یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره بعد از مدتهاااا دیروز قسمت شد خونه رو جارو کردیم!! از وقتی همسر از ایران اومده، چمدونش هنوز بالا مونده، نبردیم تو انباری!! آخه اون چمدون توش پر از لباس بود. همسر که میخواست بره ایران، خالیش کردیم، بعد که برگردوند، باید دوباره با لباسا پرش می کردیم، می فرستادیمش انباری. ولی هیچ وقت حسش نبود! آخه لباسا رو باید جدا می کردیم، هوا دیگه سرد شده بود، باید بعضی لباسا رو می بردیم انباری، بعضی ها رو باید نگه می داشتیم.

تو این مدت هم که سرمون به شدت شلوغ بود و البته هنوزم هست. احتمالا سرمون تااااا آگوست سال بعد همچنان شلوغه. بعدشو هنوز خبر ندارم نیشخند.

خلاصه، دیروز همسر گفت بالاخره بیاریم این چمدونو پر کنیم ببرم دیگه، یه ماهه اینجا مونده. گفتم باشه. لباسایی که تو کمد گذاشته بودیمو آوردیم دونه دونه مشخص کردیم چیا رو بذاریم تو چمدون دوباره، چیا رو نذاریم. بقیه ی وسایل خونه رو هم نگاه کردیم که ببینیم اگه میشه چیز دیگه ای رو هم برد، اونا رو هم ببریم.

نتیجه این شد که یه عالمه چیز میز دیگه مثل جعبه ی دوربین، جعبه ی گوشی و غیره هم برده شدن زیرزمین، حدود ده جفت جوراب پاره ریخته شدن دور!! یه کارتن کفش که اصلا نمی دونم چرا این همه مدت نگهش داشته بودیم انداخته شد دور، آشغالا برده شد. خونه جاروبرقی کشیده شد. کمدا مرتب شد، خونه جمع و جور شد. اصلا کلا خونه تکونی شد لبخند! خیلی خوب بود. واقعا مدت ها بود به این خونه تکونی نیاز داشتم. هروقت خونه اینقدر شلوغ میشه، ذهن منم انگاری شلوغ میشه. با لپ تاپم هم همین مشکلو دارم، هر وقت همه ی فایل های الکی رو پاک می کنم و هر چیزی رو میذارم سر جای خودش، احساس می کنم کلا ذهنم مرتب شده لبخند.

تا خونه رو مرتب کردیم ساعت شد 1.5. بعدش ناهار خوردیم که اونم اتفاقا چقدر خوشمزه شده بود. همسر رفت از انباری ترشی آورد. انقد این ترشیه به من چسبید که نگو لبخند.

بعد از ناهار باید می رفتیم خرید که جوراب بخریم نیشخند. اول از همه رفتیم واسه همسر جوراب خریدیم. من هنوز دارم چندتایی. از اونجا رفتیم فروشگاه ترکا، حلوا ارده و گوشت و رب خریدیم. بعدش رفتیم سوپرمارکت خرید معمولیمونو کردیم. از اونجا رفتیم dm مایع ظرفشویی، وایتکس، شامپو بدن و شامپوی سر خریدیم و بالاخره برگشتیم خونه مون.

از راه که رسیدیم قبل از اینکه لباسامونو در بیاریم من کتری رو روشن کردم. هردومون انقد تشنه بودیم که نگو! نمی دونم چرا سوال. غذامونم اصلا شور نبود! ولی خب تشنه مون بود دیگه.

تا وقتی کتری جوش بیاد، خریدامونو جا دادیم تو خونه. چاییمونو که خوردیم یه کمی رفتیم سر کارای خودمون. بعدش اومدیم پیتزاهایی که خریده بودیمو گذاشتیم تو فر. تا وقتی پیتزاها می پخت، گوشتا رو هم بسته بندی کردیم برا فریزر.

در حین پیتزا و بعدش هم پایتخت یکو نگاه کردیم. مدتیه شروعش کردیم. اونم جاهای حساسش بود، مجبور شدیم یه قسمت بعدشم بعد از تموم شد پیتزا نگاه کنیم نیشخند.

دیگه دیدیم دیروقت شد، ساعت 11.5 اینا خوابیدیم. حالا امروز من باید هویجا و فلفل دلمه های رو خورد کنم بذارم تو فریزر، مرغم پاک کنم. اینا ادامه ی کار دیروزه! ناهار امروزم که کار امروزه دیگه چشمک.

---

همه جا رنگ و بوی کریسمس گرفته. خیابونا شلوغ شده. بازارای کریمسو دارن راه می اندازن. فک کنم این خونه تکونی ما تحت تاثیر همین عید بوده. فک کنم ذهنمون جوگیر شده، فک کرده هر عیدی که نزدیک میشه باید خونه تکونی کنیمچشمک!

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب