یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

زندگیمون همچنان، مثل همیشه، با تمام پستی ها و بلندی هاش در جریانه لبخند.

دیروز عصر، باز بعد از مدت ها رفتیم شهرگردی. از وقتی خونمونو آوردیم اینجا، خییییییلی کم میریم شهرگردی. آخه خونه مون خیلی دور شده از مرکز شهر. در واقع الان تو یه شهر دیگه ایم!! ولی خب ما که اینجایی که هستیمو شهر حساب نمی کنیم، واسه همین داریم نسبت به مرکز شهر اولیه مون می سنجیم راهمونو!

تو شهر هم هیچ خبری نبود. فقط هوا داره کم کم بهتر میشه. دیگه قدم زدن تو خیابونا سخت نیست. هوا قابل تحمل شده.

--

دیروز کلی خوشحال شدم. فایل مقاله مو که استاد برام فرستاده بود، تو ایمیلش نوشته بود جاهایی که بولد کردم نظرات منه (که بیشتر نوشته بود مثلا فلان چیزو اینجا بنویس یا تحلیل کن، یا فلان چیزو اینجا اضافه کن)، اونایی که بولد نکردم، قراره بخشی از مقاله باشن.

بعد من که نگاه می کردم یه عالمه قسمت بود که با رنگ سبز یا قرمز روشونو خط زده بود (با این ابزارای آفیس). یه جاهایی رو هم خودش اضافه کرده بود. وقتی نگاه می کردم، فقط دو سه تا پاراگراف بود که بدون خط خوردن مونده بود و در واقع رنگش همون مشکی ای بود که خودم نوشته بودم.

دیروز عصری گفتم بذار ببینم الان اگه همه ی کامنت های استادو بزنم Accept، شکل نهایی مقاله ام چه طوری میشه؟ آخه این جوری که استاد هم رو خط زده که معنیش اینه که من الان فقط دو سه پاراگراف مقاله دارم که!! یعنی بقیه همه چرت و پرت بوده نوشتم؟!!

همه رو Accept زدم، دیدم یه ستون بیشتر از چیزی شده که من برای استاد فرستاده بودم!! دقیق و تیکه به تیکه که نگاه کردم فهمیدم اون قرمزایی که خط زده، نوشته های من بوده که جاشونو خوب نبوده، بردتشون یه جای دیگه و اونا رو سبز کرده. در واقع فقط متنمو جا به جا کرده لبخند و البته یه چیزایی رو هم که گفته بهش اضافه کنم.

البته اون یه چیزایی فک کنم خییییییلی چیزاست. آخه قراره مقاله short paper باشه. یعنی کلا بشه 4 صفحه. من چهار صفحه ی تمام برای استادم نوشته بودم! کامنت هایی که استاد گذاشته گفته اینا رو اضافه کن، خودش یه ستون شده. حالا شما فکر کن من بخوام مطالبی که گفته رو اضافه کنم چند صفحه میشه!!

--

امروز جلسه ی قرآن داریم. ساعت 4 باید اونجا باشیم و من کلی کار برای انجام دادن دارم! علاوه بر ناهاری که باید درست کنم برای خودمون، دو تا کیک هم باید درست کنم، یکی برای بردن، یکی برای خوردن نیشخند. یکیشو می خوام واسه صبحونه ی خودمون تو خونه بمونه، اون یکی رو ببریم.

یه کمی هم از کار دیروزم مونده که اونم می خوام تموم کنم. تازه می خوام یه کمی از تفسیرا رو هم بخونم. حتما هم وقت می کنم چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب