یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز روزه گرفته بودم. یعنی دیشب که داشتیم شام می خوردیم قصد کردم امروز روزه بگیرم. شاممون هم چیز خاصی نبود، نون و پنیر و گردو و گوجه بود، مثل همیشه. ولی خب می خواستم با همون روزه بگیرم.

حالا جالب اینه که من تو هیچی حافظه ندارما، ولی هر وقت روزه می گیرم، سر صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میاد تو ذهنم دقیقا همینه که من روزه دارم!!

از همون لحظه ای که بیدار شدم گشنه ام بودا، ولی خب دیگه نیت کرده بودم روزه بگیرم، گفتم خرابش نکنم!

ظهر دیگه واقعا گشنه ام شده بود. کلاس آلمانی/فارسی هم داشتم. ساعت دو قرار داشتم. یک و نیم کم کم آماده شدم رفتم. قبلش هم واسه همسر ماکارونی درست کردم. نمی دونم چرا مثل همیشه درست کردم، ولی وقتی اومدم دیدم همسر خورده، ولی اندازه دو نفر هنوز مونده!

بعد از کلاس آلمانی فارسیم رفتم همون کلینیک نزدیک دانشگاه نماز بخونم. تو کلینیک یه عالمه چیزمیز کریسمسی آورده بودن برا فروش. فک کن مریضا بیان مثل بازار خرید کنن لبخند. ولی جالب بود، واقعا خیلی شور و حالش زیاد بود. کلی آدم اون دور و بر نشسته بودن یا راه می رفتن و چیزایی که واسه فروش گذاشته بودنو نگاه می کردن. فک کنم همراهای مریضا بودن، احتمالا کلی هم صلوات فرستادن واسه روح اونایی که این فروشگاها رو برگزار کرده بودن، خوب سرگرم شده بودن چشمک.

تونمازخونه یه چیزی دیدم که نمی دونم من تا حالا ندیده بودم، یا واقعا جدید بود. دو تا سنگ تیمم اضافه شده بود به نمازخونه. روی جلد کاغذی هردوتاش هم نحوه ی تیمم کردنو آموزش داده بود. جالب ترش این بود که یه نکته ای داشت که من تا حالا نمی دونستم. نوشته بود تیمم کردن دو تا شرط داره : 1- وقت داخل شده باشه (یعنی اذانو گفته باشن) 2- دسترسی به آب نباشه و همون چیزایی که می دونین.

من شرط اولشو نمی دونستم. البته نمی دونم ما شیعه ها هم این شرطو قبول داریم یا نه ولی خب برام جالب بود که قبل از اینکه اذون بگن، تیمم قبول نیست. باید حتما بعد از اذون آدم تیمم بگیره.

خلاصه، نمازمو خوندم و تلوتلو خوران اومدم برگردم خونه. واقعا دیگه فک کنم داشتم از حال می رفتم. انقدر بیحال بودم که نمی دونستم سرما خوردم یا فقط به خاطر روزه داشتنه بی حالیم.

همسر گفته بود امروز پیتزا بخرم سر راه. منم برگشتنی رفتم سه تا پیتزا مارگاریتا خریدم مثل همیشه و اومدم خونه. وقتی اومدم از اذون تقریبا خیلی گذشته بود، شاید بیست دقیقه ای گذشته بود. ماکارونی ناهارو گرم کردم واسه افطاری خوردم. پیتزا رو هم که شام می خورم نیشخند. آخه فردا هم می خوام روزه بگیرم لبخند.

---

راستی چند روز پیشا یه نون فانتزی پختم که بالاخره این عسلای تلخو یه جوری سر به نیست کنیم! قسمت نشده بود عکسشو بذارم. الان گذاشتم. این شکلی شد (ببخشید که یکیش یه کمی قر داره!!):


---

امروز چهارمین روز روزه گرفتنم بود.

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب