یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

گروهی که بچه های دبیرستانمون درست کردن، منو می بره به گذشته. خیلی از بچه ها رو باور نمی کنم همون بچه ها باشن. چقدر آدما تغییر می کنن. کسایی که فکر می کردم یه ضرب می رن تا دکترا که هیچ تا سه تا مقطع بعدشم می خونن، الان بچه دار شدن و تا ارشد بیشتر نخوندن. به جاش کسایی که اون زمان جای درست و حسابی ای قبول نشدن تو کنکور، الان دارن کار می کنن.

یکی از بچه ها که اصلا فکرشو نمی کردم ازدواج کنه، الان بچه داره. یکی بچه اش کلاس اوله!! بعضی ها رو که فکرشو نمی کردم، هنوز مجردن!

برای خیلی ها به نظرم میاد همه چیز عوض شده. اصلا احساس می کنم این آدما اون آدمایی که من می شناختم نیستن. حتی بعضی ها رو مطمئنم اگه عکسشونم بهم می دادن، ازم می پرسیدن این آدمو می شناسی، می گفتم نه!!

و جالب ترین نکته اش اینه که من هنوزم یه قدم از بقیه عقب ترم. الان میگم از چه نظر. ما بچه هایی که از راهنمایی وارد این مدرسه شدیم، با همون کلاس همیشه می رفتیم بالا. مثلا یک بی، بعد دوی بی، بعد سه ی بی. یعنی سه سال دقیقا با افراد یکسانی هم کلاسی بودیم. تو تمام این مدت ما همدیگه رو به فامیلی صدا می زدیم. البته بعضی ها همدیگه رو به اسم صدا می زدن، اما گروه دوستی ای که من توش بودم یه کمی فرق داشت. کلا مدل دوستیمونم فرق داشت. هممون کسایی بودیم که قلبا همدیگه رو دوست داشتیم، اما اهل لاو ترکوندم و مهسا جون، فاطمه جون کردن و عزیزم فدات شم و این حرفا نبودیم. همیشه همو به فامیلی صدا می زدیم.

وقتی رفتیم دبیرستان، یه سری دانش آموز جدید وارد مدرسه شدن و کلا دوباره ما رو کلاس بندی کردن. گروه دوستی ما پرت و پلا شد. نصفمون افتادیم تو یه کلاس، نصفمون تو یه کلاس دیگه. کنار بچه های جدیدی باید می نشستیم، با کسای جدیدی باید دوست می شدیم.

نمی دونم چی شد که اون سال (احتمالا به خاطر سنمون که دیگه تو اوج نوجوونی بودیم)، بچه ها همشون شروع کردن همدیگه رو به اسم صدا زدن. من یادمه تا آخر تحصیلم در مقابل این تغییر مقاومت کردم نیشخند. هیچ وقت دوست نداشتم به اسم صدام بزنم. از نظر من به اسم صدا زدن برای آدمای خیلی صمیمی بود.

حالا الان مدت هاست عادت کردم توسط آدمای غیرصمیمی هم به اسم خونده بشم (این اتفاق از وقتی مجبور شدم تو خوابگاه زندگی کنم افتاد البته، من هیچ وقت خودمو تغییر ندادم چشمک).

حالا الان قبول کردم مردم منو به اسم صدا بزنم. حالا مشکل اینه که تو این گروه همه آخر اسم بقیه یه "جون" هم اضافه می کنن!! الهام جون، اکرم جون، نسرین جون!! فک کنم تا من با این "جون" آخر اسمم کنار بیام، بقیه برن مرحله ی بعد نیشخند.

--

خوشحالم که الان تمام بچه های هم دوره ی من به جایی رسیدن. تقریبا همه شون زندگی های معمولی و آرومی دارن. یا کار می کنن، یا بچه دارن یا درس می خونن. خدا رو شکر همه شون موفق بودن و از زندگیشون راضی ان لبخند. البته اگر هم راضی نیستن رو نمی کنن چشمک.

--

خیلی دوست داشتم می تونستم این دوستامو از نزدیک ببینم و یه کمی باهاشون رفت و آمد کنم تا بفهمم از نظر اونا من چقدر تغییر کردم. البته اصلا نمی دونم تغییر کردن خوبه یا نکردن! به هر حال امیدوارم از اون چیزی که بودم، بهتر شده باشم چشمک.

--

 

امروز سیزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب