یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب ما از سفر برگشتیم. حالا می تونم بگم این چند روز چیکارا کردیم.

خیلی دوست داشتم روز به روز براتون گزارش کنم مثل معمولی که همیشه انجام می دادم موقع سفرامون، ولی نشد. چون این دفعه با بچه ها بودیم و تمام کارامون بیشتر از معمول طول می کشید! واسه همین شبا دیرتر می اومدیم خونه. اونم انقد خسته بودیم که دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم.

روز اولو که کلا تو راه بودیم! قرارمون ساعت یه ربع به هشت دم در خونه ی ما بود، ولی یه خانواده خیلی دیرتر اومدن، نزدیکای هشت و بیست دقیقه اینا بود. تا از شهر راه افتادیم، فکر کنم نه اینا بود.

تیکه ای که تو آلمان بودیم که خوب بود، راحت با سرعت بالا حرکت می کردیم. اما از لحظه ای که رسیدیم به سوئیس تمام مدت حداکثر سرعت یا 100 بود یا کمتر، 80، 60!! کللللی طول کشید تا سوئیسو رد کنیم.

یه عالمه از خوردنی ها مثل چیپس و پفکا رو که تو راه خوردیم، ناهارم قرار شد هر کس به اندازه ی خودش بیاره. ناهارو تو سوئیس یه جا نگه داشتیم، خوردیم. اصلا یادم نیست ساعت چند بود!!

بعدش هم کللللی گشتیم تا یه دستشویی مجانی پیدا کنیم. یه جا بود یه فرانک بود، ولی بچه ها راضی نشدن، گفتن حتما بریم یه جای مجانی!! بعدش فک کنم ما 45 دقیقه گشتیم تا یه دستشویی پیدا کردیم که مجانی بود! بعضی جاها هم سرویسش دو فرانک بود.

خلاصه که کلا اگه مسیرتون از سوئیس رد می شد، حتما قبلش برین سرویس نیشخند. تا رسیدیم هتل ساعت نه ده شب بود!! من که واقعا خسته شده بودم.

بعد از شام بچه ها گفتن بریم شهربازی ای که دم رفتن به هتل دیدیم و خیلی خیلی به هتل نزدیک بود، ولی من گفتم خسته ام، نمیام. بقیه هم خانوماشون گفتن خسته ان، نمیان. آقایون رفتن یه دوری زدن. یه ساحل هم همون دور و بر بود رفتن و برگشتن.

روز اولمون که کلا به همین شکلی که گفتم سپری شد، بدون اینکه برسیم هیچ کار خاصی انجام بدیم یا جای دیدنی ای رو ببینیم ا!

روز بعدش، صبح رفتیم یه کمی جاهای دیدنیشو دیدیم، عصرو هم گذاشتیم واسه بازدید از آکواریوم و ساحل (نه اون ساحل نزدیک هتل، یه ساحلی که مسئول هتل بهمون آدرس داد و گفت جای خیلی قشنگیه).

آکواریوم بلیتش خیلی گرون بود، 24 یورو عادیش بود، دانشجوییش شد 19 یورو. خودش تو سایتش نوشته بود میانگین زمان بازدیدی که لازم داره دو ساعت و چهل و پنج دقیقه است. ما هم وقتی از آکواریوم اومدیم بیرون متوجه شدیم حدود همون دو ساعت و چهل دقیقه براش وقت گذاشتیم. کلا چیز خوبی بود، قشنگ بود ولی نه اندازهی  19 یورو چشمک.

یعنی برای من حداقل چیزی نبود که خیلی جذبم کرده باشه. اما خب معقول بود که 20 یورو بگیرن، بالاخره نگهداری اون همه ماهی و گیاهای دریایی و غیردریایی مسلما هزینه ی خیلی خیلی زیادی براشون داره.

من که از رشته ی زیست شناسی خیلی سر در نمیارم که بگم چقدر گونه های متنوعی داشت، اما از همه مدل حیوون و گیاهی که مربوط به دریا میشد فک کنم داشت. یه سری پنگوئن داشت که کلا تصور منو از پنگوئن عوض کرد. من فک می کردم پنگوئنا خیلی باید بزرگ باشن، ولی اونجا فهمیدم گونه های مختلفی دارن و اون چیزی که اونجا بود قدش فک کنم مثلا 70 80 سانت بیشتر نبود.

قشنگ ترین قسمتش برا من دلفینا بودن (با اون لبخند ملیح همیشگیشون چشمک). مخصوصا یه خانواده ی دلفین که متشکل از بابا و مامان و یه بچه بود. این خانواده رو به علت بچه داشتن جداشون کرده بودن از بقیه. روی راهنمای جلوی آکواریومشون هم نوشته بود لطفا سر و صدا نکنین تا بچه شون که هنوز اوایل زندگیشه اذیت نشه لبخند.

هر جای آکواریوم، دماش برای موجوداتی که توش بود تنظیم شده بود. مثلا جلوی پنگوئنا که می رفتی یخ می کردی، قسمت حیوونای استواییش آدم احساس دم کردن داشت!!

بعد از آکواریوم رفتیم شهربازی نزدیک خونه مون. روز قبلش که بچه ها رفته بودن از یه بازیش خیلی خوششون اومده بود، وقتی اومدن خونه گفتن فردا بریم ما می خوایم اون بازی رو بریم. شهر بازیش از این موقتی ها بود که مثلا به مدت دو هفته میارن شهربازی میذارن، بعد جمع می کنن می برن یه شهر دیگه. همه چیش تقریبا خیلی بچگونه بود، به جز همین یه دونه بازی که خیلی هم وحشتناک بود به نظر من.

اسمش بود seat ejection یا شایدم seat ejector (یه همچین چیزی). روی یه صندلی می نشستی که از دو طرف با کش به دو تا ستون بسته شده بود. وقتی بازی شروع می شد، کش کم کم کشیده میشد تا سرِ ستون. بعد یهو با قدرتی که کش کشیده شده داشت، صندلی 27 متر پرت می شد تو هوا! بعدش هم که کم کم انرژی کش تخلیه می شد و صندلی کم کم حرکتش کم می شد.

فک کنم ما یه ربع اونجا وایستاده بودیم تا بچه ها تصمیم بگیرن می خوان سوار شن یا نه! آخه خیلی چیز ترسناکی بود. همسر که گفت سوار میشه. خانوم یکی از بچه ها م گفت سوار میشه. بقیه گفتن سوار نمی شن. تو هر بار، دو نفر باید سوار می شن، دو تا صندلی جد از هم بود که با هم تو یه کابین بودن. یعنی دقیقا باید دو نفر سوار می شدن. کمتر از دو نفر قبول نمی کردن، آخه دستگاه به اون عظمتو به کار بندازن برای یه نفر؟!!

خلاصه، همسر و خانوم دوستمون سوار شدن و پریدن دیگه! بقیه مون فقط نگاه کردیم چشمک.

بعدش یه کم دیگه دور زدیم تو شهر بازی، بچه ها یه کمی ماشین سواری هم کردن (دیگه خودتون میدونین کدوم ماشینا رو می گم. همونا که دون نفری می شینین توش، یه عالمه ماشین دیگه هم هستن و هی به هم می خورن!) ولی من و همسر اینو نرفتیم.

بعد از شهربازی رفتیم ساحل پشت شهربازی که چیز خاصی نداش و زود برگشتیم هتل که شام خوردیم.

فرداش دوباره باید حرکت می کردیم به سمت میلان.

میلان فقط یه شب هتل داشتیم. از جنوا تا میلان راهی نبود،  اما تو راه کم کم برف گرفت و کم کم زیاد هم شد. دما هم هی کمتر و کمتر میشد، یه جوری که وقتی رسیدیم انقدر سرد بود که اصلا دوست نداشتیم از ماشین پیاده بشیم. تقریبا ظهر رسیدیم میلان. اول رفتیم یه رستوران غذا خوردیم، بعدش رفتیم هتل.

هتلمون یه کم دور از مرکز شهر بود، مجبور بودیم همه جا رو با مترو بریم (با ماشین رفتن، دردسر پارکینگ پیدا کردنش بیشتر بود)، ولی هتل خوبی بود.

تو میلان جای خاصی نرفتیم، یه کلیسای معروف داشت که رفتیم دیدیم.

جالب ترین قسمت سفر میلانمون این بود که تو کلیسا نشسته بودیم داشتیم برنامه ی بقیه ی سفرو می ریختیم، متوجه شدیم که یه موزه ای که می خوایم بریم فقط تا شیش بازه (یا شایدم تا هفت، دقیق یادم نیست)، یهو گفتیم پس پا شیم زود بریم.

حالا موزه هه چی بود؟ موزه ای که توش تابلوی شام آخر داوینچی هست. بدو بدو خودمونو به مترو رسوندیم که بریم تابلو رو ببینیم. رسیدیم به موزه، ولی مشکلش این بود که طرف گفت باید از قبل رزرو می کردین، تا هفت ژانویه رزرو شده خنثی. دست از پا درازتر، بدون اینکه تابلو رو ببینیم برگشتیم.

تو راه برگشت رفتیم یه قلعه رو دیدیم که اونم ساعت کاریش تموم شده بود. چند تا عکس از نمای بیرونش گرفتیم و گفتیم فردا صبح برمی گردیم این قلعه رو دوباره می ریم.

از اونجا رفتیم یه پاساژی که همه ی مارک های معروف دنیا توش بودن. مسلما ما که پولمون نمی رسید بخریم، فقط نگاه می کردیم نیشخند. بعدش دیگه من گفتم خسته شدم، قرار شد من و همسر برگدیم هتل، بقیه برن یه خیابون دیگه که اونم پر فروشگاهای مارک های معروف بود.

مسیرمون یکی بود، فقط قرار بود اونا یه ایستگاه بعد تو مترو پیاده شن، ما همون خطو بریم تا برسیم به هتل. ولی برگشتنی معلوم شد که ایستگاه مترو بسته اس. یه عالمه پیاده روی کردیم و از یه عده پرسیدیم تا موفق شدیم اون یکی ایستگاهو پیدا کنیم. ولی انقد دیر شد که بچه همه خسته شدن، گفتن ما هم میایم هتل و کلا دیگه اون خیابونو نمی ریم.

انقد هوا سرد بود و تمام مدت برف می اومد که بعد از شام گفتیم بذار مسیر فردا رو که می خوایم برگردیم چک کنیم. آخه خودتون می دونین دیگه، مسیرمون باز از سوئیس می گذشت و گردنه های کوه های آلپ پر از برف تو زمستون!!

اینترنتی چک کردیم، بعضی مسیرا بسته بودن. امیدوار بودیم مشکلی پیش نیاد و راحت بتونیم برگردیم. بعد از شام ما یه کمی موندیم اتاق بچه ها، ولی آخرش خسته شدیم دیگه. ما خانوما رفتیم تو اتاقامون خوابیدیم، آقایون هم قرار شد بقیه ی چک های مسیرا رو برن تو لابی هتل انجام بدن!

ظاهر مسیرایی که ما می خواستیم باز بودن. واسه همین صبح رفتیم قلعه. توش فقط موزه داشت که ما موزه ها رو نمی خواستیم بریم. اون قسمت های خود قلعه رو که ما دوست داشتیم بریم ببینیم رو هم نمیشد رفت دید! این شد که باز چند تا عکس گرفتیم و رفتیم که راه بیفتیم برگردیم. می خواستیم هرچه زودتر راه بیفتیم که یه وقتی برف بیشتر نشه.

تمام مدتی که تو سوئیس تو ماشین بودیم فک کنم داشت برف می اومد. زیاد هم بود. یه ماشین هم جلوی چشمون تو لاین مقابل سر خورد، خورد به گارد ریل. بعد از اون هم دو تا ماشین دیگه دیدیم که سر خورده بودن. یکیشون که باعث شده بود راه بسته بشه. یه ماشین مخصوصی هم اومده بود که به ماشین سر خورده کمک کنه و در واقع همونا راهو بسته بودن که برای چند دقیقه کسی عبور و مرور نکنه تو جاده (البته اینا هم تو لاین مخالف بود).

ولی خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت و راحت تونستیم برگردیم لبخند. ماشینایی که شن می پاشیدن (شن می پاشن یا چیز دیگه است؟!سوال) هم چند بار تو مسیر دیدیم که داشتن شن می پاشیدن که جاده یخ نزنه.

راستی یه عااااااالمه هم مجبور شدیم عوارض بدیم! واسه سوئیس که 35 یورو عوارض دادیم!! اول طرف گفت 35 یورو، هممون شنیدیم 5 یورو!! 5 یورو در آوردیم دادیم، بعد معلوم شد گفته 35 یورو نیشخند.

تو آلمان هیچ جا عوارض نمی دین، چون آلمانی ها لطف می کنن عوارض جاده هاشونو رو مالیاتشون میدن لبخند! ولی کشورای دیگه عوارضو از کسی می گیرن که از اون جاده عبور می کنه.

دوباره تو سوئیس تمام مدت همون محدودیت های سرعت مسخره بود که البته الان خیلی هم مهم نبودن، در هر صورت آدم نمی تونست با بیشتر از 50 60 حرکت کنه، به ریسکش نمی ارزید.

تا رسیدیم خونه ساعت هفت اینا بود. دیگه وسایلمونو جدا کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود لبخند.

---

ببخشید که پست طولانی شد. راستش علاقه ای نداشتم دو سه تا پستش کنم، چون بدترین مسافرتی بود که تا الان داشتم. واسه همین خیلی علاقه ای به ثبت خاطراتش نداشتم. البته در کل مسافرت بدی نبودا، ولی اصلا به من خوش نگذشت. اصلا قابل قیاس با مسافرت هایی قبلی ای که رفته بودیم نبود. ان شاءالله تو مسافرت های بعدی خوش می گذرونم لبخند.

---

بعدا اضافه شد:

تو این لینک می تونین چیزی که همسر اینا سوار شدنو ببینین. اگر هم نتونستین لینکو باز کنین، خودتون با از اونا شکن سایت یوتیوبو باز کنین، توش سرچ کنین ejection seat.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب