یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اتفاق خاصی تو این چند روز نیفتاده بود که بیام بهتون بگم. فقط شوفاژامونو اومدن درست کردن.

بعد از اینکه واسه درست کردن شوفاژامون دو بار به مدیر ساختمون نامه نوشتیم، یه بار که من تو ترم بودم، یه شماره موبایل بهم زنگ زد. من جواب ندادم. گفتم هرکی هست طرف اشتباهی گرفته دیگه نیشخند. شماره با 0162 شروع می شد، آخرش هم فک کنم 81 اینا بود. بعد که اومدم خونه همسر گفت همین شماره بهش زنگ زده و گفته میان شوفاژا رو درست می کنن دوشنبه. ولی دوشنبه نیومده بودن.

بعدش قرار شد خودمون زنگ بزنیم بگیم آقا چرا نیومدین؟ اون روز که رفته بودم کلاس آلمانی/فارسی، برگشتنی زنگ زدم به همون شماره ای که هنوز روی گوشیم بود. جمله هامو آماده کردم و گفتم شما قرار بوده بیاین شوفاژای ما رو درست کنین. گفت نه، من قرار نبوده بیام! هیچی دیگه، منم ضایع شدم خداحافظی کردم نیشخند.

اومدم خونه به همسر گفتم. شماره ها رو آورد مقایسه کردیم، دیدیم فرق دارن نیشخند. جالبه که معمولا وقتی کارمندای یه شرکت موبایل دارن، شماره های آخرش فرق داره با هم. ولی اینا یه شماره شون تو وسطش با هم فرق داشت! یعنی اونی که به همسر زنگ زده بود، یه نفر دیگه بود که شماره اش با 0162 شروع می شد و با 81 تموم میشد!!

خلاصه، فرداش (یعنی پنج شنبه) دوباره همون شماره ای که من بهش زنگ زده بودم، زنگ زد گفت میخوایم بیایم شوفاژتونو درست کنیم خنثی. گوشیو دادم به همسر، چون من از لهجه ی آقاهه هیچی نمی فهمیدم! همسر گفت کی؟ گفت الان!

از اون طرف، استاد من چهارشنبه ایمیل زد که بقیه ی بچه های دهات شما، جمعه نیستن. اگه تو مشکلی نداری، قرارو اسکایپی بذاریم که دیگه من هلک هلک نیام اونجا. گفتم باشه.

از اون طرف ترش، من دوشنبه (که رفته بودم دانشگاه اون یکی شهره که استادمم اونجاست) یه ایمیل به استاد زدم که اگه ده دقیقه یه ربع وقت داری، من بیام یه سری سوال بپرسم ازت. اون روز کلا جواب نداد.

حالا که ایمیلو جواب داده بود، گفت حالا اگه می خوای اون سوالا رو بپرسی، می تونیم فردا قرار اسکایپی بذاریم، یعنی پنج شنبه. منم گفتم باشه، هرچی زودتر جواب سوالامو بدونم بهتره و نهایتا ما برای پنج شنبه ساعت 2 قرار اسکایپی گذاشتیم.

حالا این آقای شوفاژ درست کن هم ساعت 1.5 زنگ زده که من الان میام شوفاژتونو درست کنم! خوشبختانه درست کردن دو تا شوفاژمون ده دقیقه بیشتر طول نکشید کلا و آقاهه و شاگردش بیست دقیقه به دو خونه ی ما رو ترک کردن.

منم ساعت 2 شروع کردم با استادم صحبت کردن ولی از اونجایی که استاد اصلا نخونده بود گزارشی که براش فرستاده بودم، قرار شد بخونه، فرداش، یعنی جمعه دوباره صحبت کنیم. من اونجا فقط یکی دو تا سوال اصلیمو پرسیدم که اونا هم به نتیجه ی خاصی نرسید! جمعه دوباره یه ساعتی با اوستا صحبت کردم.

دیشب هم نون پختیم لبخند. بعله، اینم عکسش:


ببخشید که حوصله نداشتم این ور اون ورشو کات کنم و خوشگلش کنم. شب هم بود، عکس با گوشی زیاد با کیفیت نشد.

سه تاشو شب خوردیم، یه دونش موند واسه صبحونه ی امروز. خیلی هم خوشمزه شد (جای شما خالی) چشمک.


[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب