یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکشنبه شب که خوابیدیم حالم خوب بود. ولی شب همش خوابای پریشون می دیدم. من عادت دارم وقتی استرس دارم، استراسم توی خوابم هم ولم نمی کنن! حتی طوری میشه که صبح خیلی زود بیدار میشم. از ساعت چهار صبح همش منتظرم صبح شه و بلند شم کلا. حتی بعضی وقتا که بیدار میشم میدونم که خیلی زوده و هنوز خیلی مونده تا صبح، ولی جرئت نمی کنم ساعتو نگاه کنم! آخه اگه ساعتو نگاه کنم می فهمم چقد استرس دارم!!! می فهمم چقدر مونده هنوز تا صبح.

خلاصه، دوشنبه هم به دلایلی که هنوز خودمم نمی دونم!! خیلی استرس داشتم و از صبح خیلی زود بیدار بودم. دوباره هر طور بود خوابیدم. همش خواب میدیدم حالت تهوع دارم و حالم بده. دوباره بیدار شدم. این دفعه ساعتو نگاه کردم. خدا رو شکر بیست دقیقه به شیش بود. دیگه چیزی نمونده بود تا صبح.

ولی وقتی بیدار شدم تازه فهمیدم که دلم به شدت درد می کنه و حالت تهوع هم دارم!! بیچاره مغزم هی داشته دستور میداده آقا حالت تهوع داری، بعد من هی فک می کردم خواب میبینم! یعنی واقعا خوابشم می دیدما! یه جوری واقعیت و خواب قاطی شده بود. ولی بالاخره زور مغزم بیشتر شده بود و موفق شده بود با احساس دل درد شدید منو از خواب بیدار کنه لبخند.

صبح که بیدار شدم واسه خودم یه چایی نباست درست کردم و خوردم و رفتم دانشگاه. کم کم حالم بهتر شد لبخند. ولی تمام روز به این فک می کردم که طفلکی مغزم! چقدر زحمت کشیده که موفق شده منو بیدار کنه و بهم بفهمونه آقا یه جای بدنت داره آژیر خطر میزنه، یه جای این سیستم درست کار نمی کنه!

---

بارها قبلا به خاطر این درد کشیدن خدا رو شکر کردم ولی الان می خوام به شما هم بگم که این کارو بکنین لبخند. احساس کردن درد نعمت بزرگیه که ما نه تنها خیلی وقتا به خاطرش شکرگزاری نمی کنیم، بلکه حتی ازش نالون هم هستیم! تازه مسکن هم می خوریم که دردو نفهمیم. مثل اینه که آژیر دود خونمون صدا بده و ما به جای اینکه دودو از بین ببریم، آژیرو دستکاری کنیم که دیگه صدا نده.

خیلی خوبه که آدم بفهمه که الان این چیزی که دستشه داغه، خیلی خوبه آدم بفهمه الان دلش مشکل داره، خیلی خوبه آدم حس کنه پاش درد می کنه، واقعا خیلی خوبه.

چند سال پیش یه خبری می خوندم که یه بچه ای بود که این حسو نداشت. یعنی عصباش کار نمی کردن و بچه علی رغم اینکه مثلا بافت های بدنش داشت داغون میشد، هیچ دردی حس نمی کرد. اولین بار مادر بچه زمانی متوجه این قضیه شده بود که دیده بود بچه دستشو کرده توی قابلمه ی غذای داغ و دستش داره می سوزه، ولی بچه اصلا گریه نمی کنه!!

این بچه نهایتا در سن خیلی پایینی فوت کرده بود. دلیلش دقیق یادم نیست، ولی یادمه چیزی بود مثل آپاندیس که داخل بدنش بوده و نمود ظاهری نداشته که پدر و مادرش متوجه بشن. بچه هم که حس نکرده و در نهایت منجر به فوتش شده بود.

خلاصه که وقتی درد میکشین خدا رو شکر کنین لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/٢٧ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب