امروز خیلی شیک و مجلسی تو خونه موندم و جلسه ی گروهو نرفتم لبخند. آخه از اون موقعی که اون ایمیلا پیش اومد و بین علما اختلاف افتاد (!!)، من دیگه اصلا جوّشو دوست ندارم. یعنی احساس می کنم هر کس میاد از ترس همون استاده است که میاد!

البته واقعا هم همین طوره. چون بعد از اون بحثا یکی دو نفر به تعداد اونایی که میان اضافه شد. از اونجایی که این آدما قبلش اصلا نمی اومدن، به نظرم هیچ دلیل دیگه ای نمی تونه وجود داشته باشه واسه اومدنشون!

به هر حال، از اونجایی که من یکی از اون معدود کسایی هستم که همیشه این جلساتو رفتم تو سال گذشته (به جز یه بار که سرما خورده بودم)، به خودم این جلسه رو مرخصی دادم چشمک.

مخصوصا که روزه هم داشتم. الان هم زمان اذون دیگه هی داره عقب تر و عقب تر میره واسه همین، اگه می خواستم برم باید خیلی خیلی عجله ای افطار می کردم. منم تصمیم گرفتم نرم لبخند.

--

همسر واسه خودش (و البته افطاری من) کلم پلو درست کرده بود. خیلی هم خوشمزه بود. در قابلمه رو که موقع افطار باز کردم، کاملا یه عطر نوستالژیانه رو احساس کردم لبخند! دقیقا نوستالژی سحری های بچگیمون. یادم افتاد مامانم واسه اینکه کار آسون تر باشه، همیشه برای سحری از همین برنج های قاطی درست می کرد ( تو خونه ی ما بهش میگن قاطی پلو).

--

امروز پونزدهمین روزی بود که روزه داشتم.