یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این چند روز گذشته هم گذشتن دیگه! منتها وقت نشد بیام اینجا براتون چیزی بنویسم.

عرضم به حضورتون که اون روز که گفتم جیگر خریدم که خب خریدم دیگه! فردا صبحش به عنوان صبحونه جیگر خوردیم لبخند. البته قصد داشتم سیخ بکشم و تو فر درست کنم که هیچ دستور درست و حسابی ای واسش پیدا نکردم. واسه همین گفتیم حالا که بعد از عمری میخوایم جیگر بخوریم، نمیخواد ریسک کنیم و تو فر درست کردنو امتحان کنیم، همین جوری تو روغن سرخ کنیم خوبه چشمک.

منم برا اینکه خوشمزه تر بشه با مارگارین سرخ کردم (به جای کرده یعنی!) که خوشمزه تر هم شد (حداقل به نظر من).

فرداش هم (یعنی یکشنبه)، دوستامون که زودپزدار شدن دعوتمون کرده بودن به صرف آبگوشت. اونجا هم رفتمی انقدررررر خوردیم که دیگه شب شام نخوردیمچشم.

ساعت یک و نیم اینا گفته بودن اونجا باشیم. ما با یه اتوبوسی رفتیم که ساعت 1:20 اینا رسیدیم خونه شون. تااااااا ساعت 7.5 خونه شون بودیم!!

امروزم که مثل همیشه رفتم دانشگاه و درس دادم. امروز واقعا به عنوان یه استاد ترکوندم چشمک. مقاله ی امروز خیلی کوتاه بود، کلا چهار صفحه بود. طرف تو بیست دقیقه ارائه اش تموم شد. تقریبا یه ساعت تمام بچه ها رو سر دووندم و باهاشون بحث کردم نیشخند. آخه خیلی ضایع بود اگه ساعت 2:20 ولشون میکردم، میگفتم پاشین برین خونه هاتون چشمک.

قبل از کلاسم یکی از بچه ها اومد ازم سوال بپرسه، چون هفته ی بعد ارائه شه. بعد از کلاسم که طبق معمول هر کس بالاخره یه سوالی داشت واسه پرسیدن دیگه!! ولی خب بالاخره تموم شد و منم رفتم تو اتاقم دوباره.

هفته ی پیش من دلم می خواست بچه ها بیان دنبالم واسه ناهار که نیومدن! امروز که اونا اومدن من پول همرام نبود، گفتم نمیام خنثی. آخه خیلی ضایع بود، واقعا هیچی پول تو کیفم نبود. کردیت کارتم هم همرام نبود که بتونم از هر بانکی پول وردارم. اگه با کارت معمولیم از یه بانک دیگه پول وردارم، حدود پنج یورو باید کارمزد بدم که خب مسلما من گشنگی می کشم ولی این پولو نمی دم نیشخند.

برگشتنی گفتم یه کمی زودتر میرم، یه بانک پیدا می کنم، میرم پول ورمیدارم، تو ایستگاه قطار یه چیزی می خرم. کلی گشتم تو گوگل مپ و یه شعبه از بانک خودمو پیدا کردم. وسط راه تو یه ایستگاهی که ظاهرا ایستگاه مرکز شهر بود پیاده شدم. رفتم بیرون از ایستگاه دیدم اوووووووه چه خبره! بابا شهرم داره اینجا نیشخند. آخه من همیشه از ایستگاه قطار که وارد میشم، دو سری پله رو میرم پایین، سوار یه قطار محلی میشم، سر ایستگاه دانشگاه پیاده میشم، تو کمتر از دو سه دقیقه هم میرسم دانشکده! کلا هییییییچ فروشگاهی نمی بینم تو راهم.

تازه امروز فهمیدم بابا شهرشون شهره واقعا چشمک. تو همون هفت هشت دقیقه ای که من تو شهر بودم واقعا، فروشگاهایی دیدم که تو دهات ما شعبه ندارن!

خلاصه، از ایستگاه که اومدم بیرون یه نگاهی به اسم خیابونا کردم. بانک باید همون نزدیکا می بود، ولی من به چشمم نمی خورد. خیلی بانک بود، بانک من نبودن. با گوگل مپ گوشیم چک کردم، خیلی کم باهاش فاصله داشتم. دیدم اینطوری بخوام بگردم دیرم میشه، مخصوصا اگه اشتباه کنم. ساعت 5:20 بود و من قطارم 5:40 از ایستگاه مرگزی قطار حرکت می کرد نیشخند. از یه نفر پرسیدم میدونی فلان بانک کجاست؟ گفت آره، مستقیم برو.

رفتم دیدم نوشته بانک طبقه ی چهار. گفتم خب حتما طبقه ی چهارمه دیگه! تا حالا هیچ بانکی رو تو طبقه ی بالاتر از صفر ندیدم به عمرم! رفتم طبقه ی چهارم دیدم اینکه اصلا درش باز نیست. باید زنگ بزنی باز کنن!!

رو درشو نگاه کردم، با توجه به چیزایی که نوشته بود، به نظرم اومد که اینجا اصلا برای ماها نیست! یعنی شعبه ای نیست که بری پول بذاری و ورداری و عابربانک داشته باشه. یه سری کارهای مدیریتیشون اینجاست.

شعبه های بانکی که عابربانکشون توشه دو تا در داره. یه در داخلی که بعد از ساعت اداری بسته میشه و یه در اصلی که تو خیابونه. در اصلی اگه ساعت اداری نباشه، همین جوری باز نمیشه. اما با کارت باز میشه. یعنی همون کارت عابربانکت یا مثلا کردیت کارتتو که بزنی در برات باز میشه.

اما اینجا درش فقط زنگ داشت که بزنی. با این وجود من با اعتماد به نفس زنگ هم زدم نیشخند. گفتم شاید بهم پول بدن نیشخند ولی کسی درو باز نکرد!

دست از پا درازتر و شکم از قبل گشنه تر راهی ایستگاه قطار شدم. عینهو این فیلما یه نگاهی به پیشخون فروشنده ای که دو دفعه ی پیش ازش خرید کرده بودم انداختم، دیدم ارزونترین خوردنیش از پولی که همراه منه گرونتره خنده، راهمو کشید رفتم سوار قطار شدم که لااقل زودتر برسم خونه یه چیزی درست کنم!!

تا پام رسید به خونه رفتم یکی دو تا شیرینی ایرانی (که یکی از دوستامون لطف کرده از ایران واسمون آورده) انداختم بالا که جون بگیرم. همسر هم برام چایی درست کرده بود لبخند. حالا الان یه کمی انرژی گرفتم که برم ماکارونی درست کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٦ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب