تو یه وبلاگ دیدم طرف نوشته بود آخ جون بالاخره ارشدم تموم شد، فقط مونده تزم. کلی هم خوشحال بود (که البته خیلی هم خوبه ها).

چند وقت پیش، توی گروه وایبر، دو تا از بچه های دوران دبیرستانمون داشتن با هم چت می کردن. یکیشون می گفت: ئه فلانی، تو هم ارشد خوندی؟ بابا ماشاءالله و از این حرفا. طرف جواب داده بود: نه بابا، کجا ارشدم تموم شده؟ هنوز پایان نامه ام مونده. کلی هم نالیده بود از این که تزش مونده.

دیدم واقعا چقدر آدما متفاوته نگاهاشون متفکر!

--

پریروز برام پیامک اومد که عینکم آماده است، امروز عصر می ریم می گیریم. نمی دونم این شکلی می شم: یول یا این شکلی: عینک.

--

اسم یکیو سرچ کردم، هیئت علمی دانشگاه تهرانه، نه صفحه داره تو سایت دانشگاه، نه اسمشو سرچ می کنی مقاله ی درست و حسابی ای واسه اش میاد، نه صفحه ی LinkedIn داره!!

--

دیشب با دوستم تو وایبر چت می کردم، چقدر طفلکی ناراضی بود از شرایط. دختر مستعدی بود، پزشکه. تازه طرحش تموم شده. متاهل هم هست، میگه مامانم هی میگه تو استعداد داری، تو که بدون کلاس و معلم و این چیزا معدلت الف شد، تو که جزو بهترینا بودی تو کلاستون، بخون تخصص قبول شی. هرچی بهش می گم مامان خسته شدم از این همه درس خوندن، اصلا تو کتش نمیره.

خیلی بده آدم نه به خاطر علاقه ی خودش، بلکه به خاطر فشارهای اجتماعی جامعه (و پرستیژی که جامعه داره به مدرک میده) بره درس بخونه. اونم ه یه سال و دو سال، چندیییین سال!!

--

 امروز هفدهمین روزی بود که روزه داشتم.