امروز هم یه روز دیگه از روزای خدا بود لبخند. مثل همیشه. صبح باید می رفتم دانشگاه دومم. دیشب مثلا اومدیم زودتر بخوابیم، ساعت یه ربع به یازده اینا دیگه تو رختخواب بودیم. آخرین باری که من ساعتو چک کردم 11:31 بود! دیگه بعدش چک نکردم. نمی دونم کی خوابم برد. ولی صبح اندازه ی یه عمممممر خسته بودم! مخصوصا که شبش همش خواب استادمو می دیدم! که داشت فارسی یه چیزایی رو می گفت که من بنویسم، دقیقا عینهو دیکته خنده.

از طرفی هیچ لباس اتوکشیده ای هم نداشتم برای امروزم. دیشب آوردم یکی از لباسامو گذاشتم رو صندلی که جلوی چشمم باشه، صبح اتو کنم. دیشب اتو نزدم چون شب بود (هموطن گرامی لطفا در ساعات اوج مصرف لباسهایتان را اتو نزنید چشمک).

صبح گوشیمو زودتر کوک کردم، ساعت 7.5 بیدار شدیم. صبحونه و چایی رو که خوردیم، لباسمو اتو زدم، دیدم وقت اضافه آوردم و لباسای دیگه هم هستن، اونا رو هم آوردم اتو زدم.

رفتم دانشگاه، هیچ خبر خاصی نبود، جز اینکه دانشگاه داره خلوت تر و خلوت تر میشه! فک کنم آخر ترمه، بچه ها رفتن تو لاک خودشون که درس بخونن چشمک.

ساعت یک با استادم قرار داشتم. رفتم دیدم مقاله مو که نخونده بود، هنوزم نخونده! گف می خونم بهت میگم (هفته ی پیشم همینو گفته بود!!). البته این دفعه گف الان تو لیست کارام، تو بالاهای لیسته!!

ساعت دو هم که کلاس داشتم، رفتم سر کلاس. بچه ها زیاد نبودن. شیش هفت تا بیشتر نبودن. ارائه هم مثل همیشه بود، فقط ارائه دهنده خیلی استرس داشت، مثل خودم بود، از اونا که وقتی استرس دارن خیلی زود همه چی رو میگن! کل ارائه اش نیم ساعت هم نکشید. مطمئنم طرف وقتی تو خونه واسه خودش ارائه می داده، 45 دقیقه حداقل طول می کشیده!!

بعد از کلاسم دوباره رفتم تو اتاقم و بقیه ی کارامو انجام دادم. فعلا درگیر یه سری خرکاری ام!! کارای شدیدا وقت گیییییر که هیچ کاریش هم نمی شه کرد، حتما باید دستی انجام بشن و حتما هم توسط خودم (به عنوان یه متخصص (expert) عینکخنده. اصلا این کلمه ی متخصصو گفتم واقعا خودم خنده ام گرفت! )!

ساعت از 5 گذشته بود که مثل همیشه باید راه می افتادم. تو راه که بودم به همسر زنگ زدم، گفتم شام بریم دونری سر کوچه مون. همسر هم گفت باشه. وقتی رسیدم به ایستگاه نزدیک خونه مون به همسر دوباره زنگ زدم و گفتم بیاد دم ایستگاه، من منتظرش می مونم.

تو این هفت هشت دقیقه ای که من منتظر بودم، یه پسر آلمانی اومد ازم یه آدرس پرسید، بلد بودم، ولی شک داشتم اون خیابون اسمش دقیقا همینه. گفتم بلد نیستم، ولی بذار چک کنم. گوشیمو در آوردم براش چک کردم. چنین است رسم سرای درشت/ گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت! این همه آلمانی های بیچاره از جیبشون هزینه کردن واسه ما با گوشیشون آدرس چک کردن چشمک، حالا یه بارم ما براشون چک کردیم.

یه دو سه دقیقه بعدش همسر رسید. با هم رفتیم دونری. اولین باری بود می رفتیم اینجا. بعضی از دوستامون خیلی تعریفشو می کردن. به نظر من بد نبود، ولی به اون تعریفی هم که اونا می گفتن نبود. معمولی بود.

به هر حال خوب بود دیگه، بعد از مدت هاااااا با همسر رفتیم بیرون غذا خوردیم و راجع به مصائب و مشکلات آینده مون با هم صحبت کردیم و فهمیدیم که در حال حاضر هیچ کاری نمی تونیم بکنیم برای رفع مشکلاتمون، پس بهتره باهاشون کنار بیایم و بپذیریمشون نیشخند و انقد غر نزنیم مشغول تلفن!