یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یه چند وقته هی پست های غیر روزمره می ذارم. گفتم بیام باز یه کمی از زندگی عادی بگم، هرچند که خیلی دوست ندارم از این روزامون بگم، چون واقعا خیلی به کام ما نیستن چشمک.

امروز دوباره اولین روز کاریم بود تو سال جدید. باید مثل قبلا سر صبح بلند می شدم و می رفتم که به قطارم برسم. از اونجایی که شنبه جلسه ی قرآنمون بود با بچه ها و جلسه تا دیروقت طول کشید و ما دیر برگشتیم خونه و فرداش هم یکشنبه بود، ما باز نون نداشتیم خنثی. برنامه این بود که شنبه بخریم که من کلا یادم رفتم، همسر هم کلا اون روز کار داشت، شهر دیگه ای بود.

برای صبحانه فقط چایی خوردیم. ناهار هم فکر می کردم گوشت نداریم که خورش درست کنم. با خودم فک کرده بودم، یه کمی سیب زمینی سرخ می کنم به جای خورش با برنج بخوریم. بعد یهو یادم افتاد که یه عالمه ماهی داریم تو فریزر. با اینکه تازه ماهی خورده بودیم، ولی خب گفتم چاره ای نیست دیگه، ماهی درست می کنم.

ولی در کمال تعجب وقتی در فریزرو باز کردم دیدم اووووه همه چی داریم لبخند. دو بسته گوشت خورشتی داشتیم، یه بسته گوشت مرغ. منم دیدم دیگه دیره بخوام قرمه سبزی یا قیمه درست کنم، مرغو ورداشتم. اتفاقا خیلی وقت هم بود مرغ نخورده بودیم لبخند.

برای شام دوباره همون مشکلاتو داشتیم! نون نداشتیم. گفتم بیام کیک یا نون درست کنم که دیدم آردم نداریم خنثی. مجبور شدم عدسی درست کنم.

شاممون هم این طوری گذشت. ولی امروز صبح دیگه واقعا چیزی نمی تونستیم بخوریم نیشخند. فقط چایی خوردیم و من راه افتادم برم دانشگاه.

تو ایستگاه قطار دوستامونو دیدم. همونایی که اون روز تمام خداحافظی هامونو کردیم چون می خواستن کلا برن ایران لبخند. دوباره خداحافظی کردم و رفتم سر سکوی خودم وایستادم که قطار بیاد.

نمی دونم به خاطر سال جدید بود یا کلا این مسئولا این طوری بودن. امروز در کمال تعجب مسئولای قطار (این مسئولا توی قطار هستن و میان بلیتا رو چک می کنن) خییییییییلی مهربون بودن، واقعا به شکل عجیبی. یعنی انقدر که وقتی بلیتا رو چک می کردن قشنگ احوال پرسی می کردن، می گفتن خوش اومدین و سفر خوبی رو براتون آرزو می کنیم و از این حرفا لبخند. همه اش هم می خندیدن و مهربون بودن با همه. تو کل مدتی که تو آلمان زندگی کردم، این اولین باری بود که مسئول قطارایی به این مهربونی می دیدم لبخند.

شایدم بیچاره ها همیشه اول سال انقد انرژی دارن، بعدا هی کم کم تحلیل میره انرژیشون چشمک. به هر حال که خیلی خوب شروع کردم سالمو لبخند. رسیدم دانشگاه، در اتاقمون قفل بود. همیشه هم اتاقیم زودتر از من می اومد. درو باز کردم، رفتم تو. هم اتاقیم تاااااا 12.5 اینا نیومد.

شهرشو عوض کرده، رفته یه جای دیگه خونه گرفته. خییییییلی دوره. 3.5 ساعت تو راهه تا بیاد! ولی خب چون دوست دخترش اون شهره، میگه بعضی روزا رو این طوری میام، بقیه شو از خونه کار می کنم.

ساعت دو مثل همیشه رفتم سر کلاسم. بچه ها هم مثل همیشه ارائه دادن و تموم شد و اومدم اتاقم دوباره. دوباره مثل اون جلسه ی اول و دومی که تازه کارمو شروع کرده بودم، خیییییلی خسته شده بودم. دلم می خواست زودتر تموم بشه برگردم. ولی وقتی داشت ساعت 5 می شد و می خواستم بیام، دلم می خواست تموم نشه خنثی.

آخه دارم مقاله مو می نویسم. چیزایی که نوشته بودمو به فرمت کنفرانس درآوردم شد 2 صفحه. دیگه کم کم داشتم بهش اضافه می کردم و افتاده بودم رو روال که مجبور شدم وسطش قطع کنم که به قطار برسم.

الان تقریبا 2.5 صفحه نوشتم. فکر می کنم حدود یه صفحه دیگه هم می تونم بهش اضافه کنم. ولی کارم قراره یه short paper بشه. طبق راهنمای نوشتن مقاله، short paper می تونه 5 صفحه باشه (بدون ارجاعاتش). از اونجایی که استاد من همیشه اصرار داره حیف نشه فضا، مطمئنم که میگه انقد بهش چرت و پرت اضافه کن که بشه 5 صفحه!! خلاصه، الان باید بشینم اون مقاله رو تموم کنم. دیگه می خوام فردا کلا کلکشو بکنم تموم بشه دیگه. آخه میدونم حتی اگه من فردا تمومش کنم، انقد استاد هی ایراد می گیره که دو سه هفته طول می کشه تموم شدن واقعیش!!

برگشتنی واقعا خسته بودم. از اون طرف به همسر گفته بودم من دیرتر میام خونه، می رم خرید می کنم. رسیده بودم شهر خودمون و تو راه خونه بودم که همسر زنگ زد گفت با هم بریم خرید، فلان ایستگاه پیاده شو (جلوی سوپر مارکت)، منم میام اونجا.

ولی من چون قرار بود برم فروشگاه ترکا گوشت بخرم، یه جا پیاده شدم و دوباره سوار شدم. واسه همین یه کمی دیرتر از همسر رسیدم. همسر با دوچرخه اومده بود. هوا این چند روز خیلی خوب شده تقریبا لبخند. خریدا رو که کردیم من با چرخ خرید با قطار برگشتم خونه، همسر با دوچرخه برگشت.

وقتی من رفتم ایستگاه قطار، درست همون لحظه ای که من رسیدم، قطار رفت. تو اون ده دقیقه ای که منتظر بودم سوره ی قافو خوندم. با اون چیزی که العفاسی می خونه هشت دقیقه و بیست و شیش ثانیه طول می کشه. منم دیدم ده دقیقه وقت دارم، همونو شروع کردم به خوندن. البته ده دقیقه کمتر وقت داشتم، چون یه کمی رد شد، بعدش تازه من شروع کردم. قطار که اومد دیگه آیه های آخر بودم.

فک کنم باید سوره هایی با سایزهای مختلف حفظ کنم برای زمان های انتظار مختلف چشمک. روزایی هم که میرم دانشگاه دومم، سوره ی مومنونو می خونم، اونم سایزش خیلی مناسبه، تمام وقتای انتظارمو پر می کنه لبخند. توی قطارم که کتاب می خونم. این دفعه محاکمه رو خوندم، ولی کتابش خیلی ریزه، هرچی می خونم تموم نمی شه. خیلی هم قشنگه کتابش. توصیه می کنم بخونین. هرچند هنوز نمی دونم آخرش چی میشه، ولی انقد هیجان انگیز و جالبه که واقعا توصیه اش می کنم. اصلا خوبیش همینه که آدم واقعا هیچ ایده ای نداره آخرش چی میشه لبخند.

البته اینم بگم با خودم قرار گذاشتم که همیشه کتاب نخونم تو راه. چون به نظرم کتابو میشه تو خونه، وقتایی که آدم حوصله ی هیچ کاری نداره هم خوند. ولی مناظر طبیعی اطراف، وقتی سوار قطاری، واقعا چیزیه که باید نگاه کنی و لذت ببری. چون اگه نبری دیگه بعدا ممکنه هیچ وقت نصیبت نشه لذت بردنش. ولی کتاب همیشه هست لبخند.

اینه که زمانی که دارم میرم و هنوز روزه، سعی می کنم از مناظر اطرافم هم لذت ببرم. واسه همین تمام راهو کتاب نمی خونم، یه مقداریشو صرف دیدن طبیعت می کنم. اما برگشتنی که هوا تاریکه و منظره ای در کار نیست، همشو کتاب می خونم.

چقد حرف تو حرف شد! داشتم برگشتنم به خونه رو می گفتم. همسر با دوچرخه رفت و مسلما زودتر از من رسید. از قبل گفته بود قراره امشب ماکارونی درست کنه برامون لبخند.

وقتی من رسیدم خونه هنوز تازه ماهی تابه رو گذاشته بود رو گاز، روشن هم نکرده بود گازو! یه ده دقیقه ای فقط زودتر از من رسیده بود. برخلاف من که همین که از راه می رسم، هنوز لباسامو در نیاورده، هر دو تا گازو روشن می کنم و قابلمه و ماهی تابه رو میذارم گرم بشه، همسر اصلا موازی کاری نمی کنه.

منم دیگه بهش گیر ندادم. خسته تر از این حرفا بودم نیشخند. به همسر گفتم من برم دیگه؟ تو کارا رو انجام میدی؟ گف آره. منم از خدا خواسته رفتم نشستم تو اتاق و چایی ای که همسر برام ریخته بودو میل کردم لبخند و نشستم پای لپ تاپم که براتون اینا رو بنویسم.

هنوز اومدم از خوشی های زندگیم بگم که اوستا ایمیل زده بود که هر اتفاقی که برای تزت بیفته، تو به هر حال نیاز داری که ترم تابستون هم درس بدی. آیا بازم پوزیشن می خوای یا نه؟ چی می خوای درس بدی برا تابستون؟!

حالا باید بهش جواب بدم. نمی دونم بگم این ترم چی می تونم درس بدم. آخه من که چیزی بلد نیستم نگران. البته ایمیلشو گذاشتم فردا جواب بدم که باهاش مقاله مو هم پیوست کنم. میخواستم ادامه بدم بگم ... پیوست کنم، یه کم خوشحال شه، دیدم بعید نیست به نظرم تمام چیزایی که من نوشتم چرت و پرت بیاد و اصلا خوشحال نشه! تازه ایمیلم بزنه بگه اینا چیه نوشتی؟!! کلا منصرف شدم از نوشتنش نیشخند.

این وسط مسطا، معلم/دانش آموز کلاس آلمانی/فارسیمم پیامک داد، گفت فردا می تونیم همو ببینیم؟ منم گفتم باشه، مثل همیشه ساعت 2 باید برم اونم ببینم.

--

دیگه اخبار امروزمون همین بود لبخند. به امید روزی که با خبرهای بسیار خوش در خدمت باشیم لبخند.

--

این جمله ی قبلی رو که نوشتم یهو یاد برنامه ی ساعت خوش افتادم که بچه بودیم میداد. من همیشه خییییییییلی زود می خوابیدم، یادمه تکرار برنامه ی امام علی ساعت 8 شب بود، من هیچ وقت نمی تونستم تا آخر ببینمش، وسطش خوابم می برد نیشخند. بر همین اساس، برنامه ی ساعت خوشم هیچ وقت ندیدم! فقط یادمه بچه ها تو مدرسه می گفتن ساعت خوش، من تا مدت هاااااااای مدیدی فکر می کردم اسم برنامه ساعت خشکه!!


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب