یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز از دو تا خانواده ای که دعوت کرده بودیم، یکیشون خیلی دیر اومد، قرارمون ساعت 7 بود، ولی اونا 8.5 اینا اومدن. به همین دلیل غذای ما هم یه عالمه اش ته گرفت و ته دیگش هم سوخت دیگه نیشخند. ولی خب دو تا قابلمه بود، یکیش ته دیگش خوب بود هنوز، قابل خوردن بود!

برای شام هم مرغ درست کرده بودیم. راس ساعت هفت تمام کارمون تموم شد، لباسامونو پوشیدیم، منتظر شدیم که بچه ها بیان.

خانواده ی اول ساعت 7.25 اینا اومدن. اون یکی هم که گفتم 8.5 اومدن. خلاصه یه عالمه بحث کردیم و صحبت کردیم و در حینش شام و پفک و مسقطی (که دوستامون درست کرده بودن و آورده بودن) و چایی و نسکافه و میوه و از این چیزا خوردیم.

مهمونامون درست تا ساعت یک شب خونه مون بودن. وقتی رفتن ما واقعا مثل جنازه بودیم ولی چون از ساعت خوابمون گذشته بود، هیچ کدوممون خوابمون نمی برد. با این وجود همسر زودتر از من خوابید. صبح ساعت هشت بیدار شدیم، ولی من واقعا خسته بودم و خوابم می اومد. همسر هم همین طور. نماز خوندیم، گفتیم دوباره بخوابیم؛ ولی دیگه خوابمون نبرد.

یه چند دقیقه بعدش بلند شدیم و شروع کردیم به انجام دادن کارامون. همسر ظرفا رو مرتب می کرد و خالی می کرد، من می شستم. دیروز همه چی رو گذاشتیم همون جوری دست نخورده بمونه رو میزا! از بس خسته بودیم آخه!

تا ساعت نه به همین تمیزکاری و شستن گذشت. بعدش من صبحونه آوردم بخوریم، ولی همسر گف نمی خوره. خودم تنهایی خوردم.

ظاهر ساعت 12.5 همسر قرار داشت تو کلیسا. آره تو کلیسا. یه کاری داشت که باید می رفت کلیسا انجام می داد.

من که خیلی خسته بودم، اصلا همش خوابم می اومد. حس بلند شدن و ناهار درست کردن نداشتم. مرغ از دیشب زیاد مونده بود، ولی باید برنج درست می کردیم براش.

همسر یه کمی سیب و مسقطی خورد و بدون ناهار رفت. منم گفتم بخوابم یه کمی.

هیچی به اندازه ی دراز کشیدن زیر پتو، کنار شوفاژ (البته در نبود بخاری چشمک) و کتاب خوندن در حالی که آفتاب می تابه تو خونه، تو زمستون حال نمی ده لبخند.

انقد کتاب محاکمه رو خوندم که خوابم برد. نمی دونم دقیقا کی خوابم برد، ولی وقتی بیدار شدم 2.5 بود. دیدم همسر تو وایبر گفته من باید تا 2.5 منتظر وایستم.

با خودم گفتم خب 2.5 میره کارشو انجام میده دیگه، بلند شدم شروع کردم به ناهار درست کردن. غذا سه و نیم دیگه آماده بود. به همسر تو وایبر پیام دادم، گف من هنوز نوبتم نشده. منم دیگه دیدم زیاد طول می کشه اومدن همسر، زیر غذا رو خاموش کردم.

همسر ساعت 5 اینا بود که اومد خونه!! من خودم تو خونه داشتم تلف می شدم از گشنگی، همسر که صبحونه هم نخورده بود، رکاب هم زده بود تا کلیسا و خلاصه مطمئنا خیلی خسته شده بود.

تا اومد غذا رو آوردم و با هم خوردیم. در حین غذا خوردن داشت راجع به کلیساهه صحبت می کرد. کلیسا مال یه فرقه ی خاصی از مسیحیت بود که نه تنها الکل و مشروبات الکی براشون مجاز نیست خوردنش، بلکه خوردن قهوه و چای سیاه هم غیرمجازه!

همسر برای کاری که داشت دقیقا باید با اسقف کلیسا صحبت می کرد و ظاهرا آخرین نفری بوده که کارشو با اسقف انجام می داده، واسه همین وقتی کارش تموم شده، با اسقف با هم اومدن بیرون از کلیسا نیشخند. طرف در کلیسا رو قفل کرده با هم اومدن!!

تو راه با هم صحبت کردن. طرف خودش دکترای مکانیک داشته! همسر می گفت وقتی شنید ازدواج کردم خیلی خوشحال شد لبخند. پرسید بچه هم داری؟

تو راه حتی راجع به اتفاقات پاریس هم صحبت کردن! نکته ای که جالب بود این بود که می گفت اسقف معتقد بود که درسته که مسلمونا اشتباه کردن با اون عملیات تروریستی و این حرفا، ولی اشتباه اول مال اون طنزپردازا بوده که اون تصویرو چاپ کردن. چون همیشه تو هر مذهبی یه سری افراطی هستن. اونا نباید اون کاریکاتورو چاپ می کردن.

مثل اینکه اسقفه خیلی دوست داشته که ما هم، گرچه مسلمونیم، بریم کلیساشون. تو جمعشون باشیم. همسر گفته بود من دوست دارم بیام مراسمتونو ببینم. گفته بود خانومتم دوست داره؟ (یعنی با هم بیاین)، همسر گفته بود باید بپرسم ازش. ولی اون روسری داره، می تونه بیاد؟ (آخه تو کلیسا کلاه گذاشتن و دامن کوتاه ممنوعه، جلوی در کلیساها اینو اکثرا با تصویر نشون دادن) گفته بود پوشیه نداره؟ (البته کلمه شو بلد نبوده و با دست اشاره کرده) همسر هم گفته بود نه دیگه. پوشیه نداره نیشخند. گفته بود پس مشکلی نیست.

کلا تو کلیسا خیلی خیلی با گرمی از همسر استقبال شده بود. البته اینم بگم که کلیسا (احتمالا) مال آمریکایی ها بود. آخه هم خیلی ها انگلیسی صحبت می کردن، هم اینکه طرف گفته بود مراسمشون به آلمانیه، اما گوشی دارن و براشون انگلیسی ترجمه میشه.

رفتارای گرمشون هم که انگاری هیچ شباهتی به آلمانی ها نداشته. آلمانی ها اگه یه ساعت هم بشینین یه جایی، کسی نمیاد باهاتون برخورد دوستانه کنه و بخواد با شما دوست بشه، ولی همسر که اونجا منتظر بوده، دو نفر اومدن خیلی گرم باهاش صحبت کردن، بدون اینکه همسر هیچ حرف خاصی بزنه. یکیشون هم که کلا از اول گفته بود من آمریکایی ام.

حالا قرار شده یه بار با همسر بریم مراسمشونو از نزدیک ببینیم. البته من قبلا هم یکی دو بار به این فک کردم که برم کلیسا. خونه ی خدا، خونه ی خداست دیگه. حالا به هر زبونی می خوای عبادت کن. ولی همیشه می ترسیدم نکنه بی احترامی بشه بهشون. آخه یه وقتایی مثلا چشماشونو می بندن، یه قسمت هاییشو ایستاده می خونن، یه قسمت هایی می شینن. می ترسم ما بلد نباشیم، بعد ناراحت بشن از اینکه یکدستگیشونو به هم می زنیم.

ولی خب حالا که اونا خودشون دوست دارن ما بریم پیششون، چرا نریم؟ لبخند

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب