یه تیکه هایی از کتاب جای خالی سلوچ هنوز مونده بود که براتون ننوشته بودم! الان نوشتم دیگه که این کتابم نوشتنی هاش تموم بشه :)

آستانه ی مرگ است آنچه هولناک می نماید؛ نه مرکز مرگ. و عباس در مرکز مرگ بود و فونی هول او را به حد تلاش کشانیده بود. پس کرختش کرده بود. پس آن ترس که غالبا آدم را به تسلیم می کشاند، از جانعباس رمیده بود. فرصت اندیشیدن، اندیشیدنی که در آستانه ی مرگ تو را به تسلیم دعوت می کند، برای پسر مِرگان نمانده بود. این بود که فکرش هم بر خاطر عباس نمی گذشت. فکر هم انار مهلتی و میدانی می خواهد!

--

حال که چنین است، گو باشد! چه اهمیتی؟ دیگران هرچه خواه، گو بگویند. چه خواهند گفت؟ هیچ. هیچ نمی توانند بگویند. این خود مرگان است که چیزی را به خود می گوید یا نمی گوید. رهایی از دیگران آسان است. رهایی از خود دشوار است. بسا ناممکن.

--

حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از اون بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.

--

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می جوید. به هزار زبان فریاد می زنند که : تو نرو تا ایستاده ی من، بر تو پیشی داشته باشد! این گونه آدم ها، از آن رو که در نقطه ای جامد شده و مانده اند؛ چشم دیدن هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند. کینه توز، کینه توز؛ مار سر راه! ای بسا که راه، همان فرجامی را بیابد که ایشان پیشگویی کرده اند؛ اما نمی توان به گفت و نگاه ایشان خوشبین بود. گفتشان از بخلشان برمی خزید، گرچه برخوردا از پاره ای حقایق هم باشد. پس در همه حال کینه است که در دل هاشان سر می جنباند. هراس از دست دادن جای خود.

--

آدم بداند هیچ چیز ندارد بهتر است تا به بهانه ی اینکه چیزی دارد خودش را سر بدواند.

--

این کتابم بالاخره همه چیش تموم شد لبخند.