امروز که اصلا هییییییییییچ اتفاقی نیفتاده از صبح که قابل تعریف کردن باشه. ولی دیروز رفتم کلاس آلمانی-فارسی. اولاش که فقط من و اون دوست قدیمیم بودیم. بعدترش اون یکی دوستمونم اومد.

یادم رفته از این دومی بپرسم کجایی بوده باباش. قیافه اش (به نظر من) خیلی شبیه شمالی هاست. مخصوصا دماغش چشمک. یه هم اتاقی داشتم یه مدت، قیافش درستتتتت شبیه همین آدم بود. حتی مدل موهاش، رنگ پوستش، جنس پوستش. همه چیش. باید یادم باشه دفعه ی بعدی حتما ازش بپرسم کجاییه باباش.

جالبه که علی رغم اینکه فارسی رو باباش بهش یاد نداده، ولی غذاها رو همه رو ایرانی می خورن!! من هر غذایی می گفتم نه تنها می شناخت، بلکه شدیدا هم هوس می کرد!

البته بحث غذا از اون جا شروع شد که یهویی دستشو برد که بطری آبشو ورداره، ولی بطری ای نبود، یادش رفته بود بیاره (آلمانی ها همیشه با خودشون یه بطری آب دارن، حتی آب میوه هم گاهی با خودشون دارن و اتفاقا آب و کلا نوشیدنی زیاد می خورن). به جاش یه سطل ماست بود که با خودش آورده بود!

ازش پرسیدیم ماست میاری با خودت دانشگاه؟نیشخند گف نه، از این به عنوان ظرف غذا استفاده می کنم. امروز با خودم پاستا آورده بودم. ازش پرسیدم تو سلف غذا نمی خوری؟ گف 50-50. پاستا از من، سس از سلف لبخند. حدود یک و نیم یورو میدم، فقط از سس سلف استفاده می کنم!

--

واقعا یه اخلاق خوب آلمانی ها همینه که از چیزایی مثل این خجالت نمی کشن لبخند. من همین الانم عمرا حاضر بشم تو ظرف ماست غذا ببرم دانشگاه چشمک! ماها همیشه فک می کنیم بقیه مسخره مون می کنن، ضایعه این کارو بکنیم! البته پرت و پلا هم نمی گیما! خب واقعا ایرانی ها مسخره می کنن آدمو دیگه چشمک.

--

در بین صحبتامون که این دفعه بیشترش آلمانی بود، راجع به کتاب و نویسنده و این چیزا صحبت کردیم. قضیه از اینجا شروع شد که من راجع به کتاب محاکمه صحبت کردم که تازه تمومش کردم. نویسنده اش، کافکا، آلمانیه. و این باعث شد کلا بحث بیشتر در مورد ادبیات آلمانی باشه.

یکیشون می گفت تو شهر ما یه دوره هایی هست که برای مسن هاست. مجانی هم نیست، ولی تو دانشگاه برگزار میشه. درست مثل یه درس، مثلا هفته ای دو ساعت. تو این دوره ها آدمای مسن با ادبیات و انواع داستانا و این جور چیزا آشنا میشن. داستانای مختلفو می خونن و تعریف می کنن و خلاصه کلی راجع به ادبیات چیزی یاد می گیرن.

از من پرسیدم ما تو ایران همچین چیزی داریم؟ گفتم تا جایی که من میدونم ما اینو نداریم، ولی وقتی من بچه بودم می رفتم کتابخونه ی کودک، جلسه های قصه گویی داشتیم، مسابقه ی خلاصه نویسی داشتیم. مربی ها تشویقمون می کردن خودمون داستانایی که می خونیمو برای هم تعریف کنیم.

یادمه بابام ساعت هشت منو می برد کتابخونه می ذاشت (گاهی هم خودم پیاده می رفتم)، ساعت 11.5 اینا می اومد منو می برد! دیگه شما فک کنین با اون کتابای هفت هشت صفحه ای پر از عکس مخصوص بچه ها، ما هر روز چند ده تا کتاب می خوندمی؟!!

چون بچه ها هم اونجا زیاد بودن، داستانامونو واسه همدیگه تعریف می کردیم، حتی بحث هم می کردیم راجع بهشون ابرو!!

اینا رو که براشون گفتم، گفتن پس سیستم ایران بهتره. بچه ها کتاب خوندنو یاد بگیرن و قصه گویی رو بهتر از اینه که پیرا یاد بگیرن. ولی گفتم خب اونم فایده اش به بچه ها می رسه، اون مامان بزرگا قصه ها رو برای نوه هاشون تعریف می کنن دیگه چشمک.

--

همین دیگه. این کل یافته های دیروزم بود لبخند.