یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

هی می خواستم بیام راجع به دو تا چیز دیگه بنویسم، هی حسش نبود. الانم که اتفاق دیگه ای افتاد که می خوام تعریف کنم. به هر حال دو تا پست دیگه طلبتونه که شاید بعد از همین بشینم بنویسم، شایدم باز بمونه برای فردا.

و اما اتفاق امروزمون چی بود؟ امروز کلاس آلمانی/فارسی داشتم مثل همیشه. وقتی من رفتم دوستمو تو سلف نشسته بود (قرارامون تو سلفه همیشه). هنوز ده دقیقه ای بیشتر صحبت نکرده بودیم که یه دختره اومد. من پشتم بهش بود. دیدم دوستم سلام کرد، منم سلام کردم. بعد دیدم اومد سمت چپ من که دیگه نزدیک پنجره بود، معنیش این بود که میاد پیش ما بشینه آخه مسیر عبوری وجود نداشت اون سمت. منم بلند شدم که دست بدم و کلا سلام و علیک درست و حسابی بکنم.

همون لحظه دوستم معرفیش کرد و گفت این همون دختریه که قبلا بهت گفتم نیمه ایرانیه و دوست داره فارسی یاد بگیره. خیلی دختر مهربونی بود، فقط به سبک آلمانی رفت یه هوا اون ور تر نشست!! من یه کم صندلیمو کشیدم سمتش. آخه مطمئن بودم این جوری صدای ما رو هم نمی شنوه! چه برسه به اینکه بخواد فارسی حرف زدن ما رو بفهمه! اونم خودش یه کمی صندلیشو کشید نزدیک تر و خلاصه نشستیم با هم صحبت کنیم.

از لحظه ای که این نفر دوم اومد، دوستم اصلا حاضر نبود حرف بزنه! انگاری می ترسید خوب بلد نباشه ولی خب کم کم اونم اومد تو صحبتا. فک کنم چون فهمید بیشتر بلده چشمک.

این دختره خیییییییلی خوب تلاش می کرد برای فارسی حرف زدن. فارسی رو هم نسبتا خوب حرف می زد. ولی یه خورد دلم براش سوخت. آخه با اینکه باباش ایرانیه ولی هیچی باهاش فارسی حرف نزده! هیچییییی!! هرچی فارسی یاد گرفته تو کلاسا یاد گرفته. یعنی فک کن طفلکی تو سیزده یا پونزده سالگی (طبق گفته ی خودش)، یه سال رفته کلاس فارسی. دانشکده هایی مثل ایران شناسی و اسلام شناسی و این چیزا هم همیشه کلاس فارسی دارن. الان دو ساله داره اونجا کلاس میره!

اما تو تمام مدت عمرش باباش هیچ وقت تلاش نکرده بهش فارسی یاد بده. میگفت بابام سی ساله اومده آلمان و خیلی آلمانی شده. اون روز به بابام زنگ زدم باهاش فارسی حرف زدم، ولی بابام خیییییلی وسطش کلمه ی آلمانی میگه. فارسیش خیلی تیکه تیکه است. اصلا نمی تونم با اون فارسی یاد بگیرم.

اینجا یه بار دلم براش سوخت که آدمی که انقدر دلش می خواد فارسی یاد بگیره، حاضره هزینه کنه بره زبون مادریشو یاد بگیره، پدرش حاضر نشده براش وقت بذاره فارسی یادش بده.

از اون بدتر این بود که گفت فلان رستورانو می شناسی (یه رستوران ایرانی بود)؟ گفتم تا حالا نرفتم ولی اسمشو شنیدم. گفت رفتم اونجا با آقاهه فارسی حرف زدم. بهم گفت تو خیلی بد فارسی حرف می زنی، لهجه ات افغانی و بده!!

واقعا من که اینو می شنیدم دلم شکست یه جورایی. نمی دونم این دختره وقتی این طوری بهش گفتن چقدر ناراحت شده یا اصلا اون آقاهه واقعا فکر هم کرده و به طرف اینو گفته؟!! حتی یه لحظه فکر نکرده این شخص چقدر داره تلاش می کنه فارسی حرف بزنه. نمی دونم واقعا چرا بعضی آدما این کارا رو می کنن؟!!

من سعی کردم یه کمی بهش دلداری بدم و بهش بگم که اصلا بد حرف نمی زنه. اتفاقا خیلی هم خوشحال بود تو تمام مدتی که با هم حرف می زدیم. اما نمی دونم چقدر می تونم تو یاد دادن زبون عامیانه بهش موفق باشم.

آخه دلیل اینکه اون آقا فکر کرده این بنده خدا افغانی حرف می زنه این بوده که این دختره کلا کتابی صحبت می کنه. چون کلاس هایی فارسی ای که رفته و می ره همیشه مال گروه های اسلام شناسی و ایران شناسی بوده که هدفشون اینه که بتونی متون قدیمی رو بخونی. واسه همین صرفا بلده مثل کتاب حرف بزنه. مثلا میگه " به آن جا می روم و تحصیل می کنم"! تمام حرف زدناش دقیقا مثل نوشته های کتاباس.

من بهش گفتم که اون آقا به این علت فکر کرده تو افغانی یاد گرفتی. تو باید زبون عامیانه یاد بگیری. باید مثل ما حرف بزنی. من این حرفا رو کاملا بهش کلمه کلمه می گفتم ولی بازم نمی فهمید. می گفت حرف زدن تو برای من خیلی تنده. وقتی سرعتمو خیلی خیلی کم می کردم می فهمید.

نکته ی جالبی که بود این بود که حرف زدنش از فهمیدنش بهتر بود، یعنی برعکس همه! چون آدم اول یه چیزی رو می فهمه، بعد تازه یاد می گیره همونو بگه. ولی این این طوری نبود. نمی دونم چرا. شاید چون همیشه تلاش کرده حرف بزنه، مثلا ممکنه تو کلاس خودش فعال بوده باشه و با سوال پرسیدن و این چیزا تلاش کرده باشه حرف بزنه.  ولی هیچ وقت کسی به عنوان یه هم کلام باهاش حرف نزده که بخواد فهمیدنو تمرین کنه.

یه جا داشت یه چیزی رو تعریف می کرد. می گفت یه دوست دارم تو لندن، توی یه NGO که به پناهنده ها کمک می کنن کار می کنه. می خوام سرمو بزنم به دیوار!! من این شکلی شده بودم تعجب؟!! ها؟ چرا؟ واسه چی؟!! گفت معلممون سر کلاس گفته این یه اصطلاح ایرانیه، وقتی می خوایم کسی رو ببینیم می گیم، یعنی به جای visit. تازه فهمیدم منظورشم به کسی سر زدنه خنده!!

براش توضیح دادم کی میگیم می خوام سرمو بزنم به دیوار. کللللی خندید! آخه من اولش واقعا فکر کردم مثلا من چیزی رو بد توضیح دادم، اصلا اعصاب معصاب نداره اینو میگه یا از فارسی یاد گرفتنش خسته شده یا همچین چیزی. ولی بعد خیالم راحت شد که هیچ کدوم از این مشکلا رو نداره لبخند.

یه ساعت و پنجاه  دقیقه من داشتم با اینا فارسی حرف می زدم. معمولمون این بود که یه ساعت فارسی حرف بزنیم، یه ساعت آلمانی. ولی خب می خواستم بهش فرصت بدم حرف بزنه. مخصوصا با چیزایی که تعریف کرد احساس کردم هیچ کس تا حالا بهش این فرصتو نداده. واسه همین فقط آخرش یه ربعی آلمانی حرف زدیم که همونم خیلی خوب بود. منم در عوض بهش گفتم آلمانی حرف زدنت برای من خیلی تنده چشمک. تازه دختره هسنی بود (Hessen اسم یه ایالته). لهجه ی هسنی هم داشت که البته برای ما ایرانی ها خیلی مشهود نیست. ولی همین که چهار تا جمله حرف زد، اون یکی دوستم گفت این لهجه ی هسنی داره ها!

حالا قرار بعدیمون نمی دونم کی می تونه باشه. اون دوست اولیه که از قبل با هم فارسی/آلمانی کار می کردیم گف میخواد بره خونه و تا بعد از ژانویه برنمی گرده. اما این یکی گف من هنوز برنامه ی هفته ی بعدمو نمی دونم. شاید بتونیم هفته ی بعد همون ببینیم لبخند.

اینم از دانش آموز جدید ما. حیف که وقت ندارم فعلا وگرنه شدیدا مشتاقم برم به دانشکده ای که میره کلاس فارسی بگم حاضرم یه کلاس مجانی فارسی عامیانه بذارم. هرکی دوست داره بیاد. آخه من که دارم با دو نفر فارسی کار می کنم، خب برم سر کلاس برای ده نفر صحبت کنم. چه فرقی داره؟ حالا ان شاءالله اینو میذارم تو برنامه ی میان مدتم. اگه همین جاها موندگار شدیم، حتما این کارو می کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب