مدت ها بود ناراحت بودم. همش حس می کردم خواهر بزرگتر ناراحته از من، یا شایدم دلخوره. می دونستم داره مقاله می نویسه ولی دیگه نمی آورد بهم بده تصحیح کنم انگلیسیشو. دیگه برام نمی فرستاد پاورپوینتاشو. دیگه نمی گفت این پوسترو برام درست کن.

خیلی وقت بود می خواستم تو اسکایپ بهش زنگ بزنم ولی هی نمیشد. دیروز که داشتم می اومدم از دانشگاه، تو وایبر بهم گفت یه فایلی رو دوستش داده یه موسسه ویرایش کرده انگلیسیشو ولی چند جاشو به نظرش طرف درست متوجه نشده خوب درست نکرده. برام نوشته بود من ایمیلم باز نمیشه. برو تو ایمیلم، درستش کن، براش بفرست نیشخند.

از یه طرف خوشحال شدم که بالاخره بعد از مدت ها دوباره یه کاری به من سپرد، از طرفی ناراحت بودم که چرا از اول به خودم نداده تصحیحش کنم. درسته خیلی کار دارم، درسته بعضی وقتا کلی عصبانی میشدم وقتی وسط یه عالمه کار خودم می دیدم باید کارای بقیه رو هم انجام بدم، اما خب بالاخره خانواده ی آدمم بخشی از زندگیشن دیگه لبخند.

خلاصه، شب اومدم خونه براش نگاه کردم. چیز خاصی نبود، اشکالاش هم خیلی جزئی بود. درست کردم ایمیل کردم برا طرف.

امروز بالاخره بعد از مدت ها بدون اینکه هیچ کاری داشته باشم به خواهر بزرگتر زنگ زدم تو اسکایپ (اصولا صحبت های ما یا وقتیه که من مشکلی دارم و از اون راهنمایی می خوام، یا اون مشکلی داره راهنمایی می خواد نیشخند). بیشتر از 50 دقیقه حرف زدیم!! که البته باز فک کنم نیم ساعتش برطرف کردن مشکل های لپ تاپ خواهر بزرگتر و تبلت بچه ی خواهر بزرگتر و اسکنر و پرینتر و این حرفا بود!

بقیه اش هم دیگه احوال پرسی کل خانواده و فک و فامیل بود نیشخند. آخه من اصلا به فامیلایی مثل عمه و عمو و خاله و دایی زنگ نمی زنم. اطلاعاتشونو از خواهر بزرگتر می گیرم فقط چشمک. همیشه به یادشون هستما ولی خب ما روابط قوی ای نداریم از لحاظ زنگ زدن و این حرفا. یعنی مطمئنم اگه یه روز بهشون زنگ بزنم از تعجب شاخ در میارن!! اینه که هیچ وقت زنگ نمی زنم، می ترسم نگران هم بشن طفلکی ها!

خواهر بزرگتر خسته بود امروز، خیلی خسته بود. به قول خودش می گفت وقتی بچه بودم همیشه دلم می خواست استاد دانشگاه بشم، ولی الان که دارم به آرزوم می رسم، هیچ شوقی براش ندارم! امیدوارم وقتی کارشو شروع کنه دوباره با دیدن بچه های کم سن و سال تر یه کمی شوق درس دادن پیدا کنه لبخند. آخه خواهر بزرگتر آدم باحوصله ایه، واسه معلمی خیلی خوبه لبخند.

--

مدت هاااااااا پیش یه بار خواهر بزرگتر تو وایبر برام عکس یه بچه رو فرستاد. من که بچه رو نمی شناختم. گفتم حتما اشتباهی فرستاده دیگه. امروز که ازش حال برادر بزرگتر و بچه هاشو پرسیدم. میگه عکس بچه شو که برات فرستادم یه بار خنثی. تازه فهمیدم ئهههههه این بچه ی برادر بزرگتر بوده!

آخه ما که سالی یه بار خانواده مونو بیشتر نمی بینیم. بچه ای که اون موقع چند ماهش بوده، الان بیشتر از یه سالشه! من چطوری بشناسمش؟سوال

--

خواهر بزرگتر دو تا بچه داره که یکیشون خیلی درس می خونه (بچه ی 1)، یکیشون زیاد اهل درس نیست (بچه ی 2)، ولی دو تا گولّه است: 1) گولّه ی اعتماد به نفس، انقد که شما نمی تونین میزانشو درک کنین!! 2) کلا خودش گولّه است نیشخند، خیلی تپله!! یه گفت و گو بین این دو تا بچه رو که خواهر بزرگتر نقل کرد الان براتون می نویسم:

بچه ی 1: من درسم از تو بهتره، بعدا از تو پولدارتر میشم.

بچه ی 2: من زور بازوم بیشتره، اگه کارگرم بشم، انقد خوب آجر بالا می اندازم که همه میگن بیا آجرای خونه ی ما رو تو بالا بنداز!