یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز مهمونی استاده که نمی رم. می خواستم برم ولی دیدم حالم زیاد خوب نیست. اون قدر خوب هست که بتونم برم، ولی اون قدر خوب نیست که بتونم بگم خوبم. این آلمانی ها هم یه خورده حساسن. یه نمه سرفه می کنن می گن من بدجور سرما خوردم. دیدم اگه برم ممکنه اونا یه خورده ناراحت بشن که ما با این وضع دارم میرم توی یه جمع. بالاخره ممکنه یه نفر سرما بخوره به خاطر سرماخوردگی من. مخصوصا استادم که دعوت کرده، خودش دو تا بچه داره. اگه بچه هاش مریض بشن، هم خودشون اذیت میشن، هم مامان و باباشون. این شد که تصمیم گرفتم نرم.

تا آخرین لحظه هم صبر کردم شاید حالم کاملا خوب بشه. ولی نشد. هنوز یه کمی آبریزش بینی دارم. عطسه هم می زنم گاهی. واسه همین دیشب به استادم ایمیل زدم گفتم من هنوز حالم اون قدر خوب نشده که بتونم بیام. ببخشید.

اونم جواب داد و گفت اشکالی نداره. امیدوارم زود خوب شی لبخند. و به این ترتیب مهمونی استاد کنسل شد.

حالا یه کمی از قبل تر از این تصمیم میگم چشمک. دیروز عصری با همسر رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. یعنی با توجه به اینکه من قرار بود شنبه برم مهمونی استاد، دوستامونو یکشنبه دعوت کردیم که شب بیان خونه ی ما. می خواستیم بریم خرید کنیم. چون همسر باید بلیت می خرید، گفت پس بریم یه دوری هم تو شهر بزنیم که بلیتم حروم نشه چشمک. رفتیم یه دور تو شهر زدیم، برگشتنی از مغازه ی عربه برنج خریدیم، در ادامه ی مسیر از ترک ها گوشت خریدیم و برگشتیم. بعد از مدت هااااااا من این دفعه دل و جیگر مرغ خریدم که بچگی ها عاشقش بودم. می خوام ببینم هنوزم دوسشون دارم یا نه چشمک. همسر گفت من دوست ندارم. منم کم خریدم که فقط برای خودم باشه، گفتم همین امشب می پزم. تو راه که می اومدیم با همسر مشورت کردم، آخرش به این نتیجه رسیدیم که اگه من نرم خونه ی استاد خیلی بهتره. با اینکه خودم واقعا دوست داشتم برم و حالم هم از نظر من کاملا خوب بود برای رفتن، نتیجه این شد که نرم که احیانا کسی مریض نشه.

بعد که تو راه این تصمیمو گرفتیم، به ساعت نگاه کردیم، هفت بود. گفتیم خب ما به خاطر این به بچه ها گفتیم یکشنبه بیان که من شنبه می خواستم برم مهمونی و نمی خواستم شب قبلش تا دیروقت بیدار باشم. حالا که نمی رم می تونیم به بچه ها بگیم همین امشب بیان.

همین که رسیدیم خونه به بچه ها زنگ زدیم هر دوشون گفتن مشکلی ندارن که امشب بیان. یکیشون که خیلی جالب بود. بهش زنگ زدم، هنوز سلام کردم، میگه برنامه تون عوض شد؟ می خواین امشب ما رو دعوت کنین؟ گفتم آره! گفت آخ جون، کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!

به این ترتیب ما افتادیم رو دور تند تمیز کردن خونه که مهمونا بیان.

از چند وقت پیش هم بچه ها شدیدا گیر داده بودن به من که نون درست کن. از همون نونا که یه بار عکسشو گذاشتم (همونایی که مثل موی بافته شده ان). منم گفتم باشه درست می کنم، ولی نصفشو جلوی خودتون درست می کنم. نمی رسم هم خمیرشو درست کنم، هم بذارم تو فر بپزه. آخه طراحی خمیرش ساده نبود! می خواستم توی خمیرا رو هم پر کنم که وقت می برد.

کارا رو با همسر تقسیم کردیم. همسر کلا شامو درست کرد (غذای موردعلاقه ی همسرو قرار بود درست کنیم؛ ماکارونی چشمک). منم کف آشپزخونه و اتاق و روی میزو دستمال کشیدم و سرویسو هم برق انداختم. بعدش هم رفتم سراغ میوه چیدن و بعدترش هم مرتب کردن اتاق و در نهایت هم رفتم سراغ نون.

قرار همیشگیمون ساعت هشته برای این جور مهمونی ها ولی یکی از بچه ها گفت ما هشت و نیم، نه میایم. ما هم گفتیم اشکالی نداره ولی اون یکی گروه گفتن ما نمی تونیم انقدر صبر کنیم، زودتر میایم نیشخند. بازم ما گفتیم اشکالی نداره چشمک.

من داشتم خمیرو ورز می دادم و همسر تو مراحل آخر درست کردن غذا بود که زنگ درو زدن. فک کردیم اونان که قرار بود زودتر بیان، نگو اون یکی بچه ها بودن! همسر درو باز کرد و من همچنان داشتم خمیر ورز می دادم. خمیره داغون شد طفلکی انقد که من وسطش رفتم و دوباره برگشتم. یعنی فکر کن آردش زیاد بود، یه کمی آب ریختم که شل بشه، بتونه آردا رو بخوره. بعد انقدر آب زیاد شد که خمیر زیادی شل شد. این وسط رفتم به همسر کمک کردن واسه آبکش کردن ماکارونی ها. برگشتم دیدم خمیره تمام آبا رو خورده، خشک هم شده!!

دوباره باز آب ریختم. اصلا یه چیزی شد این خمیر بیچاره! ولی خب دیگه به بچه ها قول داده بودم باید درست می کردم. هنوز بچه ها چند دقیقه ای  ننشسته بودن که خمیر من آماده شد و بردم گذاشتمش رو شوفاژ که گرم بمونه. سالادو هم که دادیم مهمونا درست کردن نیشخند. خانومه خود سالادو درست کردن، آقاشون هم سسشو چشمک!

تقریبا ده دقیقه بعدش، اون یکی گروه هم اومدن و جمعمون کامل شد. بچه ها با خودشون دو نوع پفک آورده بودن و یه بسته شیرینی که البته دقیق نمی دونم چی باید اسمشو گذاشت! یه چیز شیرین، نه از اون مدل شیرینی هایی که تو ایران داریم! شاید بشه گفت یه مدل نون گرد کوچولوی شیرین که تو شکر غلت داده شده بود. الان فهمیدین چی آورده بودن؟ چشمک

یه مقداری از پفکا رو خوردیم و رفتیم مرحله ی بعد که شام بود! شام واقعا عالی بود. مخصوصا ته دیگش لبخند. بعد از شام دو تا از بچه ها بحث های سیاسی سازنده می کردن، بقیه هم صم بکم گوش میدادن. خانوما که خوابشون گرفته بود دیگه نیشخند. آخه از اون بحثا بود که همیشه هست و به هیچ جا هم نمی رسه.

منم مشغول درست کردن نونم بودم. واقعا فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ولی نمی دونم چرا انقدر طول کشید!! جالب ترین قسمت نون درست کردنم این بود که من اون دفعه کاملا به صورت اتفاقی به دستور پخت این نون رسیدم! تازه همون دفعه ی اول هم هر جور خودم دلم خواست درست کردم! یعنی فقط مقادیر تخم مرغ و عسل و شکرو از روی دستور برداشتم، اینکه توشو پر کنم و این حرفا ایده ی خودم بود.

دیروز هرچی سرچ کردم، دیگه نتونستم اون نونو پیدا کنم! کلا هرچی یادم بود داشتم درست می کردم!! و از اون جایی که چیزی یادم نبود سعی می کردم چشمی همه چی رو اندازه بگیرم. چشمی تعیین می کردم بازم عسل بریزم یا بسه؟ شکر بریزم یا بسه! اصلا نمی دونستم قراره در نهایت چی تولید بشه!!

خلاصه، تا آقایون بحث کردن و خانوما یه چرتی زدن (!!)، من خمیرا رو باز کردم، لاشونو پر کردم، لوله کردم، بافتم، روشونو تخم مرغ و ماست زدم و گذاشتم تو فری که همسر از قبل روشن کرده بود لبخند. ساعت تقریبا یازده و پنج دقیقه اینا بود. تا یازده و نیم نونامون آماده شدن لبخند. بچه ها دوست داشتن. ولی من بازم مثل دفعه ی قبلی دوست نداشتم. چون بوی همون عسلمونو می داد که اصلا هم خوش بو نبود، یه جور بوی تند دارویی داشت انگاری! ولی بچه ها اصلا انگار نه انگار! خیلی هم با به به و چه چه خوردن.

نصفشو که خوردن، یکی از بچه ها گفت میدونین چی با این می چسبه؟ یه چایی داغ. همسر می خواست چایی بیاره که پیشنهاد کردم هات چاکلت بخوریم. آخه یه کمی شیر تو یخچال بود که روز آخر تاریخ مصرفش بود، می خواستم با هات چاکلت بخورم که حیف نشه نیشخند. همسر هم دوباره پیشنهاد هات چاکلت داد و دوباره همه موافقت کردن. به این ترتیب بقیه ی نونا هم به مدد هات چاکلت خوره شد. فقط یه نصف نون (از سه تا نون پخته شده) موند که اونم علتش این بود که من هیچی از نون نخوردم. فقط اولش خوردم که ببینم چطوری شده. از دفعه ی قبل بهتر شده بود، راضی بودم لبخند.

بعد از خوردن نونا، من ظرفای توی ظرفشویی رو شستم. ولی یه عالمه موند واسه امروز همسر چشمک. آخه در حالت پیش فرض، با شوفاژ هالو روشن نمی کنیم، چون هال بزرگه دیر گرم میشه. واسه همین الان که من سرما خوردم. کل کارهای مربوط به خارج از اتاق نشینمنو همسر انجام میده! دیروز که به خاطر بچه ها روشن کرده بودیم شوفاژو و تو هال نشسته بودیم، دیدم اتاق گرمه. خودم یه سری ظرفا رو شستم. ولی باز واسه اینکه همه اش دور از مهمونا نباشیم دیگه بقیه شو گذاشتیم واسه امروز.

ساعت تقریبا یک بود که بچه ها از خونمون رفتن و ما هم تلپ افتادیم خوابیدیم لبخند!

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب