مکان: سوئیس، نزدیک کوه های آلپ با یه عالمه برف، کنار یه پمپ بنزینی که پارک کردیم چایی بخوریم.

نفر اول: بچه ها بیاین بیرون چایی بخوریم، تو هوای برفی.

همه: نه بابا، ولش کن، هوا سرده. همین جا تو ماشین می خوریم دیگه. جای گرم و نرم به این خوبی. برا چی بیایم تو سرما؟

نفر اول: بچه ها این پیرمرده رو، اومده بیرون داره برف بازی می کنه، خجالتم نمی کشه، برو تو ماشینت خب، ئه.

نفر دوم: بچه ها! تازه فهمیدم ما چقدر پیریم!

---

موقعیت: اسکایپ، گفت و گوی همسر با بابا ( بابای من):

همسر: خوبی، حاج آقا؟

بابا (بعد از کمی مکث): اممممم. دوازده تا چهارده می گیرم!

---

شیش نفریم، داریم تو پاساژ خرید از همدیگه عکس می گیریم، یه فروشنده ی دوره گرد اومده بهمون سلفی بگیر* بفروشه!! اصلا هم فکر نمی کنه خب شیش نفر واقعا چه نیازی دارن به این دم و دستگاه واسه عکس گرفتن؟!!

* سلفی بگیرو خودم ساختم کلمه شو لبخند. انگلیسیش میشه selfie stick. این شکلیه.