یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یادتونه قبلا گفتم قراره واسه کریسمس بریم سفر؟ خب الان یه روزشو رفتیم، فردا بقیه شو می ریم نیشخند.

اول قرار بود یه روز صبح تا شب بریم لوگزامبورگ و برگردیم، بعد راه بیفتیم بریم میلان و جنوا تو ایتالیا. ولی هزار بار این برنامه عوض شد، تا اینکه قرار شد یه صبح تا عصر بریم جنگل های سیاه، شب بیایم خونه. فرداش راه بیفتیم بریم ایتالیا.

آخه وقتی ماشین کرایه می کنی، بعضی وقتا محدودیت کیلومتر داره و مثلا نمی تونی بیشتر از دو هزار کیلومتر باهاش راه بری. اگه بری، به ازای هر کیلومترش باید جداگونه یه مبلغی پول بدی که اون دیگه نسبتا گرون میشه اگه کیلومتری که رفتی خیلی زیاد باشه.

واسه همین ما ترجیح دادیم کلا لوگزامبورگ نریم، چون مطمئنا از حد مجازمون بیشتر میشد اگه می رفتیم.

صبح ساعت 8.5 قرار جلوی در خونه ی ما بود. همسر گوشیشو واسه 7.5 کوک کرد ولی من گفتم همون ده دقیقه به هشت همیشه مون خوبه. ساعت 7.5 گوشی همسر زنگ زد ولی بیدار نشد. من با صداش بیدار شدم، ولی گفتم شاید خودش نمی خواد بلند شه. واسه همین دیگه صداش نکردم. ولی تا ده دقیقه به هشت که گوشی خودم زنگ بزنه، هی چند دقیقه یه بار بیدار می شدم، با خودم فک می کردم خیلی از اون وقتی که گوشی همسر زنگ زد گذشته که! چرا گوشیم زنگ نمی زنه؟!!

خلاصه، ده دقیقه به هشت بیدار شدیم و به همه چی هم رسیدیم. البته چیز خاصی در کار نبود. کوله رو که شب قبلش آماده کرده بودیم. فقط باید صبحونه می خوردیم و لباس می پوشیدیم که اونم چهل دقیقه بسش بود.

البته خب منم یه مقداری موازی کاریم زیاده چشمک. کتری برقیو روشن کردم، رفتم وضو گرفتم. جانمازمو برداشتم، برگشتنی چایی رو ریختم تو قوری و قوری رو آماده کردم. تا موقع آب جوش اومد، آبو ریختم تو قوری که چایی دم بکشه، خودم اومدم نماز خوندم. تا نمازمون تموم شد، چایی آماده شد. قبل از چایی ریختن نونا رو گذاشتم توست بشه که تا چایی رو می ریزم توست شه نیشخند.

خلاصه، ما قبل از هشت و نیم آماده بودیم ولی کسی زنگ در خونه مونو نزد تاااا هشت و چهل! بعد که زنگ زده میگیم چرا زودتر نیومدین؟ میگه ما ده دقیقه است اومدیم، گفتیم نکنه شما هنوز آماده نباشین، زنگ نزدیم!!

از اونجایی که حساب و کتابامون یه خورده اشتباه شده بود برای خریدای خوردنی این چند روز (که تعطیله و به نفعمونه که خودمون از خونه یه سری چیزا رو ببریم)، مجبور شدیم بریم اول نون بخریم. قرار بود بریم یه جا رو منقل املت درست کنیم!! اونم تو دمای چهار درجه!!!

رسیدیم به جنگل های سیاهو کلی بالا رفتیم. یه دریاچه هم بود که اصلا قرار بود بریم اونجا. دریاچه خیلی کوچیک تر از تصورمون بود، ولی خب خوب بود. یه دوری دورش زدیم و عکس هم گرفتیم. ساعتای یک اینا بود که منقلو آماده کردیم که املت بزنیم.

البته بیشتر از نود درصد زحمتشو آقایون کشیدن! آخه سرد بود، ما نشستیم تو ماشین نیشخند. برای شیش نفر آدم، 17 تا تخم مرغ زدیم تو املت و خوردیم!! سه تا تخم مرغ دیگه مونده بود که من و یکی دیگه از بچه ها اعلام سیری کردیم! (البته بهتر بود اعلام رسیدن به مرز ترکیدگی می کردیم)! ولی بقیه گفتن اون سه تا رو هم بزنیم نیمرو کنیم، ما می خوریم!!

املته رو که خوردیم، دیگه گفتیم راه بیفتیم به سمت خونه که فردا صبح زود باید دوباره راه بیفتیم. برگشتنی یه خانواده رو جلوی در خونه شون پیاده کردیم. با اون یکی بچه ها اومدیم خونهما و یه چایی بهشون دادیم و رفتن خونه شون.

خییییییلی خوش گذاشت سفرمون لبخند.

خوب شد زود اومدیم. وگرنه جمع کردن وسایل فردا حالا حالاها طول می کشید. تا ساعتای نه داشتیم جمع می کردیم! آخه باید ناهار فردا رو هم درست می کردیم. قرار شد هر کس ناهارشو بیاره. چون موقع ناهار هنوز تو راهیم.

من دیروز اومدم اولویه درست کنم برای ناهار فردامون، ولی بعد از آب پز کردن مرغ فهمیدم سیب زمینی نداریم. گفتم پس باشه فردا (یعنی امروز) سالاد ماکارونی درست می کنم ببریم. واسه همین امروز دو تا کار داشتم! یکی درست کردن سالاد ماکارونی، یکی ریش ریش کردن مرغ هایی که پخته بودم و گذاشتنشون تو فریزر. آخه اگه همون جوری ولشون کرده بودم، تا از سفر برمی گشتیم قطعا خراب شده بودن.

تا من این کارا رو می کردم، همسر ساکو جمع کرد. منم فقط شدم تدارکات ناهار و خالی کردن یخچال چشمک. به عنوان شام با کاهوها، خیارها، گوجه ها و میوه های باقی مونده، سالاد و سالاد میوه درست کردیم که چیزی خراب نشه این چند روز که نیستیم.

حالا انگاری چند صد روز داریم میریم؟ نیشخند کلا سه شب داریم میریم!!

---

آها، اینم بگم که جایی که رفتیم یه فروشگاه داشت که چیزای سوغاتی مانند مخصوص توریستا رو می فروخت. یه سری تخته داشت که روش جمله های مختلفی نوشته بود، می تونستی بدی در ادامه اش، اسمتو برات با هویه بنویسه. هممون از اونا خریدیم. مثلا مال ما جمله اش این بود، "خانواده ی .... به شما خوش آمد می گوید" که به جای نقطه چین می دادی اسمتو توش می نوشت. ما هم گفتیم فامیلی همسرو توش بنویسه لبخند.

بقیه ی بچه ها گفتن اسم هر دوشونو بنویسن، ولی به نظر من جمله اون طوری غلط بود (به دلیل ساختار زبون آلمانی)، واسه همین هرچی همسر گفت اسم هر دومون یا فامیلی هر دومون، گفتم نه.

وقتی نوشت، خیلی راضی بودیم. خیلی خوش خط بود خانومه لبخند. حالا فقط باید یه جا پیدا کنیم این تابلو رو بچسبونیم! آخه باید تو ورودی خونه باشه، ولی در خونه ی ما به آشپزخونه باز میشه نیشخند.

--

ان شاءالله فرصت بشه و پرشین بلاگ اجازه بده، براتون عکساشو میذارم لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب