یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز آخرین جلسه ی کلاسم بود تو این ترم. دارم کم کم استرس می گیرم! باید کم کم به فکر جمع کردن تزم و دفاع کردن باشم ولی هنوز که هیچی آماده نیست.

دیروز دو تا گروه ارائه داشتن. یکیشون همونی بود که دفعه ی پیش گفت "ئه خب وقت نداریم، پس من دفعه ی بعد ارائه میدم"!

چون اون هفته صبح اسلایداشو فرستاده بود که ظهری بیاد ارائه بده، منم دیگه اسلایداشو درست نکردم. گفتم اون خودش نمی خواسته هیچ فیدبکی از من بگیره و اصلاحشون کنه. چرا من باید برای این آدم وقت بذارم.

اسلایداشم خیلی درب و داغون بود، ولی گذاشتم همون طوری بمونه!

ارائه ی اول خوب بود تقریبا، فقط هر دو نفر خیلی استرس داشتن.

از اون جایی که قرار بود یه جلسه تو کلاس همیشگیمون برگزار بشه، قبلش به بچه ها ایمیل زده بودم که کلاسو این هفته طبقه ی بالا تو اتاق جلسه برگزار می کنیم. ساعت ده دقیقه به دو رفتم که برم درو باز کنم و دیگه برم سر کلاس بشینم که دیدم اتاق جلسه پره. دیدم منشی داره درشو قفل می کنه که بره (منشیمون همیشه فقط تا ظهر هست). بدو بدو رفتم بهش گفتم این اتاقه چرا پره؟ گفت نه، باید خالی باشه. تازه گفت اصلا کلاسای پایین، برای جلسه فقط یکیش باید استفاده بشه. گفتم آقا اونو ول کن (قضیه ی همون نقد و نسیه بود که من برم پایین و ببینم آیا یه کلاس خالی هست یا نه، ولی گفتم یه وقت دیدی تا من اومدم بالا منشی در رفته بود چشمک)، من الان می خوام کلاسم اینجا باشه ولی پره (چند روز پیش هم بهش ایمیل زدم که آیا فلان ساعت این کلاس خالیه؟ اونم بهم جواب داد که خالیه و من برات رزروش کردم).

اومد نگاه کرد دید پره، کله شو کرد تو قضیه رو بهشون گفت. اونا هم گفتن تا 2 کارشون تموم میشه لبخند (اصلا این آلمانی ها کله شونم که تو کار مردم می کنن مفیده چشمک).

ارائه دهنده ها اونجا نشسته بودن و منتظر بودن که کلاس خالی شه، برن تو. اون ده دقیقه رو پیششون نشستم. واقعا استرس داشتن طفلکی ها. یکیشون می گفت درست بعد از این کلاس، یه کلاس دیگه داره که تو اونم ارائه داره! یه ارائه ی دیگه هم این هفته داشته. کلا این ترم چهار تا ارائه داشته که سه تاش تو همین هفته بوده!

قبل از کلاس هم کلی بساط داشتم! یکی از بچه ها قبلا ایمیل زده بود گفته بود یه گواهی می خواد، گواهی اینکه این درسو با نمره ی فلان پاس کرده. من گواهی رو باید بهش بدم که بده به یه استاد دیگه که اون بده به یه استاد دیگه!!

منم از بقیه ی بچه ها پرسیدم راجع به این گواهی که مطمئن بشم که من گواهی رو باید به خود دانشجو بدم و لزومی نداره مستقیم بدم به اون یکی استاده. ظاهرا روال همینه و مشکلی نداره.

حالا شانس من همین امروز کامپیوتر اتاقم روشن نمیشد. یعنی مونیتور No signal می داد، ولی به کیس هم وصل بود. کسیم روشن بود. فقط یه سیمی بود که از مونیتور اومده بود بیرون و به هیچ جا وصل نبود و جالب بود که سرش یه شکلی بود که به هیچ کدوم از جاهای خالی کیس نمی خورد! منم خیلی سرم شلوغ بود، حوصله نداشتم باهاش ور برم.

با لپ تاپ هم که نمی شد چیزی پرینت گرفت. رفتم به منشی گفتم (درست قبل از کلاس رفتنم بود این اتفاقا)، اونم منو برد پیش یکی دیگه از بچه ها، اون گفت برا من بفرست اطلاعات طرفو، من برات پرینت می گیرم، ایمیل می زنم که پرینت گرفتم. منم اطلاعاتی که فکر می کردم لازمه رو براش فرستادم.

وقتی اتاق جلسه خالی شد، من رفتم که دفتر و کتابامو وردارم و بیام سر کلاس. ایمیلمو چک کردم، دیدم دختره ایمیل زده و گفته فلان اطلاعاتم می خواد این گواهی. یا بنویس برام که اضافه کنم، یا من پرینت می گیرم، تو دستی اضافه کن. من الان می خوام برم جلسه، اگه سریع بفرستی الان پرینت می گیرم، وگرنه می مونه واسه بعد از جلسه.

منم سریع براش نوشتم اطلاعاتو. ولی ساعت یه دقیقه به دو بود، دیگه رفته بود جلسه. اون پسره هم گفته بود گواهیشو ساعت 3.5 میاد می بره (یعنی درست بعد از کلاسم).

منم دیگه رفتم سر کلاس و امیدوار بودم جلسه ی اون دختره زودتر از کلاس ما تموم بشه و برام پرینت بگیره.

چون دو تا ارائه داشتیم، درست تا 3.5 هم طول کشید کلاس. از کلاس که اومدم بیرون، رفتم اتاق پرینتر، ولی هیچ پرینتی اونجا نبود.

رفتم ایمیلمو چک کردم، دیدم دختره ایمیل هم نزده. یه چند دقیقه ای هی ایمیلمو چک کردم، هی رفتم اتاق پرینتر، دیدم نه، خبری نیست. ده دقیقه ای گذشته بود از سه و نیم. یهو دیدم پسره که گواهی رو می خواست ایمیل زد که ببخشید دیر شده، من تا یه ربع دیگه میام.

رفتم جلو در اتاق دختره، گفت من همین الان از جلسه اومدم. سریع درست کرد گواهی رو و فرستاد رو پرینتر. خودش باهام اومد که بریم ورداریم، ورداشتیم دیدیم خیلی ریز شده. رفتم دوباره فرستاد رو پرینتر، برعکس بود! یعنی تو عرض برگه چاپ شده بود. دوباره فرستاد، دوباره بر عکس بود. تو همه ی این دفعه ها هم من مثل سعی صفا و مروه بین اتاق پرینتر و اتاق دختره می دویدم!!

بالاخره دفعه ی چهارم یا پنجم بود که درست پرینت شد. رفتم از دختره تشکر کردم و گفتم بالاخره درست شد (البته من هی میگم دختره، طرف پست داکه ها چشمک). داشتم بر می گشتم تو اتاقم که دیدم پسره از پله ها اومد بالا که گواهیشو بگیره. با خودم گفتم خوب شد درست شد ضایع نشدم نیشخند.

دیگه بهش گفتم شماره دانشجوییتو بگو، اونم گفت. نوشتم و امضا کردم. ازش پرسیدم با همین خودکار معمولی امضا کنم درسته؟ نمی خواد روان نویس باشه؟ گفت نه مشکلی نیست، امضا کن. منم امضا کردم برگه شو دادم دستش، رفت لبخند.

بعدش هم دیگه یه کمی به کارای خودم رسیدم و برگشتم خونه.

--

حالا درگیر نمره دادن به بچه هام. همسر میگه تو خیلی زیادی داری نمره میدی به بچه ها. نمی دونم چرا بازه ی نمره هام بین یک تا دوئه کلا! با یکی دیگه از بچه ها هم که اینجا درس خونده بود چند روز پیش صحبت می کردم، اونم می گفت مثلا دو نمره ی خوبیه. من اونجا تازه فهمیدم که واقعا انگاری بازه ی نمره های یه خورده زیادی خوبه!

دیگه همسر گفت به همه 0.3 یا 0.4 اضافه کن تا بازه ات مثل آلمانی ها بشه. خودمم وقتی به معنی این نمره ها نگاه کردم، نظرم با همسر یکی شد. آخه مثلا 1 و 1.3 یعنی عالی. 1.7 تا 2.3 یعنی خیلی خوب. دیگه قانع شدم که همه عالی و خیلی خوب نبودن لبخند.

الان فکر کنم بازه ی نمره هام درست شده باشه دیگه چشمک.

--

با اینکه خیلی ها نمرات خوبی گرفتن، ولی اگه از من بپرسن، بهترین شاگرد کلاس یکی از بچه ها بود که در نهایت بهش 1.7 میدم، با اینکه اگه می خواستم نمره ی واقعیشو بهش بدم فکر نمی کنم بهتر از 2 می دادم. اما این بچه تقریبا تمام کلاسا رو اومد، همه رو با دقت گوش داد. چندین بار سوال پرسید، اتفاقا سوالای قشنگ و خوبی هم می پرسید. واقعا نتونستم نادیده بگیرم این همه زحمتشو.

اینجاست که میگن

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید چشمک

با اینکه ارائه اش چندان خوب نبود و خیلی هم کوتاه بود و اسلایداشم خیلی قوی نبود، ولی بازم نشون می داد که نیومده که درسو پاس کنه، اومده که یاد بگیره.

خیلی ها بودن که فقط جلسه ی ارائه ی خودشونو، با نهایتا یکی دو جلسه ی دیگه رو، اومدن. خیلی ها بودن که اومدن سر کلاس، ولی کارای درسای دیگه شونو انجام دادن.

الان که اینا رو می بینم و می بینم که چقدر روی نظرم نسبت به دانشجوها تاثیر داره، خوشحالم که تو تمام دوران دانشجویی خودم، هیچ وقت نشد سر یه کلاس برم ولی تو مدت درس، یه درس دیگه رو بخونم! الان می فهمم چقد دانشجوی خوبی بودم من چشمک.

--

امروز شونزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب