یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این یکی دو روز کار مار زیاد داشتیم، نتوستم زیاد بیام. حالا یا این پست خیلی طولانی میشه، یا امروز چند تا پست میذارم. پس از پای گیرنده هاتون تکون نخورید چشمک.

دیروز همسر یه امتحانی داشت که تو دهات بغلی بود که از دهات ما یه کم بزرگ تره! سر صبح بلند شدیم (سر صبح که میگم یعنی واقعا سر صبح ها! یه ربع به هفت بیدار شدیم، در حالی که آفتاب ساعت 8 و چهار دقیقه طلوع می کنه!!) نماز خوندیم و بدو بدو یه صبحونه ای خوردیم و گفتیم راه بیفتیم.

درست دم بیرون رفتن از خونه به همسر گفتم پاسپورتتو ورداشتی؟ بدو بدو رفت ورداشت. خدا رو شکر یادمون اومد. آخه اینجا کارت شناسایی ما پاسپورته دیگه، هرجا کارت شناسایی لازم باشه، باید پاسپورتمون همراهمون باشه.

رسیدیم ایستگاه ترم، هرچی صبر کردیم ترم نیومد. یعنی ما انتظار داشتیم 7:35 بیاد ولی هیچی نیومد. ما هم تغییر قطارمون چند دقیقه بیشتر وقت نداشت و مسلما با این شیوه نمی تونستیم برسیم بهش و باید میرفتیم ایستگاه مرکزی قطار.

برای اینکه قضیه شفاف تر بشه بگم که برای بعضی شهرهای نزدیک هم، یه سری ترم هست که از یه شهر میره شهر دیگه. یعنی ترم داخل شهر همه جا می چرخه، ایستگاهای خودشو داره، بعد هم راهشو ادامه میده میره شهر بغلی، وسط راه هم تازه ایستگاه داره. تو اون شهر همه یه عالمه ایستگاه داره و دوباره از دور شهر دور میزنه همین مسیرو برمی گرده.

اما قطارهای بین شهری، فقط از ایستگاه مرکزی قطار هر شهر (Hauptbahnhof) رد میشن، به علاوه ی یه چند تا ایستگاه معدود دیگه که تو کناره های شهر و شهرک های اطراف شهر هستن.

حالا این قطاری که ما می خواستیم بهش برسیم، از نوع اول بود. در واقع یه ترم بود که از شهر ما میرفت تااااا شهر بغلی و 40 دقیقه هم تقریبا تو راه بود. اگه به اون نمی رسیدیم باید می رفتیم ایستگاه مرکزی شهر و یه قطار بین شهری سوار می شدیم و تقریبا پونزده یا بیست دقیقه ای (بسته به نوع قطارش) می رسیدیم.

ترمی که منتظرش بودیم، ساعت 7:45 اومد. سوار که شدیم همسر گفت که ما اشتباه متوجه شدیم. قطار سر وقت اومده. اصلا 7:35 طبق برنامه قرار نبوده قطاری بیاد. مثل اینکه سر صبح ها به جای ده دقیقه ای، قطارا 20 دقیقه ای ان. یعنی قطار قبلی 7:25 اومده بوده. خلاصه که تو قطار دوباره برنامه رو چک کردیم و دیدیم ریسکش زیاده که بخوایم به اون قطاری که می خوایم برسیم. ترجیح دادیم بریم ایستگاه مرکزی.

رفتیم اونجا، نزدیک هشت و ربع یه قطار حرکت می کرد. یه کمی همون جا نشستیم رو صندلی ها و وقتی دیدیم نزدیکه که قطار بیاد، رفتیم جلوی سکوها. همون بیست دقیقه ای تقریبا رسیدیم. از اونجا با یه اتوبوس رفتیم محل امتحان.

ساختمون امتحانو پیدا نمی کردیم. یعنی ساختمونی که باید امتحان توش می بود، درش قفل بود!! آخه شنبه ها همه جا تعطیله. بعد از یکی دو دور دور زدن و چرخیدن و این ور و اون ورو دیدن، دیدیم یه برگه ی اندازه ی آ چهار روی ساختمون چندطبقه ی به اون بزرگی چسبوندن که امتحان این وره، یه فلش هم زدن!!

فلشو دنبال کردیم، رسیدیم به کتابخونه ی دانشگاه! از مسئول کتابخونه پرسیدیم، گفت من اطلاعی ندارم! اومدیم از بچه های اون دور و بر پرسیدیم. اونایی که من ازشون پرسیدم نمی دونستن، یه نفر از دو تا میز اون ور تر جواب داد امتحان طبقه بالاست.

کلی به همسر بیچاره استرس وارد شد با این راهنماهای مسئولین برگزاری!!

رفتیم بالا دیدیم یه سری ها قبلا اومدن ولی جمعیت خیلی زیاد نبود. همسر رفت سرویس، همون لحظه من دیدم یه پسر سیاه پوست اومد. درو که باز کرد دید همه اینجان برای امتحان با تمام وجودش یه نفس راحتی کشید. فک کنم از استرس داشته می مرده طفلکی تا پیدا کرده جای امتحانو.

چند لحظه بعد همسر اومد، درست با همون پسره شروع کرد به صحبت کردن. معلوم شد تو کلاس آلمانی با هم هم کلاس بودن.

یه کم دیگه اونجا ایستاده بودیم که خانوم مسئول برگزاری امتحان اومده میگه خب خوشحالم که بالاخره محل امتحانو پیدا کردین!! بعدش دیگه به همسر اینا گفت وسایلتونو بذارین اینجا، تو این اتاق و بعدش پشت سر من بیاین تا بریم جایی که باید امتحان بدین. امتحان تا ساعت یک طول می کشه. فک و فامیل محترمی که همراه هستین، برین ساعت یک بیاین دنبال فک و فامیلتون لبخند.

تنها کسی که تو اون جمع روسری داشت من بودم. بعد که رفته بودن تو اتاق، باید اول ازشون عکس می گرفتن. یعنی به جای اینکه بگن نفری یه دونه عکس بیارین، گفته بودن ما خودمون همون روز ازتون عکس می گیریم. خانوم مسئول برگزاری توضیحات اینکه موقع عکس نخندین و صورتتون این جوری باشه، این جوری نباشه رو داده بود. وسطش گفته بود اونایی هم که روسری دارن... یه نگاه کرده بود دیده بود هیچ کس روسری نداره، گفته بود خب هیچی دیگه نیشخند. معلوم شده بود اونی که روسری داشت، همراه بود، امتحان نداشت!!

من اومدم پایین، رو یه نیمکت نشستم و شروع کردم به خوندن کتابم (همچنان دارم جای خالی سلوچو می خونم). یه کمی خوندم، دیدم خیلی خوابم میاد. گرفتم خوابیدم. نیم ساعتی خواب بود که با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم. دوستمون بود. گفت شب بیاین خونه ی ما. گفتم همسر هنوز سر امتحانه. بیاد بهش میگم. اگه حسشو داشت میایم. شاید خسته باشه.

همسر که اومد باهاش صحبت کردم، گفت اشکالی نداره بریم. امتحانشم خوب داده بود خدا رو شکر. ان شاءالله که نتیجه اش هم خوب باشه لبخند (البته در این زمینه، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! التماس دعا).

یه تیکه ی کوچیک امتحان همسر عصر بود. از قضا ساعتش هم دیرترین وقت ممکن بود. یعنی فک کنم دیگه همسر جزو آخرین نفرایی بود که امتحان می داد. امتحانش ساعت ده دقیقه به پنج بود. مجبور بودیم تا اون موقع تو شهر وایستیم.

گفتیم بریم ناهار بخوریم، بعد یه مسجدی چیزی پیدا کنیم نماز بخونیم. در حین جست و جو برای یه دونری که صندلی هم داشته باشه و بشه نشست، یه مسجد پیدا کردیم. همسر گفت حالا که مسجد اینجاست اول نماز بخونیم بعد بریم. با اینکه خیلی گرسنه ام بود چون صبحونه ی درست و حسابی نخورده بودیم، گفتم اشکالی نداره. بریم اول نماز.

جالب بود که روز قبلش داشتم فکر می کردم کاش این دفعه نریم مسجد همیشگی ای که میشناسیم. کاش یه مسجد جدید بریم.

بچه که بودم مامانم میگفت هر مسجدی رو که برای اولین بار بری، اونجا هر چی از بخوای بهت میده. بعدها تو این اعتقاد دچار شک شدم، هنوزم هستم! یعنی احساس می کنم خدا برای برآورده کردن حاجت من نگاه نمی کنه اینو تو یه مسجد جدید میخوام یا تو یه مسجدی که قبلا بارها اومدم توش.

ولی با این وجود همیشه رفتن به یه مسجد جدید بهم حس خیلی خوبی میده. یا اون حرف بالا درسته (که البته من هیچ سند و مدرکی براش پیدا نکردم هرچی گشتم!!) یا نیست. اگه نباشه من چیزی از دست ندادم. ولی اگه درست باشه خوش به حالم شده چشمک.

ولی کلا گذشته از اینا دوست دارم مسجدای جدید امتحان کنم. دوست دارم پایه ثابت یه جا نباشم. به نظرم بهتره اجازه بدیم همه ی مسجدا رونق داشته باشن. مخصوصا اگه ما معدود کسایی هستیم که از این مسجدا استفاده می کنیم. بذاریم کسی که اون مسجدو ساخته ناامید نشه که یه مسجدی ساخته که روزی دو نفر بیشتر توش نماز نمی خونن.

بگذریم از این حرفا. خدا یه مسجد جدید نصیبمون کرد لبخند. اول من رفتم وضو بگیرم. همسر کوله ی منو نگه داشت. بعد قرار شد همسر بره. داشتم وضو می گرفتم، احساس کردم صدای اذون میاد. ولی وقتی اومدم بیرون دیگه صدای اذون نمی اومد. کوله رو از همسر گرفتم، رفتم قسمت خانوما. دیدم هر کس داره واسه خودش نماز می خونه. منم شروع کردم نمازمو خوندم.

اومدم نماز دومو بخونم، دیدم دوباره دارن اذون می گن. ساعت دو بود. گفتم بذار اذونشون تموم بشه، شاید بخوان جماعت بخونن. دیدم آره نماز جماعت عصره. همون موقع یه خانومی اومد شروع کرد ترکی باهام حرف زدن. گفتم من هیچی نمی فهمم. بهم فهموند گفت می خوای جماعت بخونی؟ گفتم آره. گفت پس یکی از اونا رو میشه بپوشی؟

یه چیزی بود شبیه چادر، ولی قسمت کله رو نداشت! بهتر بگم عبا بود. آخه خانومه بهم نشون داد و برام توضیح داد، مثل اینکه به اعتقاد اونا باید لباس آدم موقع نماز تا یه جای خاصی برسه. من لباسم کوتاه تر از حد لباسی بود که مد نظر خانومه بود.

اون لباسی که بهش اشاره کرد من نفهمیدم لباس خودش بود؟ به منظور همین کار اونجا قرار داده شده بود؟ آخه دقیقا سر جالباسی بود و بعد هم مردم اومدن لباساشونو به همون جالباسی آویزون کردن. نمی دونم من لباس مردمو پوشیدم یا اون لباس مال مسجد بود. ولی هرچی بود خود خانومه اشاره کرد گفت یکی از اینا بپوش، به من ربطی نداره نیشخند. البته اینم بگم که از اونجایی که تا حالا لباس این مدلی هیچ وقت به عمرم تن ترک ها ندیدم، حدس می زنم که لباس به منظور همین کار اونجا گذاشته شده بود. یه عبای مشکی منجق دوزی شده ی خوشبو شده.

بعدش هم که نماز تموم شد، اونا داشتن به شیوه ی خودشون آداب بعد از نمازشونو ادامه میدادن که گوشی من زنگ زده بود (همسر گفته بود میس می زنه هر وقت نمازش تموم بشه) و من می خواستم زود برم. تو تشهد رکعت آخر بودیم که همسر زنگ زد. نگو قبلا همسر به من گفته جماعت نخون که سریع بریم، من اصلا متوجه نشدم! خوش به حالم شده بود چشمک.

خلاصه، سریع اون عبا رو در آوردم و کوله مو ورداشتم که برم. خانومه هم که ردیف اول نشسته بود، برام یه بوس پرت کرد لبخند. اینم از امر به معروف ترکی چشمک.

از اونجا اومدیم بیرون رفتیم یه عاااااااالمه گشتیم تا یه جا پیدا کردیم که بتونیم بشینیم دونر بخوریم. غذاشم اصصصلا خوب نبود!! بعدش هم رفتیم از مغازه های ترکی که اون دور و بر بود میوه و گوشت خریدیم برا خودمون. آخه هم گوشتاش ارزون تر بود از شهر ما، هم میوه هاش. ما هم که همون دور و بر بودیم.

دیگه تا این کارا رو انجام دادیم، ساعت شد 4. راه افتادیم بریم به سمت محل امتحان همسر. همسر یه کمی زودتر از موعد امتحانشو داد (حدود ده دقیقه) و ساعت پنج دیگه کارمون تموم شده بود.

راه افتادیم به سمت ایستگاه مرکزی قطار و برگشتیم دهات خودمون. از اونجایی که اون یکی دوستامون که دعوت بودن خونه شون خیلی به ما نزدیکه قرار گذاشتیم که با هم بریم. با توجه به ساعتی که اونا می خواستن راه بیفتن، ما تندتند رفتیم خونه وسایلمونو گذاشتیم و برگشتیم سر ایستگاه. دوستامونم قبل از ما اومده بودن. همونجا قطار اومد، سوار شدیم، رفتیم مهمونی!!

مهمونیمون هم که مثل همیشه تاااااااا ساعت 12:30 طول کشید نیشخند. کلا دیگه خیلی صمیمی شدیم. میریم خونه ی دوستامون. کاپشنمونو خودمن درمیاریم می بریم سر جالباسی آویزون می کنیم. هر کس سرجای همیشگی خودش می شینه! وسط بازی، همسر میگه تا شما فلان کارو می کنین من یه چایی بذارم خنده!! یعنی ما صمیمیتو ترکوندیم دیگه!

با اتوبوس شب رو ساعت 12:54 دقیقه بالاخره راه افتادیم اومدیم خونه مون لبخند.

---

امروزم صبح دیر بیدار شدیم یه کم. همسر زودتر بیدار شد، ولی من ساعت نه اینا بیدار شدم. با توجه به اینکه همسر امروز ساعت دو باید راه بیفته بره برلین، صبح ازش پرسیدم ناهار زودهنگام می خوری یا صبحونه ی دیرهنگام؟ که گفت ناهار زودهنگام. ما هم وعده ی صبحونه رو حذف کردیم. به جاش ناهارمون الانا دیگه داره آماده میشه لبخند. بعدش هم دیگه همسرو راهی کنم بره.

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب