یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز نوبت دکتر چشم داشتم. اینجا این طوریه که برای عینک گرفتن لازم نیست برین دکتر، می تونین برین یه سری فروشگاهای عینک فروشی مثل fielmann. البته من نمی دونم همه ی عینک فروشی ها معاینه ی چشم دارن یا نه، ولی این عینک فروشی ای که اسمشو گفتم داره. رایگان هم هست معاینه اش.

خلاصه، من پارسال یه بار رفتم و آقاهه گفت چشمات ضعیفه. ولی چون دفعه ی اولته و تا حالا عینک نداشتی، دکتر هم برو.

منم بعد از یه سال بالاخره وقت دکتر گرفتم! هفته ی پیش زنگ زدم، خانومه برای یه هفته بعدش، یعنی دیروز، بهم وقت داد.

ساعت 9 و ربع صبح وقت داشتم. مطب دکترم خیلی نزدیک بود به خونه. روز قبلش همسر پایین یکی از همسایه هامونو دیده بود (همونا که سوریه این)، آقاهه هم مثل ما شاکی بود از تبلیغات بعضی ها.

اینجا همیشه توی صندوق پستیمون تبلیغات فروشگاهای مختلف هست. اگه پنج شیش روز تبلیغاتو ور نداری، دیگه تو صندقو پستیت چیزی جا نمیشه!! ما همیشه ورمی داریم با خودمون میاریم بالا، مستقیم می اندازیم تو سطل کاغذمون.

ولی یه سری همسایه ی بی فرهنگ داریم که از صندوق پستیشون درمیارن، می ذارن روی صندوق پستی (همه ی صندوق ها به هم وصله و مثل یک مکعب مستطیل بزرگه که چندین در داره، بالاش هم صافه دیگه و میشه چیزی گذاشت). حالا جالبه که دقیقا یه برگه همونجا زده شده از طرف شرکتی که خونه ها رو اجاره داده و نوشته، لطفا چیزایی که توی صندوقتون هستو این بالا نذارین!!

ولی خب همسایه های مان دیگه! چند وقت پیش آوردن، از دست بی فرهنگی این آدما، بالای صندوقا رو چند تا فلز جوش دادن که به صورت یه سطح شیبدار بود. بلکه این آدمای بی فرهنگ دیگه نتونن چیزی روی صندوق پستی بذارن.

ولی واقعا فک کردین آدم برای نشون دادن بی فرهنگی خودش نیازی به سطح صاف داره؟!! از اون به بعد می اندازن روی زمین!

حالا اون روز که همسر همسایه رو دیده بود، اونم گفته بود این چه وضعشه اینا اینا رو می اندازن رو زمین. من چند بار ورداشتم بردم انداختم تو سطل آشغال. باید یه "لطفا تبلیغات نندازین" بنویسیم، پرینت بگیری، بزنیم روی صندوق پستی هاشون!!

خیلی آدما این کارو می کنن، کسایی که حوصله ی این تبلیغاتو ندارن، یه برگه برمیدارن روش همینو می نویسن و می زنن به صندوق پستیشون. ولی همسایه های ما به خودشون زحمت همین کارو نمیدن.

این شد که همسر ورداشت همین جمله رو پرینت گرفت و قرار شد ببریم بزنیم به در تمام صندوق ها. چون ما نمی دونیم کیه این آدم بی فرهنگ! هر کس واقعا تبلغاتو بخواد بخونه، خب اون برگه رو از روی پستش برمی داره.

دیروز صبح که می خواستیم بریم، می خواستیم این برگه های پرینتی رو هم ببریم بزنیم به در صندوق ها. گفتیم وقت نداریم، بچسبونیم الان، دیر میشه، فقط چسب و این چیزا رو آماده کنیم، برگشتنی بزنیم. همسر گفت باشه، فقط بذار چسبو پیدا کنم، نه و ده دقیقه هم بریم می رسیم، نزدیکه. منم گفتم باشه. یه چند دقیقه ای همسر دنبال چسب گشت و پیدا کرد و راه افتادیم.

من هی تند می رفتم، همسر می گه چرا انقد عجله داری، همین جوری بریم نه و بیست دقیقه اونجاییم. من این شکلی شده بودم:خنثی. گفتم عزیزم من نه و ربع نوبت دارم!! دیگه از اون به بعد همسر می دوید نیشخند.

گفت من ازت پرسیدم، گفتی نه و نیم. حالا نمی دونم من اشتباه گفتم، یا همسر اشتباه متوجه شده. ولی به هر حال همون نه و ربع تقریبا اونجا بودیم. اون دو سه دقیقه ای هم که دیر شد به خاطر این بود که داشتیم دنبال در مطب می گشتیم.

وقتی رفتیم تو مجبور شدیم چند دقیقه ای منتظر باشیم. خانوم منشی یه سری سوال پرسید و یه معاینه ی اولیه کرد چشممو، بعد فرستادم برم پیش دکتر. دکتر هم همون طور که انتظار داشتم گفت نیاز به عینک داری، ولی ما عینک نمی دیم، حتی شماره ی عینکمو هم نگفت! گفت باید بری عینک فروشی ها تا بهت عینک بدن. گفتم خب شماره ی چشامو بگو لااقل، گفت همونم باید بری اونا بهت بگن!

امکانات این دکتره خیلی باحال بود! تجربه شد که دفعه ی بعد این دور و برا نرم دکتر. یه کاغذو به فاصله ی ده سانتی (یا شایدم بیشتر) از یه چشمم می گرفت، می گفت با اون یکی چشمت بخون. بعد اون چیزی که باید می خوندم، یه نوری بود به شکل اعداد (فک کنین یه چراغ قوه دارین که سرش به جای اینکه مثل چراغ قوه گرد باشه، شکل مثلا 2 باشه) که روی یه تابلو که جلوش بود افتاده بود.

نور انقد بد افتاده بود و توی چشمم می زد که احساس می کردم اینو آدم سالمم نمی تونه درست بخونه، چه برسه به من!!

قرار شد عصری با همسر بریم عینک فروشی. رفتیم، یه کمی منتظر شدیم تا آقایی که انگلیسی بلده بیاد. البته بعدا فک کردم چه کار بیهوده ای کردیم آدم انگلیسی سفارش دادیم نیشخند. آخه کلا یه جمله بو که آقاهه هی تکرار می کرد: الان کدوم شفاف تره: 1 یا 2؟ همینو فک کنم سی چهل بار سوال کرد با تنظیمات مختلف دستگاه.

بعدش هم به من گفت چشات خیلی ضعیفه و از این حرفا. یه جوری گفت که نزدیک بود من بزنم زیر گریه! فک کردم الان می خواد بگه چشمات 3 ه!! گفت هر دو تا چشمت تو دور مشکل دارن، ولی تو نزدیک یکیشون یه کمی مشکل داره. این جمله ی آخرو فک کنم به خاطر خودم گفت. چون من اول بهش گفتم من با این چشمم برای دور دیدن مشکل دارم، ولی با این یکی برای نزدیک. اینم دیده بود من می گم چشمم واسه نزدیک مشکل داره، میگفت آره مشکل داره.

من این کار آلمانی ها رو اصلا دوست نداشتم. به نظرم اصلا درست نیست معاینه ی چشم تو عینک فروشی انجام بشه. چون اونا برای اینکه عینکاشونو بفروشن دلشون می خواد همه عینکی باشن. ولی دکتر ویزیتشو یه بار می گیره، مهم نیست براش که شما عینکی می شین یا نمی شین.

بعد از من همسر رفت معاینه. وقتی اومد گفت آقاهه بهم گفته رانندگی می کنی؟ با این چشم نمی تونی رانندگی کنی، حتما عینک می خوای. می گفت یه جوری گفت که من فک کردم الان چشمم دو سه ه. بعد معلوم شد که یکی از چشماش 0.25 ه، یکیش 0.5 ه!

تا همسر رفته بود معاینه من رفته بودم عینکا رو نگاه می کردم. چون چشمم خیلی ضعیف بود. یه چشمم 1.5 بود. اون یکی 0.5.

قبل از اینکه همسر بیاد من چندین قاب مختلفو امتحان کردم و چهار تا رو نهایی کردم که همسر باید و نظر بده. به خانومه هم گفتم که من منتظر می شم که همسرم بیاد. گفت باشه، پس می خوای ما بریم راجع به خود شیشه ی عینک صحبت کنیم. گفتم باشه. یه دفترو باز کرد، به قیمتا نگاه کرد و برام سه تا قیمت نوشت، یکیش 15 یورو، یکیش 134 یورو، یکیش 210 یورو اینا. منم مسلما ارزون ترینو می خواستم انتخاب کنم نیشخند. با این وجود گفتم بازم صبر می کنم تا همسر بیاد.

راجع به این قیمتا به من توضیح داد تا موقع. اولیش هیچی نداشت مسلما!! دومی ضد خش بود، سومی همون ضدخش بود، ولی با کیفیت بالاتر. گفتم تحت پوشش بیمه هست یا نه؟ گفت بیمه ات چیه؟ گفتم TK (یه بیمه ی دولتیه). گفت نه، پوشش نمیده. ولی ما یه بیمه داریم که سالی ده یورو میدی، اگه قاب یا خود عینکت بشکنه پوشش میده، الانم 15 یورو تخفیف میده واسه خرید، ده یورو واسه شیشه ی عینک، پنج یورو واسه قابش.

دیگه همون موقع ها همسر اومد و من دوباره اون چهار تا قابو امتحان کردم و همسر یکیشو انتخاب کرد. البته ظاهرا همسر هیچ کدومشو دوست نداشت و کلا این مدل قابو دوست نداشت، ولی خب دیگه من انتخاب کرده بودم و همسر مجبور بود از بین اون چهار تا انتخاب کنه.

البته راستش من هم انتخاب نکردم، خانومه (که خودش هم عینکی بود)، هی بهم می داد می گفت اینو امتحان کن. منم احساس کردم که خودش بهتر از من می دونه چی بیشتر بهم میاد و فقط همونا رو داره بهم میده. بازه ی قیمتی هم که بهم می داد مناسب بود. همه ی قاب ها تو بازه ی 40 تا 60 یورو بودن.

آخه بعضی ها رو که چشمم می افتاد می دیدم که 135 یورو اینا هستن. خدا رو شکر می کردم که خانومه از اونا بهم نمی داد امتحان کنم چشمک.

یه سری قاب ها بودن که خانومه کلا منو نبرد طرفشون، بعدا که همسر رفت یه دوری زد گفت اونا هم همین قیمتی بودن. نمی دونم چرا خانومه اونا رو نداد بهم امتحان کنم سوال.

به هر حال یکی از قابا رو انتخاب کردیم. قابی که انتخاب کردم زیرش هیچی نداره. یعنی اگه از یه طرف بذاری زمین، خود شیشه ی عینکه که می خوره به زمین، حاشیه ی پایین نداشت قابش. خانومه هم اصرار داشت که من شیشه ی 135 یورویی رو بخرم. چون می گفت این 15 یورویی کیفیتش خوب نیست، این قابی هم که انتخاب کردی زیرش هیچی نداره، ممکنه شیشه اش زود بشکنه.

جالبش این بود که خودش هم قبلش موقع قاب انتخاب کردن خیلی بهم اصرار می کرد که یه قابی بردار که زیرش حاشیه نداشته باشه. البته قبول دارم که قابای این جوری قشنگ تر بودن، اما بعدش حس کردم این کارش شاید در جهت فروش اون شیشه ای بوده که خودش می خواسته!

کلا خیلی خیلی خیلی اصرار داشت که ما اون شیشه ی 135 یورویی رو بخریم. واقعا من آخرش به همسر گفتم فک کنم اینا پورسانت می گیرن واسه فروش اون شیشه ها!! آخه به قول همسر انگاری ناراحت شد که ما اون شیشه رو انتخاب نکردیم!!

ولی ما در نهایت ترجیح دادیم همون 15 یورویی رو بخریم. چون اولا من که تو خونه قرار نیست عینک بزنم. بیرون هم اون قدری نمی رم که بگم خیلی دارم استفاده می کنم و زود می شکنه. دوما گفتیم 15 یورو چیزی نیست، اول همینو می گیریم، بعد اگه راضی نبودیم یا مشکلی پیش اومد، میایم 134 یورویی رو می خریم. برا چی یهویی 120 یورو بیشتر پول بدیم همون اول!

خلاصه، تا انتخاب و خرید ما تموم شد، ساعت هفت و پنج دقیقه بوده. این فروشگاه (برخلاف اکثر فروشگاهای دیگه که هشت می بندن)، هفت می بست. درو قبلا بسته بود. برای خارج شدن ما باز کرد و دوباره بست.

قبلش هم شماره تلفنمو گرفت و گفت بهتون پیامک می دیم هر وقت آماده بشه عینکت. یه هفته هم طول می کشه.

--

از دیروز خیلی خیلی ناراحت بودم که قراره عینکی بشم ولی الان دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام. به هر حال اتفاقیه که افتاده و ناراحت بودن من مشکلی رو حل نمی کنه. حالا منتظرم عینکم آماده بشه که چشمام بیشتر از این اذیت نشن لبخند.

--

پی نوشت: عینکی شدنمو تبریک نگین که می زنم دک و پوزتونو میارم پایینا!!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب