یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

قرار بود کیک درست کنیم، اونم دو تا! یه دونه بیشتر درست نکردم که اونم به سلامتی خراب شد نیشخند. من رفتم دوش بگیرم، به همسر گفتم حواسش به کیک باشه. اومد گفت کیکه خراب شده. البته تقصیر همسر نبودا. کیکه خودش خراب شده بود.

نمی دونم پرا پف وسطش خوابیده بود! پف همه ی قسمتاشم نه ها! فقط پف قسمت وسطش خوابیده بود. کیک کج و معوج شده بود. دیگه مجبور شدیم دست خالی بریم!

همسر می خواست با دوچرخه بیاد، من می خواستم با قطار برم. واسه همین من زودتر راه افتادم. بعدش همسر پیامک داد که شما شروع کنین، من دیرتر می رسم.

این وسط، از ساعت 2 3 یکی از بچه ها هی تو وایبر می پرسید چطوری باید بیام؟ حالا هرچی هم بقیه بهش می گفتن با سایت ها چک کنه، حاضر نمی شد چک کنه!! می گفت من اونا سرم نمیشه!

برای رسیدن به مقصد، من باید یه بار از قطار پیاده می شدم و یه اتوبوسو سوار می شدم. تو ایستگاهی که پیاده شدم، همین دوستمون پرسیده بود کدوم ایستگاه باید پیاده بشم؟ واسه همین حدس زدم تو همون اتوبوسی باشه که من الان می خوام سوار بشم.

رو تابلو نوشته بود اتوبوس 4 دقیقه دیگه میاد. یه دو سه دقیقه ای وایستادم، دیدم نیومد، گفتم پیاده برم بهتره. آخه آقای صاحبخونه خیلی اخلاقش آلمانیه، دوست داره آدم سر وقت بیاد.

این شد که منم پیاده راه افتادم. وسط راه حواسم نبود، همین جوری رفتم، از جایی که باید می پیچیدم رد شدم. البته هنوز زیاد نرفته بودم، یهویی متوجه شدم و برگشتم. هنوز داشتم به مسیر اصلی برمی گشتم که دیدم اتوبوسی که تو ایستگاه قبلی منتظرش بودم، داره میاد. منم دویدم و خودمو رسوندم بهش.

انتظار داشتم اون دوستمون تو اتوبوس باشه، ولی هرچی نگاه کردم ندیدمش! کلا هم یه ایستگاه بیشتر نبود، باید ایستگاه بعدی پیاده می شدم.

پیاده که شدم، رسیدم جلوی در خونه ی صاحبخونه اینا، دیدیم یکی دیگه از بچه ها دم دره. منتظر بود ساعت چهار بشه که زودتر از وقتش نرفته باشه. تا ما سلام و علیک کریدم، ساعت شد چهار و یک دقیقه (البته به ساعت من، نمی دونم چقدر دقیقه!).

دیگه ما با هم رفتیم تو، دیدیم اون بنده خدا هنوز نیومده. یه نفر هم قبل از ما اومده بود. دو تا از بچه ها هم از شهرهای مختلفی می اومدن. اونا هم اومدن، ولی اونی که هی آدرس می پرسید هنوز نیومده بود! هر کی در می زد، ما فکر می کردیم اونه، بعد درو باز می کردن می دیدیم یکی دیگه است.

حتی همسر هم که گفته بود مراسمو شروع کنین، من کار دارم، دیرتر میام هم رسید، اون بنده خدا هنوز نیومده بود!!

بالاخره ساعت 5 اومد!! البته ما قبل ترش برنامه رو شروع کرده بودیم ولی خب هنوز اولاش بودیم.

نکته ی خاصی نداشت این دفعه که بخوام براتون بگم، شرمنده. بعد از اینکه کارمون تموم شد هم رفتیم سراغ کیکایی که صاحبخونه آماده کرده بود برامون لبخند. مطمئنا لازم به گفتن نیست که این قسمت بهترین قسمت برنامه بود چشمک.

بعدش هم بحث های جانبی انجام شد. یه قسمت این بحث ها مربوط به قوانین ازدواج تو آلمان بود. چیزی که فهمیدیم این بود که تو آلمان اگه دو نفر بخوان از هم جدا بشن، اولا که باید یه سال جدا زندگی کنن تا مطمئن بشن که واقعا می خوان جدا بشن. این یه سال در صورتیه که هر دو طرف راضی به جدایی باشن. اما اگه یه نفر بخواد جدا بشه و اون یکی نخواد، این پروسه حدود سه سال طول می کشه تا بتونن قانونا از هم جدا بشن.

علاوه بر اون فهمیدیم که اگه جدا بشن، آقاهه موظفه هزینه ی زندگی خانوم + هزینه ی زندگی بچه شونو تا زمانی که خانومه مجددا ازدواج کنه بده، اونم به طور کامل. یعنی اون خانوم باید همون زندگی ای که قبل از جدا شدن داشته، بعد از جدا شدن هم داشته باشه.

البته یه راه دیگه اش هم اینه که همون اول موقع ازدواج شرط و شروطشونو مشخص کنن. اینی که بالا گفتم پیش فرض ازدواج بود. اما اگه بخوان می تونن شرط بذارن که مثلا آقاهه بگه در صورت جدا شدن، من صد هزار یورو به طرف میدم و تمام. یعنی دیگه اون هزینه ی زندگی طرف تا ازدواج مجدد رو دیگه نده.

علاوه بر اینا، فهمیدیم که اگه دو تا ایرانی با هم ازدواج کنن و بعد بخوان تو آلمان جدا بشن، ممکنه هم مهریه و قوانین ایرانی برای ازدواجشون اعمال بشه، هم قوانین آلمانی. یعنی رسما آقاهه بیچاره بشه نیشخند. که البته این دیگه بستگی به نظر دادگاه داره، ممکنه دادگاه فقط یکی از قوانینو قابل اعمال بدونه، ممکنه فقط یکی رو قابل اعمال بودنه.

و دیگه اینکه فهمیدیم که اگه آقاهه تو ثبت رسمی ازدواجش پای چیزی رو امضا کنه و بگه من این قدر پول به این خانوم میدم، اگه بخوان پولو بگیرن، طرفو پولش می کنن و ازش می گیرن، مثل ایران در رو نداره چشمک.

--

این دفعه اگرچه بحث اصلیش چیزی نداشت که براتون بنویسم، حداقل بحث جانبیش پربار بودچشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب