انگاری یه چیزی دور دستم پیچیده بود، ولی هیچی نبود. دستمو گرفتم زیر آب. دیدمش. یک تار مو سپید...

یاد این شعر افتادم:     

 

آهی کشید غم زده پیری سیپد موی ،

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لا به لای موی چو کافور خویش دید :

یک تار مو سیاه ؛

 

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار مو سپید ؛

 

در هم شکست چهره محنت کشیده اش ،

دستی به موی خویش فرو برد و گفت: ” وای ! “

اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های؛

 

دریای خاطرات زمان گذشته بود،

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج، ناله جانسوز خویش را

از دور می شنید .

 

طوفان فرونشست ... ولی دیدگان پیر،

می رفت باز در دل دریا به جست و جو...

در آب های تیره اعماق، خفته بود:

یک مشت آرزو!

 

یاد این یکی شعر هم افتادم:

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت/ از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

 از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی/ بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

 از اینکه با تمام پس انداز عمر خود/ حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

 کم کم به سطح آینه برف می نشست/ دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

 دنبال کودکی که در آن سوی برف بود/ رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

 نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد/ من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

 شاعر کنار جو گذر عمر دید و من/ خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت