یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز قرار بود بریم خونه ی دوستامون یه سری وسایلی که تو انباریشون داشتیمو ورداریم. گفتیم ساعت سه میایم. گفتن پنج بیاین که با هم شام بخوریم، گفتیم نه، همون سه اینا میایم. طبق معمول دیر جنبیدیم، یه قطارو از دست دادیم نیشخند. خونه ی اونا هم یه جایی بود که هی باید خط عوض می کردیم، واسه همین سه و بیست دقیقه می تونستیم برسیم.

ساعت سه اینا بهشون تو وایبر گفتیم که ما یه کمی دیرتر می رسیم. همون سه و بیست دقیقه هم رسیدیم خونه شون. از در که وارد شدیم کاملا شوکه شدیم. یه عالمه کارتن روی هم گذاشته بودن. آخه دارن میرن ایران واسه همیشه. البته شاید هر از گاهی بیان، ولی خب فقط برای مسافرت.

ما اصلا خبر نداشتیم. یکی دیگه از بچه ها هم داره میره ایران، یکی هم که قبلا رفته. کم کم دارن ایرانی های هم تیپ ما تو این شهر کم میشن. خیلی حیفه. هرچند که ما خودمونم معلوم نیست تا کی اینجا باشیم ولی خب بازم آدم کلا وقتی رفتن کسیو می بینه ناراحت میشه.

جالب بود تمام مدتی که اونجا بودیم، تمام خاطرات خوب و خوش گذرونی هایی که با هم داشتیم، عین یه فیلم از جلوی چشام رد میشد!

دوستامون روزه داشتن. واسه همین گفته بودن پنج بریم که باهاشون افطاری بخوریم. ما مثلا زودتر رفتیم ولی انقد نشستیم که اذون گفتن و باهاشون افطاری خوردیم نیشخند. ناهار هم دیر خورده بودیم، ساعتای 1.5 اینا. من واقعا گشنه ام نبود، نمی تونستم زیاد بخورم. ولی خب برا اینکه معذب نباشن، سر سفره نشستم و یه کمی خوردم.

از اونجایی که دوستامون می خوان برن ایران، دنبال مستاجر برای خونه شون می گردن. همسر به یکی دیگه از بچه ها که حدس می زدیم شاید بخوان خونه رو زنگ زد که راجع به قیمت خونه و این چیزا صحبت کنه، ببینه اونا می خوان خونه رو یا نه.

اینایی که بهشون زنگ زد همسر، قبلا به صورت غیرمستقیم به اون یکی دوستامون (!!) گفته بودن که یکشنبه شب بیاین خونه ی ما، دور هم جمع بشیم ولی اصلا مطمئن نبودیم که همچین خبری هست یا نه. آخه هنوز رسما دعوت نشده بودیم توسط خود صاحب خونه ها چشمک.

همسر که بهشون زنگ زد، گفتن مهمونی فردا رو میذاریم امشب. امشب پاشین بیاین!! من که هیچ ایده ای نداشتم، آخه ما که اینجا شام خورده بودیم. الانم که تازه هنوز پیش بچه ها بودیم. خلاصه، گفتن پاشین همتون با هم بیاین!

این شد که قرار شد چهارتایی پاشیم بریم خونه شون لبخند. ولی قبلش باید می رفتیم خرید. آخه ما هیچی نون نداشتیم تو خونه مون و همچنین ماست که از اوجب واجباته واسه من!

دوستامونم گفتن میخوان برن خرید. سوپرمارکت های بزرگ و خوب هم دور و بر خونه شون زیاد بود. واسه همین با هم رفتیم از همون نزدیکی خونه شون خرید کردیم. برگشتیم وسایلی که ما تو انباری اونا داشتیمو ورداشتیم و با هم راه افتادیم.

تا رسیدیم خونه ی بچه ها ساعتای هشت بود. خوب بود. اصولا مهمونی های شبمون ساعتش همین حدود هشته همیشه چشمک.

یه نیم ساعتی نشستیم پفک خوردیم تا اون یکی بچه ها هم اومدن و جمعمون کامل شد، یعنی شدیم هشت نفر که چهار تا خانواده بودیم لبخند.

دوباره اونجا هم شام خوردیم نیشخند، البته من چون در آستانه ی ترکیدن بودم زیاد نتونستم بخورم ولی خب تمام تلاشمو کردم که بخورم!

تا ساعت ده دقیقه به دوازده خونه شون بودیم. می خواستیم پاشیم. صاحب خونه میگه، خب ده دقیقه دیگه هم بشینین! انگاری ساعت باید حتما رند بشه که بتونیم بریم (مثل درس خوندن چشمک). نشستیم که ساعت دوازده بشه، یهو دیدیم ساعت 12:15 شده!! دیگه گفتیم نمیشه دوباره بشینیم تا یک بشه که رند باشه نیشخند. این بود که دیگه پا شدیم راه افتادیم.

اومدیم، دیدیم همسایه ی رو به رویی از پش نرده های بالکنش یه بابانوئل آویزن کرده. طوری که انگاری بابانوئل داره از نرده های بالکنشون بالا میره که بره تو خونه شون. خیلی ناز بود لبخند. نمیدونم دیشب شب خاصی بود یا نه، ولی سه تا خونه تزئینات ویژه ای داشتن، یکیشون چراغونی کرده بود، یکیشون همین بابانوئلو داشت، یکیشون با چراغ شکل یه گوزنو درست کرده بود.

کم کم اینجا داره حال و هوای کریسمس می گیره لبخند.

[ ۱۳٩۳/٩/٩ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب