یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب جای خالی سلوچ:

این جمله شاید نکته ی خاصی توش نباشه، ولی چون تکیه کلام مامانمه و تو کتاب بود، می نویسمش:

"از روز برف مترس، از دگر روز برف بترس!"

دلیلشم حتما می دونین دیگه. چون روزی که برف میاد هیچ مشکلی پیش نمیاد، فرداشه که جاهایی که یه کمی برف رو زمین بوده یخ زده و نمیشه راه رفت!

حالا بریم سراغ بقیه ی چیزایی که تو کتاب بود و برام جالب بود:

سلوچ بارها برای ابراو گفته بود:

فقط وقتی مرد می تواند سرش را میان مردم بلند نگاه دارد که تخت شانه هایش در کار عرق کند. دست که به شانه ی مرد می کوبی، خاک باید از آن بلند شود!

--

بیزار به کار نمی رفتند. نه فقط اجبار، که شوقی هم پاهایشان را پیش می برد. دل هاشان از چیزی نو به شوق بود: گذار از سیاهی.

--

- می خواهم نباشد! تا بود نان خشک و کتک داشتیم. حالا که نیست فقط نان خشک داریم. چه گلی توانست به سرمان بزند؟

- پدر بود بالاخره. همان سایه اش هم غنیمت بود.

--

هاجر هنوز بدان پایه از بلوغ نرسیده بود که زبانی پنهانی با مادر خود جسته باشد. آخر، میان یک دختر بالغ و مادرش، همیشه چیزهایی هست که ناگفته، دانسته  و هضم می شوند. اما گرچه مِرگان می توانست چنان مادری باشد؛ هاجر چنان دختری - هنوز- نبود.

--

خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.

[اون تیکه ای که پررنگ کردمو خیلی دوست داشتم].

--

زن هایی به عمر مرگان، اگر دَقمَصه [دردسر] های او را نداشتند، تازه اوج زنی شان بود. اما دریغ، بعضی ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می شوند. مرگان هم یکی از همین ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در این جور آدم ها می میرد. نه، جوانی پنهان می شود و می ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می کند. چهره نشان نمی دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد.

--

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده یتو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.


[ ۱۳٩۳/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب