یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

ما که نه آلمانی هستیم، نه مسیحی که خیلی برامون سال میلادی مهم باشه، ولی به هر حال سال نوتون مبارک باشه لبخند.

چند روز پیش بچه ها پیشنهاد دادن واسه آتیش بازی بریم بیرون. اینجا چون هر سال راس ساعت 12 شب سال تحویل میشه، همیشه همون موقع آتیش بازی هست تو همه ی شهرا. یه سری هاش کاراییه که مردم خودشون می کنن، یعنی آتیش بازی رو مردم راه انداختن، یه سریش هم رسمیه، مثلا مال شهرداری یا جاییه.

ما که پارسال و سال قبلش ایران بودیم. اون یکی سال هم که رفته بودیم برلین. ما اون موقع نمی دونستیم، بعدا فهمیدیم برلین قشنگ ترین آتیش بازی سال نو رو داره تو آلمان. درسته که برلین پایتخته، ولی ما از وقتی اومدیم اینجا یاد گرفتیم همیشه بهترین ها تو پایتخت نیست! همون طور که مثلا بهترین دانشگاهای آلمان، دانشگاهای برلین نیستن! واسه همین دیگه این تصور که چیزی که تو برلینه بهترینه از ذهنمون رفته بود. ولی خب اون موقع با توجه به موقعیت اون زمان ما تو شب سال نو، نزدیک ترین شهری که آتیش بازی درست و حسابی داشت برلین بود که ما هم رفتیم. قشنگ بود، خیلی هم قشنگ بود، ولی یه ربع بیشتر نیست آتیش بازی. یعنی این همه بکوبی فقط واسه شب سال نو بری، به نظرم نمی ارزه.

به هر حال، امشب بچه ها گفتن تو شهر خودمونم یه آتیش بازیک (آتیش بازی کوچک چشمک) ای هست. ما گفتیم حالا بذار ببینیم چی میشه، شاید بریم. ولی دیشب واقعا حسش نبود. من که از اول گفتم نمیام. آخه ساعت 12 به بعد باید آدم کلی منتظر اتوبوس های شب رو بشه که ساعتی یه بار یا دو بارن.

اما همسر گفت میره. ولی اونم ساعت ده اینا دید حسشو نداره این همه راه بره واسه یه ربع. این شد که تو وایبر به بچه ها گفت منم نمیام.

چند وقتیه قرار گذاشتیم شبا زود بخوابیم، ولی نمی دونم چرا وقتی میگیم زود، آخرش تو بهترین حالت 12 می خوابیم! دیشبم تا آماده شدیم که بخوابیم ساعت یه ربع به دوازده اینا شد.

همین که اومدیم بخوابیم، مردم کم کم شروع کردن به آتیش بازی. همش عین ترقه های چهارشنبه سوری صدا می اومد. بلند شدیم از پنجره نگاه کردیم، دیدیم نه بابا، فقط صداش نصیب ما میشه!! آتیش بازی رو ما نمی تونیم ببینیم. نمی دونم چطوری بود که صداش انگاری تو گوشمون بودا، ولی تصویر نداشتیم نیشخند.

ساعت دوازده که سر و صداها به اوج رسید و ما تو رختخواب بودیم. واقعا با خودم فکر می کردم چقدر ما هنوز ایرانی موندیم. هیچ ذوقی برای سال نوی اینا نداریم، برای خودمون راحت داریم می گیریم می خوابیم. اصلا انگار نه انگار سال داره نو میشه! البته اصلا هم ناراضی نبودم و نیستم از این وضعیت لبخند.

--

صبح که بلند شدیم، همسر گفت دیشب تا ساعت یک نتونسته بخوابه به خاطر سر و صدا، ولی من که سرم به بالش رسید خوابم برد لبخند.

--

دیشب سر و صدای اسباب کشی هم می اومد تو ساختمونمون. از چشمی در نگاه کردیم، به نظر می اومد همسایه رو به روییمون داره اسباب کشی می کنه. صبح دیدیم آره واقعا همه چی رو بردن خدا رو شکر! خدا رو شکرش واسه اینکه من اصلا این همسایه هامونو دوست نداشتم. آقاهه تو راهرو، دم پنجره (پنجره رو باز می کرد) وای می ایستاد سیگار می کشید، دودش تمام خونه رو ورمی داشت. یه جا کفشی گنده هم گذاشته بودن بیرون در خونه شون، تو راهرو. کالسکه ی بچه شونم که دقیقا جلوی ورودی ساختمون پارک می کردن!! انگار نه انگار که زیرزمینو واسه همین کارا گذاشتن. یعنی یه جوری بود که من همیشه فکر می کردم خدا نکنه اینجا اتفاق غیرمترقبه ای بیفته! آدم یکی از در می خوره، یکی از کالسکه تا بخواد بره بیرون از ساختمون!

به علاوه، مدت زیادی هم یه کیسه ی گنده از اسباب بازی های بچه شون پر کرده بودن، آویزن کرده بودن به میله های کنار راه پله، دقیقا مقابل کالسکه شون. یه جوری شده بود که نمی شد یه نفر آدم رد بشه از بین کالسکه و اون کیسه و به هیچ کدومشون نخوره!!

در بستنشونم که دیگه نگم ازش!! یعنی من اگه با کسی دعوا داشته باشم حاضر نیستم درو اون طوری بکوبم به هم که اینا می کوبیدن. نکته ی جالبی که همیشه برام وجود داشت این بود که اینا دو تا بچه داشتن. همیشه برام سوال بود، اینا بچه ی کوچیکشون از خواب نمی پره این طوری درو باز می بندن؟!! ولی فک کنم بیچاره عادت کرده بود!!

غیر از اینا دیگه آزار مستقیم برای ما نداشتن نیشخند. ولی خب به خاطر همین موارد، من واقعا خوشحال شدم وقتی رفتن. البته امروز صبح دلمم براشون سوخت. دلم سوخت که آدم چقدر باید به دیگران آزار برسونه که وقتی از جایی بره بقیه خوشحال بشن!!

البته اینم بگم منظورم این نیست که انقد بد بودن که من ازشون ناراضی باشما، نه. من راضی ام ازشون، خدا ازشون راضی باشه. ولی خب از نبودنشون بیشتر خوشحالم نسبت به بودنشون نیشخند و البته امیدوارم همسایه های بهتری نصیبمون بشه لبخند.

اینم از اولین تغییر سال نو، اسباب کشی همسایه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب