یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز به دلایلی یه خورده دیر جنبیدم واسه رفتن به دانشگاه. همیشه ساعت یازده به استادم قرار دارم. معمولا با قطار ساعت 10:35 میرم، ساعتای یکی دو دقیقه به یازده می رسم جلوی در اتاقی که استادو اونجا می بینم (اتاق هم در واقع اتاق جلسه است، استادم که دیگه اینجا اتاق نداره).

امروز یه کمی دیر جنبیدم. اولش کارای دیگه داشتم. بعدش یهو دیدم ساعت ده شده و من باید یه سری فایلو آماده کنم و برای استاد ایمیل کنم که وقتی دیدمش راجع بهش باهاش صحبت کنم.

نشستم بدو بدو این داده ها رو منتقل کردم به یه فایل ورد و جدول درست کردم و خلاصه کاراشو انجام دادم، با یه سری فایل دیگه واسه استاد ایمیل کردم و بعد راه افتادم. می دونستم یه کمی دیر میشه، در حد پنج دقیقه، ولی خب گفتم اشکالی نداره. چون خود استاد بعضی وقتا یه پنج دقیقه ای دیر میاد.

وقتی از خونه راه افتادم ده و نیم بود. از خونمون تا ایستگاه قطار به طور معمول باید شیش دقیقه رو حساب کنم (با احتساب کفش پوشیدن و کم بودن سرعتم تو پله ها و اینا چشمک). امروز در واقع داشتم یه دقیقه دیر راه می افتادم. گفتم حالا یه ذره سرعت راه رفتنمو بیشتر می کنم، اگه رسیدم که رسیدم، اگه نه، احتمالا پنج دقیقه دیر می رسم؛ اشکالی نداره.

تند تند از پله ها اومدم پایین و راه افتادم. هنوز از خیابون کوچه مانند خودمون نپیچیده بودم که همسایه مونو سر راه دیدم. از اونجایی که خیلی آقای مهربون و خوش برخوردیه، خیلی مودبانه نبود که همین جوری سرمو بندازم پایین و برم. مشخص بود که اونم داره میره ایستگاه قطار. تقریبا ده متری از من جلوتر بود، ولی چون من داشتم تند می رفتم، سریع بهش رسیدم.

دیگه وقتی بهش رسیدم سلام و احوال پرسی کردم و با هم تا ایستگاه قطار رفتیم. گفت دارم می رم خرید، ما دیروز تعطیل شدیم دیگه. شما تعطیل نشدین؟ گفتم نه، من الان دارم می رم دانشگاه لبخند.

دیگه تو راه یه کمی با هم صحبت کردیم تا رسیدیم به ایستگاه قطار. تقریبا ده متر مونده به ایستگاه قطار، قطار از جلومون رد شد، رفت. یعنی اگه قدمامو تندتر ورداشته بود با احتساب خودم، می رسیدم چشمک ولی خب همسایه مونو دیده بودم و دیگه نمی شد کاریش کرد.

باید ده دقیقه می موندیم تا قطار بعدی بیاد. این ده دقیقه رو با هم صحبت کردیم. بیشتر راجع به کار و این چیزا صحبت کردیم که چقدر واسه خارجی ها سخته کار پیدا کردن. همسایه مون می گفت دو تا دوست دارم که یکیشون تو جولای فارغ التحصیل شده، یکیشون تو آگوست، هنوز هیچ کدوم کار پیدا نکردن. حالا یکیشون شانس آورده با یه آلمانی ازدواج کرده و مشکل ویزا نداره، اما اون یکی باید هرچه سریع تر یه کار پیدا کنه که به مشکل تمدید ویزا نخوره.

دیگه راجع به شرایط سوریه هم صحبت کردیم. ازش پرسیدم واسه تعطیلات نمی ری سوریه (کشور خودش)؟ یا کلا اصلا نمی خوای برگردی؟ گفت نه، فعلا که برنامه مون اینه که بمونیم. آخه اونجا شرایط خیلی بده. می گفت سوریه کلا چند قسمته (نمی دونم چرا تو ذهنمه که گفته چهار قسمت ولی مطمئن نیستم!). ما مال یه قسمتی هستیم که جنگ توش کمتره. تو اون قسمت های دیگه کلا امکان زندگی وجود نداره. یعنی اگه زندگی کنی هر لحظه ممکنه کشته بشی! اما تو قسمتی که ما مال اونجا هستیم شرایط یه کمی بهتره. اما شرایط زندگی اصلا مساعد نیست. صبح ها دو ساعت برق دارن، شب ها هم دو ساعت. بقیه ی روز دیگه ندارن. چون به خاطر جنگ خیلی از کابل ها خراب شده و الان یه جوری شده که همه چی جیره بندی شده. حتی میگفت قیمت ها هم شدیددددددا رفته بالا. طوری که واقعا زندگی اونجا غیرممکن شده، هرچند خطر جانی به معنی اینکه به خاطر جنگ کشته بشی نداره.

خلاصه، یه کمی صحبت کردیم و قطار اومد. چون هم مسیر بودیم، با هم رفتیم تو قطار و صحبتامونو ادامه دادیم. رو به روی هم نشسته بودیم. من پشتم به در بود، یعنی کسی وارد می شد نمی دیدمش. هنوز یکی دو ایستگاه نگذشته بود که دیدم همسایه مون بلند شد که جاشو بده به کسی. دیدم یه خانوم خیلی مسن و چاق بود. تشکر کرد اومد نشست جای همسایه ی ما. البته همسایه هم کمکش کرد که نیفته، چون قطار داشت حرکت می کرد.

این رفتار دادن جا به مسن ها خیلی خیلی تو آلمانی ها کمه. نمی دونم چرا!

خلاصه، همسایه جلوی مغازه ی ترک ها پیاده شد و من راهمو ادامه دادم. از اونجایی که به خاطر همراه شدن با همسایه ده دقیقه دیرتر راه افتاده بودم، قرار بود یه چند دقیقه دیرتر برسم دیگه. تو ایستگاهی که می خواستم خط عوض کنم، دیدم یه اتوبوسی که من فکر نمی کردم با زمان من هماهنگ شده. یه اتوبوس بین شهری بود. این اتوبوسا تعداد زیادی ایستگاه ندارن تو هر شهر، هدف اصلیشون وصل کردن روستاها و شهرهای کوچیک به همدیگه است. یعنی در واقع اتوبوس یکی از دهاتای اطراف بود چشمک.

منم می دونستم این از مسیر دانشگاه میره، ولی تا حالا یکی دو بار بیشتر سوار نشده بودم، نمی دونستم ایستگاهش دقیقا کجاست. ایستگاه اولش پیاده نشدم، چون می دونستم یه ایستگاه نزدیک تر به جایی که من می خوام داره.

چون این اتوبوسا تعداد مسافراشون خیلی کمه معمولا، اگه بخوای توی یه ایستگاهی نگه داره، باید دکمه ی STOP رو فشار بدی، وگرنه نگه نمی داره. معمولش اینه که وقتی اتوبوس از ایستگاه قبلی راه می افته، شما هر زمانی که دکمه رو بزنی، برای ایستگاه بعد حساب میشه. چه یه ثانیه مونده به رسیدن به ایستگاه بعدی زده باشی، چه پنج ثانیه بعد از راه افتادن از ایستگاه قبلی.

خلاصه از ایستگاه اول که رد شد، یه مقداری که رفت، من احساس کردم دیگه به وسط دو ایستگاه رسیده، منم دکمه رو زدم. خانومه پنج ثانیه بعد نگه داشت، گفت همین جا پیاده می شی؟!

اصلا نمی دونستم چه جوابی بدم! آخه من اصلا نمی دونستم ایستگاه اینجاست یا نه؟ اگه نیست خب چرا از من می پرسه؟ اگه ایستگاه هست، پیاده میشم، اگه نیست برو تا ایستگاه دیگه، مگه بین ایستگاها هم نگه میدارن؟!! بعد ایستگاه بعدی رو هم نمی دونستم کجاست دقیقا. ممکن بود دور بشم از دانشکده مون.

در یه لحظه باید تصمیم می گرفتم، آخه من تنها کسی بود که می خواستم پیاده بشم نیشخند. گفتم آره پیاده میشم همین جا!

حالا پیاده شده بودم، نمی دونستم کجام اصلا!! یه دور قمری دور خودم زدم تا فهمیدم کجام. یه دو سه دقیقه ای اونجا هدر رفت. بقیه ی راهو تندتند رفتم که دیگه بیشتر از این دیر نشه. با خودم گفتم به استاد ایمیل بزنم بگم من ده دقیقه دیرتر می رسم، گفتم ولش کن بابا، حالا من پنج دقیقه وایستم با گوشیم ور برم ایمیل بزنم بگم من پنج دقیقه دیرتر میام؟!! خب تا موقع رسیدم که.

خلاصه، بدو بدو رفتم، مستقیم رفتم اتاق جلسه، درو باز کردم دیدم یه عالمه آدم نشسته نیشخند. عذرخواهی کردم درو بستم! آخه این اتاقه در حالت عادی خالیه، اما میشه از قبل رزروش کرد. گاهی پیش میاد که بچه ها جلسه هاشونو اونجا تشکیل میدن. امروز از اون روزا بود.

خواستم بشینم پشت در تا استادم بیاد، دیدم خب من ده دقیقه دیر اومدم، شاید استاد اومده دیده من نیستم، برگشته رفته اتاقی که همیشه اونجاست. رفتم پایین در اتاقش (که در واقع اتاق یکی از دانشجوهای پست داکشه)، در زدم، کسی جواب نداد. اومدم درو باز کنم، دیدم قفله!

برگشتم بالا، رفتم پیش منشی گفتم دکتر فلانی امروز نیومده؟ گفت نه، امروز holiday ه دیگه!! البته امروز تعطیل رسمی نبودا، ولی فک کنم بچه های دانشگاه دیگه از امروز تعطیل می شن و رسما کلاس و درس و دانشگاه برقرار نیست.

منم دست از پا درازتر برگشتم خونه لبخند. فقط حیف استادم ایرانی نبود براش بنویسم آمدیم، نبودید، رفتیم!!


[ ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب