یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز هم مثل همیشه رفتم دانشگاه. دیشب هم مثل همیشه کلی استرس داشتم و صبح که بیدار شدم کاملا احساس خستگی می کردم! واقعا نمی دونم چرا من دانشجو هم بودم استرس داشتم، الانم که استاد شدم باز استرس دارم!!

خلاصه که صبح بلند شدم بار و بندلیو بستم که راه بیفتم. قبلش هم یه عالمه کار باید می کردیم. دو تا لباس و شلوارمو اتو زدم، صبحونه رو آماده کردم، چایی هم درست کردم. همسر هم برام میوه و چای لیپتون و قند گذاشت تو کیفم و با هم راه افتادیم. همسر باید یه برگه ای رو می برد یه جا تحویل می داد.

ساعت 12 قرار بود یکی از دانشجوهام بیاد سوالاشو بپرسه که اومد، پرسید. ساعت دو هم که مثل همیشه رفتم سر کلاس. خدا رو شکر امروز کسی نیومد بیرونمون کنه! داشتم می رفتم، تو راه پله ها بودم که دیدم یکی از بچه ها داره میاد بالا. گفتم باز اتاق رزرو شده؟! گفت نه، فقط این دفعه دیدم هیش کی نیست، گفتم نکنه کلاس بالا تشکیل میشه. فقط منم و فلانی. که اون فلانی هم امروز ارائه اش بود نیشخند.

رفتم پایین دیدم در اتاق قفله، فقط هم همین دو نفر بودن! البته کم کم بچه ها اومدن و جالب بود ساعت 2 که کلاس شروع شد، تقریبا ده دوازده نفری بودن فک کنم. همه آلمانی اومده بودن، راس ساعت 2!

کلاس زودتر از همیشه تموم شد و من برگشتم اتاقم. دیدم ایمیل زدن امروز تولد شصت سالگی فلانیه، به همین مناسبت دور هم جمع میشین تو طبقه اول. قرار بود ساعت 3:45 دور هم جمع بشن. کسی دنبال من نیومد، منم که دیدم هیچ کسو نمیشناسم کلا، نرفتم! آخه طرف هم یه آدم شصت ساله بود، من چیزی نداشتم بهش بگم که نیشخند.

وقتی می خواستم بیام خونه (اتاق ما درست جلوی آشپزخونه است)، همین که از در اومدم بیرون دیدم یه سری برلینر گذاشتن. یه دونه ورداشتم خوردم بعد راه افتادم. هنوز داشتم در اتاقمو قفل می کردم که یه دختری سلام و احوال پرسی کرد و گفت داری میری ایستگاه قطار؟ گفتم آره. گفت پس با هم بریم. بعد که خودشو معرفی کرد گفت من همونی ام که این چند روز یه عالمه ایمیل رد و بدل کردیم واسه درست کردن اکانت من.

تو راه کلی با هم صحبت کردیم. پست داک بود، ولی درس می داد. آخه یه مدل پست داک هست که درس نمیدن، فقط پروژه ی تحقیقاتی دارن ولی این این مدلی نبود. من تا حالا پست داکی که همش درس بده ندیده بودم ولی خب مثل اینکه هست دیگه!

اون یکی دو ایستگاه قبل از ایستگاه مرکزی قطار پیاده شد، خداحافظی کرد و گفت من خونه ام اینجاست. من رفتم تا ایستگاه مرکزی قطار که بیام دهات خودمون. امروز یه خورده دیر راه افتادم، امیدی نداشتم به قطار برسم. تقریبا پنج دقیقه مونده بود به حرکت قطار و به نظرم راهی که من داشتم از پنج دقیقه بیشتر بود. اولش گفتم خب ولش کن یواش یواش برم، من که به قطار نمی رسم. بعد باز با خودم گفتم حالا بذار آخرین تلاشمم بکنم. شایدم رسیدم.

قدمامو تند کردم و پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم. آخرش رسیدم. از پله های اولین واگن بالا رفتم. وقت نبود خودمو به واگن های بعدی برسونم. از داخل قطار تقریبا دو تا واگنو رد کرده بودم که قطار راه افتاد. منم همون جاها یه جا پیدا کردم نشستم.

امروز از اونجایی که یه دونه برلینر خورده بودم، دیگه سر راهم شیرینی ای چیزی نخریدم. برلینر تازه معمولا 99 سنته، 99 سنت سود کردم چشمک. اما علت اینکه دیر راه افتادم از سر کار، یه مشکلی بود که پیش اومده بود. یه سری اتفاقاتی افتاد که حالا مهم نیست چی بود، ولی خب به خاطرش همسر مجبوره بره برلین که این حداقل 120 یورو برامون خرج داره!

هیچی دیگه، 99 سنت سود کردیم، 120 یورو ضرر کردیم! البته این 120 یورو مطلقا تقصیر خودمون بود، از بس تنبلی کردیم! مدلش از نوع اون پولای زوری که دولت آلمان به زور از آدم میگیره نبود چشمک.


[ ۱۳٩۳/٩/۱٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب