یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد. صبح که بلند شدیم صبحونه خوردیم. البته مثل همیشه نبود. دیروز با کلی ذوق و شوق رفتیم عسل خریدیم. مدتی بود عسل نداشتیم. همیشه کره رو با نوتلا می خوردیم. دفعه ی پیش گفتیم بسه دیگه انقد نوتلا می خوریم، بریم عسل بخریم یا مربا. ولی وقتی رفتیم سوپرمارکت، من گفتم خیلی وقته مربا نخریدیم. مربا خریدیم. مربا هم در چشم به هم زدنی تموم شد، با اینکه قیمتش یه کمی فقط از عسل کمتر بود نیشخند. یعنی فک کنم یه هفته نکشید بیچاره مرباهه. تازه بازم همسر زیاد دوست نداشت. نوتلا رو ترجیح میداد.

خلاصه، دیروز گفتیم عسل بخریم. همیشه عسلی که می خریم زرده، این دفعه یه عسل خریدیم که رنگش تیره تر بود. آقا آوردیم خونه، امروز صبح امتحان کنیم. دور از جون شما مزه ی زهر مار میداد که!! کسی میدونه این چه مدل عسلیه؟!!سوال

نمی دونم بگم ترشه، تلخه. یه مزه ی خاصی داره. همسر میگه تلخه. ولی به نظر من دقیقا مزه ی شربت های تلخو میده. یعنی یه جور تلخیه خاصه، انگاری از نوع مصنوعی و داروییه! تازه جالبه که قیمت این عسلا فک کنم یه کمی گرون تر از عسل زرداس.

خلاصه که احتمالا دفعه ی بعدی که بریم فروشگاهی چیزی، باید دوباره عسل بخریم!

صبح هم همسر رفت نوتلا آورد، من بقیه ی غذامو با نوتلا خوردم، همسر که پول داده بود می گفت همین عسلو می خورم نیشخند. راستی احیانا شما غذا سراغ ندارین که توش عسل داشته باشه؟!!

بعد از صبحونه هم من آماده شدم که برم دانشگاه دیگه. همسر هم دیشب میوه پوست کند، با هم خوردیم، یه کمیشو هم برام گذاشت تو ظرف ظرفم گذاشت تو نایلون، درشم گره زد، گذاشت تو یخچال که من زحمت بکشم صبح در یخچالو باز کنم ظرفمو وردارم برم دانشگاه نیشخند.

آخه من خیلی تنبلم تو میوه خوردن. همش هم تقصیر بابامه چشمک. من تنبل بودم تو میوه خوردن، اونم منو تنبل تر کرد! بر خلاف همه ی بچه های آدم!!، من خیلی خیلی کم در یخچالو باز می کردم میوه وردارم!! اگه میوه طوری بود که دستم نوچ می شد که عمرا!! یعنی واقعا چندان خاطره ای از هلو خوردن خودم ندارم کلا نیشخند. نتیجه اش این می شد که بابام هلو رو پوست می کند، قاچ می کرد، پوستاشو می ریخت سطل آشغال، یه چنگال میذاشت تو بشقاب می آورد دختر ته تغاریشون میل کنن نیشخند.

هندونه رو که می گفتم دونه (هسته، تخم یا هرچیز دیگه ای که شما بهش میگین!) داره من نمی خورم! بابام ته هندونه رو می تراشید تا آب بیفته تو هندونه. بعد اون آبا رو می ریخت تو لیوان می آورد من می خوردم نیشخند. خیلی که افتخار میدادم، خودم خربزه و موزو می خوردم زبان.

بعله، این شده که الان به صورت کاملا ناخواسته وظیفه ی خطیر پوست کندن میوه و به زور به خورد من دادن الان به همسر واگذار شده لبخند و انصافا همسر هم کلا دیگه پذیرفته که اگه این کارو نکنه، من سال به سال نه خودم می خورم، نه برای اون میوه میارم!!

خلاصه، اغذیه ی امروزم که شامل موز، خرمالو و سیب قطعه قطعه شده بودو همسر برام آماده کرده بود و منم به عنوان ناهار نوش جان کردم  (جای شما خالی)لبخند.

صبح که رفتم مستقیم رفتم پیش منشی. گفتم ببین شما به من گفتین این اتاقی که به من دادین رزرو نشده (کلا سیستم رزرو اتاق دارن که هر کس هر اتاقی رو می خواد اول سال میره رزرو می کنه، البته دنگ و فنگای خودشو داره ولی خب به هر حال سیستم آنلاینه). فقط بعضی وقتا، یه جلسه ی خاصی هست که توش برگزار میشه. الان من پنج هفته کلاس داشتم، سه هفته اش این جلسهه بوده! این طوری که نمیشه. بچه های من هر دفعه آواره ان. کلی حرف زد و گفت که من واقعا متاسفم و از این حرفا. من دوباره به فلانی (مسئول اتاقا) میگم و از این حرفا. اون موقع زنگ زد، طرف گوشی رو ورنداشت.

گفتم اگه تو همین ساختمونه شماره اتاقشو به خودم بده. برام رو یه برگه نوشت و منم رفتم تو اتاق خودم. چند دقیقه بعد اومد بهم گفت فلانی الان تو اتاقشه اگه می خوای خودت باهاش صحبت کنی.

رفتم پایین بهش همون حرفای بالا رو زدم. گفت می دونم، ولی این جلسه فقط بعضی وقتاست. گفتم الان امروز جلسه نیست؟ چک کرد، گفت نه!

ساعت دو شد. طبق معمول جلسه بود اونجا!! اون جایی که جلسه هست، در واقع دو تا اتاقه که به هم وصله، ولی وسطش یه دیوار داره که میشه برش داشت یا گذاشت باشه. بعضی وقتا تعدادشون کمه و جلسه رو فقط توی یکی از اتاقا برگزار می کنن. اینو صبح آقاهه بهم گفت. گفت وقتی تو یکیش برگزار میشه، همیشه تو اتاق سمت راستی برگزار میشه و شما می تونین از اتاق سمت چپی استفاده کنین، اما اگه تعدادشون زیاد باشه که خب هر دو تا اتاقو می گیرن.

ساعت حدودا ده دقیقه به دو بود. من داشتم میرفتم برم کلاس که دیدم طفلکی بچه ها دارن از پله ها میان بالا که بگن ما باز آواره ایم. بهشون گفتم اون یکی اتاقم گرفتن مگه؟ گفتن نه، ولی درش قفله. خداخدا می کردم کلیدم به در اتاق بخوره. آخه بهم گفته بودن این کلید به کل meeting room ها می خوره. ولی اینجا نمیشد گفت meeting room ه. خدا رو شکر کلیدم درو باز کرد. رفتیم تو.

تا ساعت دو که کلاس رسما شروع شد، همش دل تو دلم نبود، گفتم الان باز یکی میاد میگه ما اینجا رو رزرو کردیم!! خدا رو شکر کسی نیومد لبخند. ولی من واقعا عصبانی بودم، دقیقا اینجوری عصبانی.

کلاس کلا خوب بود، این پسری که امروز ارائه داشت، همونی بود که جلسه ی اول دوم اومد گفت من هیچی از این کلاس نمی فهمم، رشته ام یه کمی فرق داره. در کل خوب ارائه داد. مشخص بود نهایت تلاششو کرده، واقعا وقت گذاشته بود روی اسلایداش، خیلی هم وقت گذاشته بود. فقط حیف که به اون قشنگی که وقت گذاشته بود نتونست توضیح بده. یعنی اسلایدای به اون قشنگی رو حروم کرد یه جورایی نیشخند. البته تقصیری هم نداشت، وقتی راجع به یه موضوعی فقط یه دونه مقاله خونده باشی، اون قدر تسلط نداری که راحت توضیحش بدی. اگه خود من بودم مطمئنم روی بعضی از اسلایداش که پر از شکلای خوشکل بود حداقل پنج دقیقه توضیح میدادم و حرف می زدم ولی اون حرفی واسه گفتن نداشت.

بعضی جاهاش واقعا دلم می خواست بلند شم بگم این تیکه ها رو خودم دوباره توضیح میدم، حیفه اسلاید به این قشنگی از روش این قد سرسری رد شی! آخه مطمئن بودم بچه ها نفهمیدن چی میگه! ولی نمی خواستم شخصیتش خراب بشه، چیزی نگفتم. بعد از ارائه یه جوری بحث راه انداختم راجع به اون اسلایداش که چیزایی که می خواستم و برام مهم بود رو حداقل یه اشاره ای بهش کردم و بیشتر توضیح دادم.

تا خود 3.5 بچه ها رو نگه داشتم و حرف زدم. فک کنم مهارت های کلامیم داره بالا میره چشمک.

بعد از کلاس باز یه نفر اومد گفت من می خوام تو این کلاس شرکت کنم خنثی، میدونم دیره ولی بازم مقاله هست به من بدی؟ خوشبختانه یکی از بچه ها همین چند روز پیش ایمیل زده بود، گفته بود به دلایلی نمی رسه این درسو ورداره، میخواد حذفش کنه. گفتم برو مقاله ی اونو (که با یکی دیگه شریک بود)، ارائه بده. اونم خوشحال خوشحال رفت لبخند.

منم بعدش رفتم تو اتاقم مثل همیشه و بقیه ی روز مثل هر هفته بود. اومدم خونه، همسر چایی آماده کرد، خوردیم و خستگی کل روز از تنمون در رفت لبخند.

الانم باید به تلافی چایی و میوه ای که همسر آماده کرده، برم شام درست کنم. البته شاممون احتمالا متشکل از غذاهای باقی مونده ی وعده های پیشه نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب