یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکی از اون قضیه ها که هی می خواستم بنویسم نمی شد، این بود.

چند وقت پیش نمی دونم چی شد یاد یکی از استادای دوره ی کارشناسی افتادم. این استاده ترم یک استاد زبان عمومی ما بود. ترم یک هم که خودتون می دونین، وقتی می رین دانشگاه واحدها از قبل براتون انتخاب شده، شما چیزی رو انتخاب نمی کنین. معمولا بچه ها دوست نداشتن ترم یک زبان داشته باشن، حتی بعضی ها که بهشون زبان داده بودن، می رفتن حذف می کردن!! من نمی دونم چرا. ولی به هر حال به من زبان داده بودن با این خانوم. سه چهار تا استاد دیگه هم بودن که بعضی هاشونو می گفتن بهتر نمره میدن و کلا بهترن و خلاصه قسمت ما هم این خانوم شده بود و خدا رو شکر که قسمتم این بود، چه قسمت قشنگی لبخند.

این خانوم از نظر چهره خیلی جدی بود. تو درس دادن هم خیلی جدی بود ولی شدییییدا مهربون و دلسوز بود. اینو من وقتی فهمیدم که یه بار رفتم پیشش باهاش صحبت کنم.

یادمه موقع میان ترم، یه امتحان گرفته بود که تستی بود و از پنجاه نمره. یکی دو جلسه بعد از امتحان، استاد اومد سر کلاس نمره ها رو خوند. نمره ها رو داشت می خوند، ولی من باید حتما از کلاس می رفتم بیرون. باید یه چیزی رو به کسی می دادم. از اونجایی که استادم نمی خواست وقت کلاس گرفته بشه، در واقع وقت کلاس تموم شده بود فکر می کنم و استاد داشت نمره ها رو می خوند. این شد که من دیگه نمی تونستم طرفو منتظر بذارم. ضمن اینکه اون زمونا که سال 84 بود، ماها موبایل نداشتیم. موبایل مال از ما بهترون بود چشمک.

وقتی برگشتم همه چی تموم شده بود. از بغلیم پرسیدم گفتم من چند شدم؟ گفت 26. گفتم یا خدا! یعنی من این همه غلط زدم؟!! بیشترین نمره چند بود؟ گفت 40 اینا. بلند شدم رفتم پیش استاد گفتم شما گفتین من 26 شدم؟ نگاه کرد، گفت آره. گفتم میشه پاسخ نامه مو ببینم؟ گفت آره. پیدا کرد بهم داد. با یه نگاه مشخص بود که من 24 تا (یعنی تقریبا نصف) غلط ندارم. بدون اینکه چک کنم که نسبت به کلید درسته یا نه، تعدادشو دوباره شمردم، شد 35!!

دوباره جمع زدم، همون شد. بهش گفتم استاد من هرچی جمع می زنم میشه 35 ها! گفت ئه. ببخشید، حتما من اشتباه جمع زدم. سریع تو دفترش درست کرد، نوشت 35. گفتم خب استاد خودتون جمع بزنین. نکنه من اشتباه کنم. گفت نه، قبوله دیگه. شمردی میگی 35 میشه.

خیلی خوشم اومد که این همه به دانشجو اعتماد کرده بود لبخند. دیگه خودتون می دونین بعضی دانشجوها چقد دودرن و اگه بفهمن استاد این طوریه، چیکار می کنن!

خلاصه، خوشحال و شاد و خندان اومدم بیرون. چون نمره ی سوم یا چهارم کلاس بودم. امتحان کلا سخت بود.

این تنها برخورد غیر درسی من بود با این استاد تاااا چند سال بعدش. البته از برخوردهای غیردرسی و عجیب خوب این استاد وصف های دیگه ای هم شنیده بودم. تو دانشگاه ما این طوری بود که نمره ها رو که تو سایت می زدن، اول جلوش نوشته بود تایید نشده. تا وقتی تایید نشده بود، شما می تونست به استاد اعتراض کنی. اگه می نوشت تایید استاد، خب یعنی استاد تایید کرده، ولی بازم راه داشت که آدم بره با استاد صحبت کنه. بعد از اون می شد تایید دانشگاه. اگه درسی تایید دانشگاه می شد، دیگه هیچ کاریش نمی شد کرد. چون برای این کار استاد اگه بخواد نمره رو عوض کنه باید بره آموزش کل، بگه من اشتباه کردم تو نمره ی این دانشجو و خودش باید درستش کنه. و طبق شنیده ها (که نمی دونم چقدر درست بود البته)، اگه استادی بیشتر از دو بار این کارو بکنه، حق طرح سوال ازش گرفته میشه. چون معنیش اینه که استاد دیگه واقعا دیر فهمیده اشتباهشو. باید اشتباهشو تو زمانی که درست تایید نشده یا تایید استاد بوده می فهمیده.

بچه ها می گفتن که چنین موردی پیش اومده واسه بعضی ها، یعنی مثلا کسی اعتراض زده و استاد بهش گفته عوض می کنم نمره تو، بعد عوض نکرده. نمره هم تایید دانشگاه شده و بعد از اونم هرچی دانشجو به استاد گفته اینو درست کن، استاد حاضر نشده بره آموزش کل بگه من اشتباه کردم!

ولی این خانوم این کارو کرده بود لبخند. وقتی متوجه اشتباهش شده بود، خودش رفته بود آموزش کل گفته بود نمره ی فلانی رو درست کنین. بعدش هم خودش به اون دانشجوش گفته بود نمره تو رفتم گفتم درست کنن، اگه بازم مشکلی داشت دوباره بیا پیشم.

خلاصه ی کلام اینکه خانوم خوبی بود و همین طور استاد خوبی.

آخرای دوره ی لیسانس که باید تصمیم می گرفتیم برای ارشد بخونیم، من قصد داشتم مترجمی شرکت کنم. حتی دو تا کتابم خریده بودم براش. ولی هنوز دو دل بودم که آیا درسته یا نه؟ اصلا قبول می شم یا نه؟ یه نفر از یه رشته ی فنی بخواد بره انسانی، اونم مترجمی، با کسایی رقابت کنه که چهار سال انگلیسی خوندن، اصلا عاقلانه است؟

رفتم پیش این خانوم. کمتر از یه ساعت باهاش صحبت کردم. بیشتر از خودم پرسید، که چرا می خوام این رشته رو بخونم؟ چرا فکر میکنم تو مترجمی موفق ترم و از این حرفا؟

نتیجه ی حرفاش این شد که بهم گفت مترجمی نخون و کلی برام دلیل آورد که تو نمی خوای هیچ وقت از ایران بری؟ (اون موقع من به ذهنم خطور هم نمی کرد که بخوام یه روز برم). گفتم نمی دونم. گفت خب با مترجمی می خوای بری چیکار کنی؟ خلاصه، دو تا کتاب بهم معرفی کرد. گفت اینا رو هم بخر، بعد تصمیم بگیر.

همون روز رفتم راجع به کتابایی که داده بود و راهنمایی هایی که کرده بود یه عالمه سرچ کردم و مصصم شدم به اینکه مترجمی نخونم. اما رشته ی خودمو هم ادامه ندم. بلکه بزنم تو خط یه رشته ی میان رشته ای که بهم معرفی کرد. این رشته دقیقا چیزی بود که تو تمام عمرم دوست داشتم. یعنی جواب هرچی سوال توی بچگی تو ذهنم بود، من تو این رشته گرفتم!!

حالا بگذریم از اینا. دیگه رفتم کنکور شرکت کردم و ترم هفت با اینکه 20 واحد داشتم، مجبور بودم بیشتر از 20 تا کتابو هم واسه رشته ی جدید بخونم!! کتاب معمولی ها. کتاب تست که خودش جدا بود!!

یادمه ترم هفت امتحانای من انقدر برنامه اش بد افتاده بود که من 18 واحدو تو پنج روز امتحان دادم!! و جالب تر اینکه اون پنج روز می شد از چهار شنبه تا یکشنبه. یعنی من اون ترم پنج شنبه هم دو تا درس امتحان دادم!! اصلا کلا پنج شنبه ها دانشگاه تعطیل بودا، ولی از قضا نمی دونم به چه دلیلی استثنائا دانشکده ی ما استثنائا اون هفته رو امتحان گذاشته بود!! جالب تر از اون اینکه، من حتی جمعه ی اون هفته رو هم بیکار نبودم. کنکور آزمایش داشتم نیشخند. بچه ها بهم می گفتن تو خلی که میری تو این وضعیت کنکور آزمایشیتو هم میدی. منم می گفتم پول دادم حیفه نیشخند.

حالا از اینا هم بگذریم!! خیلی از خودم تعریف کردم خنده. حالا الان از بدی های خودمم می گم که سر به سر بشه چشمک.

امتحانه رو دادیم و قبول شدیم و رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و بعدم برای دکترا راه افتادیم اومدیم خارجه (!!) و درسمون اینجا هم داره تموم میشه و هییییچ یادی نکردیم از استادی که کلا سرنوشت ما رو تغییر داده بود!! [آیکون دختر معمولی خودخواه]

حالا اون روز نشسته بودم داشتم صفحه ی همون استاده رو نگاه می کردم. همسر گفت چیکار می کنی؟ گفتم صفحه ی فلانی رو نگاه می کنم. چقد واسه من زحمت کشید. چقد خانوم خوبی بود. خدا خیرش بده و از این حرفا!! همسر گفت خب چرا یه ایمیل نمی زنی بهش تشکر کنی؟

دیدم خب اینم ایده ایه!! بهتر از اینه که آدم همیشه تشکراشو تو دلش نگه داره که. گاهی خوبه اگه کسی بهمون خوبی می کنه تشکر کنیم که بدونه کارش خوب بوده و همون رویه رو ادامه بده. منم بهش ایمیل زدم و تشکر کردم. می دونستم منو یادش نیست. واسه همین یه کمی خودمو معرفی کردم.

بعد از چند روز جواب داد. آدمایی که آدم ازشون چیزی یاد می گیره، جواب تشکرتم یه جوری میدن که باز ازش چیزی یاد می گیری!

جواب داده بود خوشحالم که از رشته ات و درست راضی هستی. من کاری نکردم. دانشجوهام همیشه میان پیشم و من بهشون پیشنهادهایی میدم. این تو بودی که خودت از پیشنهاد من به شکل مفیدی استفاده کردی. هر وقت اومدی ایران خوشحال می شم همو ببینیم لبخند.

--

به این ترتیب یه نفر به لیست کسایی که من هر وقت میرم ایران دوست دارم ببینم، اضافه شد لبخند. ان شاءالله خدا قسمت کنه این دفعه که رفتم بتونم ببینمش. واقعا از بعضی ها باید حضوری هم تشکر کرد حتما.

--

 

 امروز هشتمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب