. بالاخره یه مقداری از داده ها که به دردم می خوره.

الانم که به سلامتی خودش ترکیده، حالا قشنگ باید بشینم درستش کنم. البته باید سرعت برنامه مو هم قشنگ بیشتر کنم. الان خیلی کنده.

هنوز با همین داده ی نصفه و نیمه ارزیابی نهاییمو انجام ندادم که یه کمی دستم بیاد چی به چیه، ولی خب امیدوارم نتیجه اش خوب باشه لبخند.

دیروز از اون روزایی بود که دوباره همه چی تو خونه مون تموم شده بود، از گوشت و لوبیا و لپه بگیر تاااااا نون!! این شد که شب مجبور شدم عدسی درست کنم. تا عدسی رو درست کردم، خیلی دیر شد، ساعتای 11.5 اینا بود که داشتیم می خوردیم.

وقتی میخواستم بخوابم با خودم گفتم فردا رو روزه بگیرم؟ نگیرم؟ تو شک بودم. گفتم من که دیر شام خوردم، به نفعمه همین فردا رو بگیرم دیگه. روزای بعد هم که اونقد تفاوتی نخواهند داشت! این شد که صبح که بلند شدم دیگه مثل همیشه موقع نماز آب نخوردم و به این ترتیب روزه مو شروع کردم (از اونجایی که آب خوردن به محض بیدار شدن از اوجب واجبات زندگی منه، هر وقت اون موقع روزه مو باز نکنم، دیگه باز نمی کنم چشمک).

امروز صبح هم، مثل معمول، ساعت یازده با استادم قرار داشتم. ولی دیشب بهش ایمیل زدم و گفتم فک می کنم بهتره این قرارو کنسل کنیم. چون من هنوز جوابامو نگرفتم و براش هم توضیح دادم که ایرادهایی که می بینم، مال برنامه ی من نیست، مال خود داده هاست و چون بیشتر از پنج هزار و پونصد خطو باید بخونم، کلی طول می کشه تا ایرادا رو رفع کنم. آخه برنامه مثلا تا خط 2000 می خونه، تازه یه ارور میده. اونو رفع می کنم، دوباره ران میذارم، دوباره بعد از هفت هشت ساعت اجرا، میگه خط 3000 ارور داره!!

خلاصه، صبح جواب داد گفت باشه، مشکلی نیست. ولی من به همسر نگفتم قرارمو کنسل کردم. مثل دخترای خوب ساعت ده و نیم شال و کلاه کردم که برم بیرون. خداحافظی کردم و رفتم خرید! آخه تو خونه هیچی نداشتیم. اگه به همسر می گفتم، میگفت صبر کن با هم بریم. همسر هم این روزا سرش خیلی شلوغه. نمی خواستم وقتش گرفته بشه.

قشنگ با فراغ بال رفتم مغازه ی عربه که همیشه میریم. خیلی به نظرم فروشنده اش آدم خوش برخورد و مهربونیه. یه آبلیموی یک و یک خریدم و نون بربری و چای دو غزال لبخند. روی همه ی آبلیموها یه کاغذ معمولی چسبونده بودن که روش محتویات آبلیمو رو نوشته بود به آلمانی خنده. فک کنم آلمانی ها هی اومدن پرسیدن این چیه!! و احتمالا کشف کردن که چیز خوشمزه ایه. آخه آبلیموهای آلمانی اصلا آبلیمو نیست. یه چیزای ترشیه که انگاری اسیدیه که تو آزمایشگاه تولید کردن!!

وقتی خریدامو گذاشتم رو پیشخون، یهو یادم اومد که شاید پول نداشته باشم. گفتم صبر کن آقا، یه دقیقه صبر کن. نمیدونم پول نقد دارم یا نه (این مغازه کارتخوان نداره). گف اشکالی نداره، اگه نداری الان، بعدا پولشو بیارلبخند. انقدددددد خوشحال شدم بغل. تو کیفمو نگاه کردم، می دونستم یا پونزده یورو تو کیفم هست، یا هیچی نیست! آخه چند روز پیش همسر بهم پونزده یورو داد واسه اون شامی که قرار بود با اون استاد مدعو تو رستوران بخوریم که من نرفتم. حالا مطمئن نبودم که این پولو خرج کردم یا هنوز تو کیفمه.

خدا رو شکر بود و من شرمنده ی فروشنده ی مغازه نشدم لبخند. خیلی حس خوبی بهم دست داد که اینجا هم هنوز این فرهنگ های شبیه خودمون، حداقل بین خودمون شرقی ها، یا مسلمونا، وجود داره لبخند.

از مغازه ی عربه رفتم یه فروشگاه زنجیره ای معمولی که بقیه ی خریدا رو بکنم. چیزایی که تو فروشگاهای آلمانی پیدا میشه رو از همین آلمانی ها می خریم چون ارزون ترن. اونجا هم یه عالمه خرید کردم، قند و نون و ماست و خلاصه یه سری چیزای دیگه.

از اونجا رفتم مغازه ترکا که گوشت بخرم. اونجا هم آقاهه منو شناخت به عنوان مشتری ثابتشون. احوال پرسی کرد و گفت حالت چطوره؟ اوضاع احوال خوبه؟ خلاصه منم جواب دادم و گوشتمو خریدم. میخواستم جیگر مرغ بخرم که نداشت. گفت فقط جیگر گوسفند داریم. اومد بهم نشون داد، انگاری من نمی دونم جیگر گوسفند چه شکلیه نیشخند. خلاصه، منم هل شدم، گفتم میخوام همینو نیشخند.

آخه دلم می خواست جیگر مرغ بخرم، ولی خب دیدم نداشت، همسر هم چند وقت پیش پیشنهاد جیگر خریدن داده بود، الانم اگه نمی خریدم، معلوم نبود که یه روز دیگه بلند شم بیام واسه جیگر مرغ! گفتم ولش کن، همینو میخرم دیگه لبخند.

خلاصه، جیگرو هم خریدم و اومدم. مونده بود لپه و لوبیا که برای اونا باید میرفتم یه فروشگاه دیگه!! ولی دیگه واقعا حسش نبود. روزه هم داشتم، نمی خواستم خودمو خیلی خسته کنم.

وقتی برگشتم، ساعت دوازده و خورده ای بود. تقریبا همون زمانی که همیشه از پیش استاد برمی گردم. همسر گفت خریدم رفتی؟ گفتم نه، کلا فقط خرید رفتم نیشخند.

آخه، موقع رفتن، همسر یادش نبود که من این موقع ها با استادم قرار دارم. گفت کجا میری؟ گفتم ساعت یازده روز جمعه است ها! همین دیگه. من که دروغ نگفته بودم چشمک.

اومدم خونه شروع کردم درست کردن ناهار همسر. در تمام این مدت هم، لپ تاپم همچنان داشت جون می کند و برناه رو ران می کرد طفلکی. ناهارو درست کردم و همسر آورد نوش جان کرد.

بعدش هم یه کمی خوابیدیم. البته قرار شد کوچیکترا کمتر بخوابن. همسر دو خوابید تا دو و نیم، من دو خوابیدم تا سه و نیم نیشخند.

همسر امروز ساعت 4 با یکی قرار داشت. وقتی بیدار شدم بهش یادآوری کردم. اونم که کلا یادش رفته بود، تندتند لباس پوشید و رفت.

از طرفی ما به بچه ها ایمیل زدیم، گفتیم برای برنامه ریزی سفرمون همو امشب یا کلا آخر هفته ببینیم که رو در رو صحبت کنیم. آخه یه عالمه ایمیل رد و بدل شده بینمون که آخرش هم نتیجه ی خاصی نمیشه ازشون گرفت! دو تا خانواده اعلام آمادگی کردن ولی اون یکی هنوز جواب نداده. اگه اونا هم جواب بدن، احتمالا ساعت 8 میریم سر قرارمون با بچه ها که هم همدیه رو ببینیم، هم مقدمات سفرو جور کنیم.

راستی مقصدمونم از هلند به ایتالیا تغییر کرد، چون هوای ایتالیا اون موقع خیلی بهتر از هلنده لبخند. هلند دیگه خیلی بالاست، به قطب نزدیک تره!!

---

امروز سومین روزی بود که روزه گرفتم (این قسمت ربطی به شما نداره و روزشمار روزه های خودم، برای فراموش نکردن خودمه چشمک!)

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب