یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز از اون روزای طولانی بود. از اون روزا که توش هزار تا اتفاق می افته و آدم شب که میشه باورش نمیشه تمام این اتفاقا تو یه روز افتاده! البته کار خاصی هم نکردما، ولی واقعا الان حسم این جوریه. انگاری یه روز خیییییلی طولانی رو سپری کردم.

مثل همه ی دوشنبه های دیگه، امروز باید می رفتم دانشگاه دومم. قطارم 15 دقیقه تاخیر داشت. منم تا موقع رفتم پیش مسئولای ایستگاه که یه سوالی بپرسم. اون دفعه بهتون گفتم که اگه قطار بیشتر از یک ساعت تاخیر داشته باشه، یک چهارم پول بلیتو پس میدن. البته مشروط به اینکه یک چهارمش از 4 یورو بیشتر بشه.

مال من با توجه به این کارت تخفیف پنجاه درصد داشتم، یک چهارمش کمتر از چهار یورو می شد. ولی قیمت بلیت اصلی خب مسلما دو برابر پولی بود که من داده بودم و اگه قیمت اصلی رو حساب می کردن، منم باید پولمو پس می گرفتم.

اون دفعه رفتم به مسئول مربوطه گفتم، خانومه گفت نمیشه، پول تو رو برنمی گردونن، چون یک چهارم بلیتت کمتر از چهار یورو شده.

از اون جایی که تجربه به ما ثابت کرده آلمانی ها این قدررررر قانون دارن که خودشونم خییییلی هاشون قانونو درست نمی دونن، تصمیم گرفتم امروز هم برم دوباره از یه مسئول دیگه بپرسم. چون واقعا چندین بار برامون اتفاق افتاده که یه مسئول میگه فلان کارو نمی شه کرد، می ری دوباره شماره می گیری، تو نوبت وای می ایستی، میری پیش یه مسئول دیگه، هیچی نمیگه و کارتو راه می اندازه!!

منم دیدم وقت دارم، قطار تاخیر داره، رفتم نوبت گرفتم، وایستادم تو صف. این دفعه به یه مسئول دیگه خوردم خوشبختانه. آقاهه گفت متاسفانه نمیشه، چون ما قیمت نهایی رو حساب می کنیم. اما بلیت و فرمی که پر کردی رو نگه دار، اگه یه بار دیگه این اتفاق افتاد، دوتاشو با هم پست کن تا بالای چهار یورو بشه، اون وقت بهت میدن لبخند. یعنی من الان باید دعا کنم یه بار دیگه قطارم یه ساعت تاخیر داشته باشه تو بهم در کل هفت یورو بدن خنده.

خلاصه، من نزدیکای ساعت یازده رسیدم دانشگاه. برو و بیایی بود که بیا و ببین. انگاری عروسی بود تو دانشکده!! منشی ها که کلا رو دراشون زده بودن امروز تعطیلن. در اتاقاشون قفل بود (البته یکیشون از ساعت یک به بعد زده بود تعطیل، اون یکی که از درش قفل بود). همه اش هم تو رفت و آمد بودن. یعنی تو راهرو بودن ها، ولی امروز برای پاسخ دهی همیشه شون توی اتاقشون تعطیل بودن.

اصلا کلا دانشکده واقعا عین عروسی ما ایرانی ها شلوغ پلوغ بود. آدم حتی اگه هیچی هم نمی دونست، در عرض پنج دقیقه بعد از ورودش به دانشکده کاملا متوجه می شد امروز اینجا یه خبریه.

حالا خبره چی بود؟ می خوان یه استاد استخدام کنن. هشت نفر کاندیدا دارن که پنج تاشون امروز ارائه داشتن، سه تاشون فردا. من لیست اسما رو که روی در زده بودن دیدم، ولی هیچ کدومو نمی شناختم به سلامتی نیشخند.

موضوع کاریشونو هم نوشته بودن، فکر می کنم موضوع ارائه ی هر کدومشون هم همون موضوعی بود که براشون توی لیست نوشته شده بود. ارائه ها هم آزاد بود برای هر کس که می خواست شرکت کنه. چون توی ارائه، طرف فقط ارائه می داد و تموم.

یعنی بحث مربوط به استخدام توی اون جلسه مطرح نمی شد. طرف ارائه اش رو می داد که روی چی کار می کنه و چیکار می کنه. بعدا توی یه جلسه ی خصوصی با استادای فعلی دانشکده، باهاش مصاحبه می شود. اما اینکه طرف قدرت بیان داشته باشه و بتونه اساتید و در کل حضار رو قانع کنه که استاد خوبی هست، توی همون جلسه ی ارائه اش انجام می شد که برای عموم آزاد بود.

هیچ کاندیدایی هم نمی تونه ارائه ی بقیه رو ببینه (این طوری که من از یکی از بچه ها شنیدم)، یعنی خودش میاد فلان ساعت ارائه میده و میره.

من به طور معمول ساعت یک با استادم قرار دارم. امروز به خاطر همین جلسات، استادم از صبح کار داشت تاااااااا 6 عصر اینا!! به من گفت من فقط یه زمان استراحت به عنوان زمان ناهارم دارم، 12 تا 1 همو ببینیم. منم گفتم باشه. بعدا ایمیل زد که ما تو اتاق بغلی اتاق خودم جلسه داریم، اگه تا بیشتر از 12 طول کشید، منتظر باش تا بیام. دیگه 12:15 اینا حتما تموم میشه. منم باز گفتم باشه!

از 12 هی رفتم سر زدم، هی هنوز جلسه داشتن! 12:20 که سر زدم ظاهرا تموم شده بود. رفتم اتاق استاد، دیدم یه تیپ رسمی کت و شلواری داره به خاطر امروز. سعی کردم حرفامو زود تموم کنم که اونم یه کمی واقعا استراحت کنه بیچاره. همون طور که من صحبت می کردم، ساندویچشو می خورد. البته قبلش بهم گفت امیدوارم ناراحت نشی که من چیزی می خورم. منم گفتم نه، ناراحت نمیشم، بخور!

شاید نیم ساعت بیشتر طول نکشید کار من، شایدم کمتر. یه ده دقیقه ای موند واسه استاد که خستگی بگیره لبخند.

ساعت 2 کلاس خودم بود. به خاطر همین جلسه های امروز، کلاسم کلا باید توی یه ساختمون دیگه تشکیل می شد. ساختمونو بلد بودم، ولی امیدوار بودم بتونم اتاقو پیدا کنم و امیدوارتر بودم که کلیدم به در اتاق بخوره!!

از یکی از بچه ها پرسیدم کلید ما می خوره به اتاقای اونجا؟ گفت نه، ما فقط درای همین ساختمونو می تونیم باز کنیم (هر کدوم از ما یه کلید داریم که مال اتاق خودمونه، یه کلید هم داریم که به در تمام اتاقایی که به عنوان کلاس استفاده می شن و همین طور به تمام جاهای عمومی، مثل اتاق پرینتر می خوره).

منشی ها هم که نبودن، که کلید بگیرم یا راهنمایی بگیرم. فقط می تونستم دعا کنم در اتاق باز باشه لبخند.

یه کمی زودتر رفتم که اگه مشکلی پیش اومد، برم از منشی همون ساختمون بپرسم. حالا اصلا نمی دونستم اون ساختمون دانشکده ی چی هست که بخوام بدونم منشیش کیه و کجاست!!

تقریبا ده دقیقه به دو بود که من جلوی در اتاق بودم. یکی از بچه هایی که ارائه داشت اونجا بود. گفتم در بازه؟ گفت آره، گفتم خب خدا رو شکر لبخند. رفتیم تو، کامپیوتر نداشت.

اینجا معمولا اتاقایی که پروژکتور دارن، کامپیوتر هم دارن. البته نه از اینایی که ما تو خونه هامون داریم. نمی دونم اینایی که اینا دارن اسمش چیه. یه کامپیوتره که مونیتورش روی یه میز کار شده، مثل اینا. البته من یادم نمیاد کیسش مثل اینا بوده باشه. ولی به هر حال فهمیدین منظورم چیه دیگه!

خلاصه، این اتاق از این کامپیوترا نداشت. یعنی طرف باید حتما خودش لپ تاپ می داشت. این دختره گفت من لپ تاپ ندارم. امیدوارم دوستم که میاد با خودش لپ تاپشو آورده باشه. وگرنه که از روی مقاله ارائه می دیم.

حالا اسلایداشون انقدرررررر خوشگل و قشنگ طراحی شده بود که اگه خودمم لپ تاپ نداشتم، می رفتم براشون جور می کردم، ولی می گفتم از روی اسلاید ارائه بدین!

گفتم من خودم لپ تاپم تو اتاقمه، میرم برات میارم. جلوی در دانشکده بودم که دیدم یکی از دانشجوهام داره میاد، یکی از دانشجوهای ایرانیم بود. بهش گفتم میدونی کلاس یه جای دیگه است و داری میای اینجا؟ گفت کلاس امروز؟ گفتم آره، پرسید کجاست. بهش گفتم، ولی بهش گفتم من الان می رم لپ تاپمو بیارم که برم. اگه می خوای صبر کن با هم بریم. گفت صبر می کنم.

از دانشکده اومدیم بیرون، یکی دیگه از بچه ها رو دیدیم، گف من نمیام امروز کلاس، ولی یکی دیگه از بچه ها هست که داره از من می پرسه کلاس کجاست. ساختمونو پیدا نمیکنه. تا این داشت آدرس می داد، دختره (همونی که پشت تلفن بود)، از دور دیده شد. گفتیم پس صبر می کنیم اونم بیاد با هم بریم!!

حالا ما شانسم نداریما. درست از همون هفته های اولی که من رفتم، درست جلوی دانشکده ی ما دارن یه ساختمون دیگه درست می کنن. واسه همینم تمام محوطه ی جلوی دانشکده رو حصار کشیدن. آدم باید سه ضلع ساختمون دانشکده رو دور بزنه تا به درش برسه!! صبر کردیم بنده خدا سه ضلعو دوید و اومد. با هم رفتیم اون یکی ساختمون.

دوست اونی که ارائه داشت اومده بود، لپ تاپشم آورده بود. حالا مشکل این بود که کنترل پروژکتورو پیدا نمی کردیم. دختره گفت من تمام کلیدای اینجا رو زدم، ولی این پروژکتور روشن نشد! منم رفتم همه ی دکمه ها رو زدم، روشن نشد نیشخند.

با خودم گفتم جای چارلی خالی. چارلی اون پسر آمریکایی کلاسمونه که کلا کار راه بنداز پروژکتورمون بود! یه تلفن اونجا بود، شماره های ضروری رو هم نوشته بود اونجا. یکی از بچه ها زنگ زد، بعد از یکی دو بار غلط غلوط زنگ زدن به شماره های بی ربط (نیشخند)، بالاخره یکی راهنماییمون کرد!

حالا راهنماییش چی بود؟ یه کشو درست زیر همین تلفن هست، اونو بکشین، کنترل پروژکتور اونجاست! کشیدیم درست بود! البته نه اینکه کنترلش مثل تلویزیون باشه که ورداری ها. کنترل هم اونجا تعبیه شده بود، شبیه همون مونیتور کامپیوتر که کلا روی میز تعبیه شده بود.

دیگه دو و پنج دقیقه شده بود که کم کم کارا افتاد رو روال و ارائه شونو شروع کردن. فقط می تونم بگم عالی بود. یکی از بهترین ارائه هایی بود که به عمرم دیده بودم لبخند. اسلایداشون، صحبت کردنشون، توضیح دادنشون، حتی حرکات دستشون، تسلطشون، همه چیشون واقعا عالی بود. یعنی اگه من به ارائه ی اینا 20 بدم، به خودم بیشتر از 12 نمیدم.

آخر ارائه شون هم بهشون گفتم چقدر خوشم اومده از ارائه شون. ازشون پرسیدم آیا تا حالا با هم کار کردن؟ چه مدت وقت گذاشتن روی همچین ارائه ای. برام جالب بود که تقریبا به اندازه ی بقیه وقت گذاشته بودن، یعنی این طوری نبود که بگن از اول ترم داشتن روش کار می کردن، همون دو سه هفته رو روش وقت گذاشته بودن، ولی خب واقعا من حتی یه دونه ایراد کوچیک هم نمی تونستم ازشون بگیرم.

مخصوصا نفر اولی که ارائه داد، من یه چیزشو خیلی دوست داشتم. طوری ارائه می داد که انگاری نویسنده ی مقاله است. قشنگ شنونده رو قانع می کرد که این مقاله خیلی ارزشمنده، تو فلان کارا به درد می خوره، نسبت به کارای قبلی این برتری ها رو داره*.

یه تیکه ی ارائه هم یه ابتکار قشنگی به خرج داده بودن و دو تا مثال از زبون ژاپنی آورده بودن. آخه نفر دوم ژاپنی بلد بود (خودش روس بود و تلفن هم که زد آلمانی حرف زد، انگلیسی هم که زبون کلاسمونه. واقعا این آدما باریک الله دارنا چشمک).

خلاصه ارائه ی این بچه ها هم تموم شد و من کلی تحسینشون کردم و اونا هم کلی ذوق کردن لبخند. زدیم به میز (اینجا درس که تموم میشه، به جای اینکه به استاد بگن خسته نباشین، می زنن رو میز) و بلند شدیم که بریم .... که یکی از بچه ها (که البته قبلا ذکر و خیرش تو این وبلاگ رفته!!) گفت ئه منم امروز ارائه داشتم. خب دیگه وقت نیست، پس من هفته ی بعد ارائه می دم خنثی.

این پسره، همون پسری بود که قبلا راجع بهش صحبت کردم و گفتم که یه بار گفت مریض بودم، نمی تونم ارائه بدم، منم بهش گفتم برگه ی دکتر بیار تا من تاریختو جا به جا کنم و برگه ی دکتر آورد و این حرفا!!

امروز صبح من دیدم ایمیل زده که این اسلایدامه. ولی از اونجایی که من به بچه ها گفتم باید یه هفته قبل از ارائه تون اسلایداتونو بفرستین، فکر کردم مال هفته ی بعده ارائه اش. نگو ارائه اش ساعت 2 بوده، ساعت 1 برا من اسلایداشو فرستاده!! هیچی دیگه، اجبارا ارائه اش افتاد هفته ی دیگه.

از کلاس که برگشتم اتاق، همه چی تقریبا به حالت اول برگشته بود تو دانشکده، دیگه عروسی نبود نیشخند. فک کنم همه رفته بودن عروس کشون چشمک.

--

می خواستم بیام خونه، قبلش قطارمو چک کردم. دیدم جلوش علامت هشدار داره (وقتی این علامتو داره، یعنی یه چیزی تغییر کرده تو این قطار). نگاه کردم، دیدم نوشته انگاری یه قطار دیگه به جای قطار معمولش استفاده میشه و هیچ رزروی در کار نیست (من که رزرو نمی کنم هیچ وقت، ولی خب بعضی ها رزرو می کنن). خیلی سر در نیاوردم چی میگه. گفتم حالا میریم می بینیم چطوریه دیگه.

وقتی رفتم معلوم شد که کلا انگاری برنامه عوض شده و به جای قطار همیشه، یه قطار شب رو گذاشته بودن. کلا همه اش کوپه ای بود و تو هر کوپه ای شیش تا صندلی بود (قطارای عادی اینجا همه شون اتوبوسی ان، فقط شب روا کوپه این).

اولش که من هی واگنای قطارو رد می کردم، منتظر بودم برسم به جایی که اتوبوسی باشه. آخه تو قطارای عادی هم یه قسمت هاییش کوپه ایه ولی من تا حالا هیچ وقت تو اونا ننشستم ( آخه تا همین الان فکر می کردم باید بلیت خاصی داشته باشی برای اونجا، ولی الان همسر گفت میشه اونجا هم بشینیم!!).

خلاصه، انقد رفتم که دیدم نوشته واگن درجه یک (first class)! ما همیشه بلیت درجه دو می گیریم. دوباره برگشتم تو همون واگن درجه دو سوار شدم. فهمیدم کلا قطار، قطار شبروئه و اصلا قسمت اتوبوسی نداره که من دنبالش می گشتم!

--

خدا رو شکر قطار سر وقت راه افتاد و سر وقت رسید. هنوز به خونه نرسیده بودم که همسر زنگ زد، گفت بریم خرید اگه حوصله شو دارم. منم گفتم باشه. رفتیم آذوقه ی هفته مونو خریدیم، اومدیم خونه.

همسر که ناهار خورده بود، منم نشستم برنج و کتلت و تن ماهی همسر پز خورده، به علاوه ی زیتون پرورده ی همسر درست کن لبخند! من کلا زیتون نمی خوردم، ولی خب دیگه با تلاش های همسر من راضی شدم زیتون پرورده رو با کلی ناز و افاده و منت گذاشتن سر همسر بخورم نیشخند.

--

خسته نباشین اینقدر خوندین نیشخند! یکی دو تا نکته ی دیگه هم موند که تو یه پست جدا می گم که منو نزنین!

--

*نمی دونم می دونین یا نه، اما یه ارائه ی خوب ارائه ایه که 50 درصدش برای همه ی مردم، و نه متخصص های اون رشته، قابل فهم باشه. 30 درصد بعدی باید برای آدمای اون رشته قابل فهم باشه و 20 درصدش باید برای آدمای متخصص توی اون گرایش خاص قابل درک باشه. و اون 50 درصد اول دقیقا یعنی قسمت اولیه که شما باید بتونین طرفو قانع کنین که این کار به درد می خوره. اصلا به چه دردی می خوره؟ برای چی ما به این کار نیاز داریم؟ چه کاری انجام دادیم که قبلی ها انجام ندادن؟

و همون طور که گفتم همه ی اینا باید به زبون بسیاااااار ساده و قابل فهم باشه، نه با عدد و رقم و حرفای قلمبه سلمبه برای آدمای اون رشته.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب