یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره کتاب جای خالی سلوچ هم تموم شد و من اومدم یه تیکه هاییشو براتون بنویسم.

قضیه ی کلی از این قراره که سلوچ (اسم یه مَرده) یه روز بدون هیچ خبری و دلیلی میذاره میره از خونه شون. گرچه اواخری که سلوچ بوده هم زندگی خانواده اش سخت بوده، اما با رفتنش سخت تر هم میشه؛ حداقل به این دلیل که مِرگان (زن سلوچ)، یه آدم بی کس و کار و بی سرپناه تلقی میشه از نظر مردم روستا.

تمام داستان هم به تصویر کشیدن همین سختی ها و زندگی مرگان و بچه هاش هست و سلوچ فقط تو چند صفحه ی اول داستان توی داستان حضور داره! آخر داستانو هم من نفهمیدم نیشخند!! لطفا اگه کسی این کتابو خونده بگه بالاخره آخرش سلوچ برمی گرده یا فقط تو فکر و خیال مرگان این اتفاق می افته؟!!

البته این طور که من تو اینترنت گشتم، پایان داستان کلا گنگ و وهم آلود هست. یعنی نمیشه نتیجه گیری کلی کرد. ولی خب می خوام بدونم حس بقیه نسبت به اون دو سه خط آخر داستان چی بوده.

خب حالا بریم سراغ قسمت هایی از کتاب:

... همه ی آن چیزهایی پنهان  آشکاری که زن و شوی را به هم می بندند، از میان مرگان و سلوچ برخاسته بود. نه کاری بود و نه سفره ای. هیچ کدام. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق ،سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد.

--

گیرم به لحنی دلسوز دلداریش بدهند. که چی؟ دلداری؛ دلسوزی های بی ثمر. گیرم که از ته دل هم باشند این دلسوزی ها؛ خوب؛ چه چیزی را عوض می کنند؟ این حرف و سخن ها، کی توانسته اند باری از دل بردانرد؟ پس چرا مرگان یکباره سرکَن، از در بیرون زده و یکراست راه خانه ی کدخدا نوروز را پیش گرفته بود؟ ... چه سود؟ عادت! این فقط یک عادت بود که مشکل را با بزرگ تر در میان بگذاری. پشیمانی. این هم پشت عادت.

--

- تا حالی کی را دیده ای که هیزنم از ده به صحرا ببر؟ می خواهی مردم بهت بخندند؟

- بگذار بخندن؛ مگر مردم نان شب من را می دهند که بهم بخندند؟!

--

خداوندا، امید به تو. مرا اگر فقیر کردی، به دیگران بخشندگی ببخش! دست های مرا اگر بستی، به دل دیگران فراخی ببخش.

--

دو نفر آدم، وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند. در هر حال، از کشمکش - پنهان یا آشکار- پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه ای به دور دست ها، شانه ها، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشته به دست دیگری باشد. بندی همدیگر. در این کشمکش - که انگار جبریست- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد. سر رشمه اگر از دست ها نگریزد، به هر حال کشمکش برقرار می ماند.

--

 اخلاق کربلایی را هنوز نمی شناسی تو، کدخدا؟ او یک کلام را صد بار دور دهانش می چرخاند و بعد نصفش را ادا می کند. تازه، آن هم آخر از همه.

--

از آصادق دکان دار هم نمی شد حرف بیرون کشید. خودش را محرم همه کس می دانست [یعنی وقتی کسی حرفی بهش می زد، خودشو محرم راز طرف می دونست و حرف طرفو فاش نمی کرد]. نه این که جنس دزدی می خرید، خیال می کرد همه کاری پنهانی و سرّی باید باشد.

[ ۱۳٩۳/٩/٢۳ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب