یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خیلی وقت روزمره نویسی نکردم. بیام یه کمی هم از زندگی معمولیم بگم لبخند. عرض کنم خدمتتون که چند روز پیش، دقیق یادم نیست کی، استاد ایمیل زده گفته میشه telco مونو بذاریم برای ساعت 10 (همیشه ساعت 11 همو می بینیم)، من یازده یه قرار دیگه دارم.

منم گفتم باشه. فقط نفهمیدم کی به من خبر داده که قراره به جای قرار حضوری قرار اسکایپی (یا به قول خودش telco) داشته باشیم که حالا مشکل فقط مشکل زمانشه سوال؟!! می خواستم تو ایمیل یا بعدا که باهاش صحبت کردم ازش بپرسم آیا اینکه ما قراره اسکایپی صحبت کنیم رو پیش فرض جمله * ات قرار دادی یا قبلا ایمیل زدی و ایمیلت به من نرسیده؟! که البته تو هر دو زمان یادم رفت بپرسم نیشخند.

حالا خلاصه قرارو گذاشتیم و طبق صحبت هامون قرار شد من تا  هفته ی بعد که با هم قرار داریم (احتمالا چهار شنبه) یه چکیده از تزم براش بنویسم نگران. خیلی نامردیه. چکیده ی تز یعنی همه چیش، یعنی خلاصه ی هرچی که تو تزت هست. حالا تز ننوشته من چطوری باید براش خلاصه بنویسم نمی دونم نیشخند. ان شاءالله که میشه. من می تونم. من به توانایی هام باور دارم چشمک.

علاوه بر اون قرار شد یه short paper (مقاله ی کوتاه) هم بنویسم. بعدش یکی دو تا آزمایش دیگه هم انجام بدم و نتیجه ی اونم بذارم توی تزم و ان شاءالله تموم بشه دیگه. حالا این مقاله ای که قراره بنویسیمو من قبلا یه مقداریشو نوشتم.

اون روز که رئیس قبلی دانشکده ارائه داشت، من چند تا برگه با خودم برداشتم و تو تِرَم که بودم حدود یه صفحه از مقاله مو نوشتم. در حین ارائه ی استاد هم (بعضی جاهاشو گوش نمی دادم، بعضی چیزا رو واقعا بیش از حد توضیح میداد) یه مقدار دیگه شو نوشتم. یه مقداری هم که قبلا نوشته بودم. الان حدود سه صفحه از مقاله نوشته شده. کل مقاله قراره چهار صفحه اینا باشه. حداقل دو یا سه تا جدول هم دارم که فکر می کنم کم و بیش مقاله مو پر کنه.

البته مقاله ام هنوز از نظر فقدان نتیجه گیری و بحث قوی (علی الخصوص بحث) و همین طور مراجع و ارجاعات کافی به سایر مقالات رنج می بره چشمک. در واقع چیزایی که من تو راه و سر ارائه ی استاد ننوشتم، بیشتر مربوط به روش انجام کار و نتیجه ای که گرفتیم بود. حالا می خوام بقیه شو اگه خدا بخواد فردا تموم کنم. بعدش هم بشینم چکیده ی تزمو بنویسم. بازم حتما می تونم. من به توانایی های خودم ایمان دارم، چی فک کردین؟چشمک

--

یه سری از دوستامونم پس فردا دارن میرن ایران. برای همیشه (البته شاید برای مسافرت بیان هر از گاهی). یه جوری اون لحظه های آخر، موقع خداحافظی (بعد از جلسه ی قرآن) یهو خیلی دلم گرفت که داریم جدا میشیم از دوستامون. هر کس داره میره یه جایی.

--

امروز یکی از دوستای دبیرستانم منو تو یه گروه وایبر عضو کرد که بچه های دبیرستانمون همشون توش عضون. واااااااای اصلا دلم پر کشید واسه اون روزا. چقدرررر خوشحال شدم. اصلا انگاری وارد یه دنیای دیگه شدم بغل.

از دیروز بچه ها شروع کردن به اد کردن بچه هایی که شماره شونو دارن. تا الان 36 نفر عضو شدن. کل بچه های مدرسه ی ما فکر کنم حدود 55 نفر اینا بود.

اصلا باورم نمیشه. بعضی ها هنوز مجردن، یکی بچه ش دو سالشه! یکی بچه اش ماه دیگه به دنیا میاد. یکی رزیدنت قلب شده. یکی دندون پزشکه. یکی فیزیوتراپ شده داره کار می کنه. اون وقت ما این ور دنیا هنوز داریم پت پت پت درس می خونیم نیشخند.

یکی از بچه ها کانادا درس می خوند. نوشته الان چهل روزه ایرانم (بچه هم داره) ولی یه شهری غیر از شهر ماست، وسطای بهمن میام شهر خودمون، همو ببینیم! خوش به حال مردم، شیش ماه شیش ماه فک کنم میرن ایران. اون وقت ما امسال یه بارم نرفتیم!

انقدر از هم خبر نداشتیم که همه باید خودشونو معرفی می کردن و می گفتن الان چی کار می کنن. یکی از بچه ها راجع به یکی دیگه گفت ماه دیگه مامان میشه، گفتم این فلانی که یه بچه داشت، نداشت؟ (که البته بعدا معلوم شد نداشته)، یکی این وسط جواب داده "خب تو صف یه دونه ای که نبوده که" خنده.

اکثر اد کردنا در عرض دو سه ساعت فک کنم انجام شد. تو همون مدت کم بیشتر از دویست تا پیام رد و بدل شد. اصلا حال و هوام عوض شد.

دیدم بچه ها هنوز همون بچه های قدیمن. با همون مهربونی. بعضی ها قیافه هاشون خیلی عوض شده، تیپاشون اون تیپای ساده ی قبل نیست. ولی هنوز هم قلب مهربونی دارن و این خیلی خوشحالم کردلبخند.

--

بعد از اینکه ما از مدرسه ی دبیرستانمون فارغ التحصیل شدیم، یه سال بعد مدیر مدرسه عوض شد. از اون به بعد ما دیگه نمی تونستیم با هم قرارامونو تو مدرسه بذاریم. چون می دونین که، تو ایران وقتی مدیر عوض میشه کل کادر عوض میشه. ما هم دیگه رومون نمی شد قرار بذاریم تو مدرسه ای که نه مدیرو می شناسیم، نه معاونا رو.

از اونجایی که دختر بودیم و عادت نداشتیم (و خوب هم نمی دونستیم) که جای دیگه ای مثل پارک، تو کافی شاپ یا کنار خیابون قرار بذاریم، قرارامون کنسل شد و دیگه همدیگه رو ندیدیم.

الان یکی تو وایبر گفت که یه نفر که قبلا دبیر شیمیمون بود، الان شده مدیر مدرسه. فک کنم از این به بعد که برم ایران، حتما مدرسه مون هم میرم لبخند.

--

یکی از کارایی که جزو بلندپروازی های من بوده و هست اینه که اگه ایران و تو شهر خودمون زندگی کنم، حتما دوست دارم حداقل یه بار، تمام معلمایی که دوست داشتمو (که تعدادشونم کم نیست) دعوت کنم خونه مون لبخند.

--

* پیش فرض به معنی علمی و زبان شناسیش منظورم بود (presupposition) که اگه بخوام با یه مثال توضیح بدم این جوری میشه:

جمله ی "برادرم فردا از مسافرت میاد" رو در نظر بگیرین. حالا جمله ی "گوینده برادر دارد" رو هم در نظر بگیرید. تو این حالت میگیم مستقل از اینکه فردا برادر گوینده از مسافرت بیاد یا نیاد، جمله ی دوم در جمله ی اول presuppose میشه. یعنی چه جمله ی اول درست باشه، چه نادرست، پیش فرض (جمله ی دوم) برقراره.

حالا به نظرم اومد استاد کلا telco داشتنو پیش فرض گرفته بود. چراشو نمی دونم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب